نهم آذر ماه ۱۳۸۱
نخست
دير زمانی در او نگريستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بود
آن گاه دانستم که مرا ديگر از او
گريز نيست.

(شاملو)
نميدونم چي شده
فقط ميدونم كلافه ام
سر در گم
گيج
مثل آدمي كه يك دفعه از خواب بيدار ميشه
ميبينه وسط بيابونه
نه وسط دريا
دريا بهتره
دريا
دريا
چقدر دلم ميخواد الان كنار دريا باشم
با پاي برهنه روي شناي ساحل راه برم
موج بياد پاهامو بشوره
تنم
روحم
همه رو بشوره ببره
بشم يك آدم ديگه
دلم ميخواد برم يك جاي دور
جايي كه آدمهايي كه الان دورو برم هستن نبينم
هيچ كس منو نشناسه
ديگه نقش بازي نكنم
خودم باشم
خودم
ركسانا روح دريا عشق و زندگي
...................................................................................................
پنجم آذر ماه ۱۳۸۱
اگر ميتوانستي بيايي ، ترا با خود ميبردم.
تو هم ابري ميشدي و هنگام ديدارما از قلبمان آتش مي جست و آسمان و دريا را روشن ميكرد........
در فريادهاي توفاني خود سرود ميخوانديم و در آشوب امواج كف كردهء دور گريز خود آسايش مي يافتيم و
در لهيب آتش سرد روح پر خروش خود ميزيستيم..........
اما تو نميتواني بيايي، نميتواني
تو نميتواني قدمي از جاي خود فراتر بگذاري....
ميتوانم
ميتوانم
ميتوانستي،اما اكنون ديگر نميتواني
و ميان من و تو به همان اندازه فاصله است كه ميان ابرهايي كه در آسمانها و انسانهايي كه بر زمين سرگردانند..........

شايد بهم باز رسيم: روزي كه من بسان دريايي خشكيدم ،
و تو چون قايقي فرسوده بر خاك ماندي.
اما اگر انديشه كني كه هم اكنون ميتواني به من كه روح دريا ، روح عشق و روح زندگي هستم باز رسي،
نميتواني،نميتواني.
تو بايد به كلبه چوبين ساحلي بازگردي و تا روزي كه آفتاب ، مرا و ترا بي ثمر نكرده است،
كنار دريا از عشق من ،تنها از عشق من روزي بگيري..................

برگرفته از اشعار عاشقانه احمد شاملو
برف مياد. برف
خيلي زيباست.
دلم ميخواد تو اين برف راه برم
داد بزنم.
آي مردم برف مياد.
بعد يكي بگه ديونه خوب همه دارن ميبينن كه برف مياد.
ديگه داد زدن نداره.
...................................................................................................
چهارم آذر ماه ۱۳۸۱
به خاطر احياء صبح بايد ساعت 9 ميرفتم سر كار . ولي امروز يك احساس عجيبي داشتم ، دلم نميخواست برم سر كار، تصميم گرفتم برم كتابخونه ، فكر كردم محيطش آرومه حالمو جا مياره، اما از شانس بد نمايشگاه كتاب قرآني تو سالن اصلي برگزار بود و صداي نوار نوحه تا 3 تا كوچه بالاتر می رفت. .
نيم ساعت نشستم بعد سرم از درد داشت ميتركيد ، فرار را بر قرار ترجيح دادم و آمدم خونه. يك ليوان چاي با پتو و بالشت برداشتم آمدم جلوي شومينه با خيال راحت لم دادم و تاساعت 2 كتاب خوندم و چون كسي نميدونست خونه هستم تلفن هم اصلا زنگ نزد. جديدترين كتابي كه خريدم ( طاق نصرت ) اثر اريك ماريا رمارك نويسنده آلمانيست، ارزش خواندن داره هر چند قيمتش گرونه (4500) به خاطر خريدنش عذاب وجدان گرفتم.
...................................................................................................
سوم آذر ماه ۱۳۸۱
وقتي منو به خاطر كاري كه انجام ندادن سرزنش مي كنن،
وقتي به استدلالم توجه نمي كنن،
وقتي كاري كه دلم ميخواد نمي تونم انجام بدم،
وقتي دلم شكسته..............
وقتي ........
چي كار ميتونم بكنم
خوب اين تنها كاري كه بلدم
خودشون ميان...........
خيلي سعي مي كنم جلوشونو بگيرم
ولي به حرف من گوش نميدن........
حتي اشك ها هم براي من ارزشي قائل نيستن........
تند تند ميان
به من ميخندن.....
روي گونه هام سرازير ميشن
قل ميخورن......
ميرن پايين
خوشحال هستن كه آزاد شدن
چشمام تار ميشه.........
انگار دارم از پشت حباب نگاه ميكنم
...................................................................................................
دوم آذر ماه ۱۳۸۱
تا دست ترا بدست آورم
از کدامين کوه می بايدم گذشت
تا بگذرم
از کدامِين صحرا
از کدامين دريا بايدم گذشت
تا بگذرم
چند شب پيش برای دومين بار فيلم نيمه پنهان( تهمينه ميلانی ) را ديدم .
بعد با دوستم بر سر اينکه هر کسی يک نيمه پنهان داره بحث کرديم .
دوستم عقيده داره بعد از ازدواج ديگه نيمه پنهانی وجود نداره .
من ميشه ما و زن و شوهر هيچ چيزرا نبايد از هم پنهان کنندحتی احساساتشون.
ولی من عقيده دارم هر کسی قسمتی از وجودش و قلبش و افکارش مال خودشه و به هيچ کس نميگه
حتی به شوهر يا همسرش .
يک اتاق تنهايِی .
جايِی که خودش ازش خبر داره و اونجا به آرامش ميرسه.
جای شما خالی ديروز با دوستان رفتيم کوه . دوستان يعنی من و دوستم با داداشم و دوستاش.
ساعت 6:30 پايين کوه قرار داشتيم ولی يکی از بچه ها خواب مونده بود ساعت 7 حرکت کرديم.
قرار بود ساعت 11-12 برگرديم ولی انقدر خوش گذشت که تا 3 بعد از ظهر مونديم.
يکی از دوستان برادرم ضرب آورده بود حسابی زديم و رقصيديم.
هوا هم عالی آفتاب نه چندان تند و باد هم اصلا نمي آمد.
عالی بود عالی
از الان بجه ها قرار عيد فطر گذاشتن . جوجه کباب در کوه البته با يک اکيپ 20 نفری
مامانم ميگفت الان ماه رمضان گير ميدن ميگيرنتون.
ولی خوشبختانه حتی يک نفر هم تو کوه نبود.
...................................................................................................
سی ام آبان ماه ۱۳۸۱
سايت زنان ايران از افرايش مصرف سيگار در بين زنان و دختران خبر داده.
نتايج تازه ترين تحقيقات انجام شده در بين دانشجويان تهرانی نشان می دهد که
استعمال دخانيات در ميان دانشجويان تهرانی به ويژه دانشجويان دختر افزايش يافته است.
بايد اعتراف کنم که منم از ژست سيگار کشيدن خوشم مياد :"> چند بار تو خونه امتحان کردم ولی متاسفانه فهميدم که بابا اِين کاره نيستم:(:D
چون با اولين پک انقدر سرفه ميکنم که معدم از تو گلوم بالا مياد
...................................................................................................
بیست و هفتم آبان ماه ۱۳۸۱
براي زيستن دو قلب لازم است،
قلبي كه دوست بدارد، قلبي كه دوستش بدارند،
قلبي كه هديه كند، قلبي كه بپذيرد،
قلبي كه بگويد،قلبي كه جواب بگويد.
...................................................................................................
بیست و ششم آبان ماه ۱۳۸۱
هر وقت خسته شدين وخواستين يك كم بخندين كتاب ( چنين كنند بزرگان ) نجف دريابندري را بخونين،مطمئن باشين كلي روحيتون عوض ميشه،
كتاب سكوت سرشار از ناگفته هاست برگردان آزادي از اشعار ماگوت بيكل شاعره آلمانيست، كه زيبايي اشعارش را مرهون ترجمه بسيار عالي احمد شاملوومحمد زرين بال است،

دلتنگيهاي آدمي را باد ترانه اي ميخواند ،
روياهايش را
آسمان پر ستاره ناديده ميگيرد،
و هر دانه برفي
به اشكي نريخته ميماند.

سكوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حركات ناكرده
اعتراف به عشقهاي نهان
و شگفتيهاي بر زبان نيامده.

در اين سكوت
حقيقتي نهقته است
حقيقت تو
و من
چند وقت دنبال كتابي بودم كه در مورد خدايان يونان باستان نوشته شده باشه ، يكي از دوستان لطف كرد و به صورت دستنويس اطلاعاتي را در اختيارم گذاشت،
اما انگار خنگ شدم ،
من كه اين همه كتاب ميخونم و همه هم در ذهنم ميمونه ، هر چقدر اين اسامي رو ميخونم يادم نميمونه ،
اريكتونيوس پادشاه آتن، آستياناكس پسر هكتور،
نه ، نه ، نميشه ، يادم نميمونه
جايي خوندم كه انسانها در طول دوران عمرشون از درصد بسيار كمي از توانايي هاي مغزشون استفاده مي كنن، مثلا انيشتين تنها از درصد كمي از مغزش استفاده كرده. پس آدمهای عادی چه ميزان از مغزشون استفاده ميکنن؟
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و قلب براي زندگي بس است
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي
و من آن روز را انتظار ميكشم
حتي روزي كه ديگر نباشم.

شاملو
...................................................................................................
بیست و دوم آبان ماه ۱۳۸۱
من پري کوچکه غمگيني را می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد
و دلش را در نی لبک چوبين می نوازد آرام آرام
پری کوچکه غمگينی که شب از يک بوسه می ميرد و
سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد.
فروغ
چند تا از اين پرِيهای کوچولو ميشناسِيم .
ما ايرانيها چقدر درگير تعارف کردن هستيم. کلمه ای که در ادبياتهای ديگر معادلی براش پيدا نميکنيم.
يارو داره بالای ديوار آجر ميزاره روی هم يکی رد ميشه سلام ميکنه . جواب ميده سلام قربان بفرمايين. کجا بفرماد. بياد با لا آجر بذاره.
در فرهنگ ما رک بودن معادل داشتن يک صفت بده .
...................................................................................................
بیست و یکم آبان ماه ۱۳۸۱
امروز چشمم عفونت کرده . بايد برم دکتر. چشم من به مونيتور خيلي حساسه . البته عفونتش به خاطر آلودگی هواست.
اصلا حوصله کار کردن ندارم. دلم ميخواد چند هفته از همه چيز و همه کس دور بشم.
ديگر جا نيست . قلبم پر از اندوه است
خدايان همه آسمانها بر خاک افتاده اند
چون کودکی بی پناه و تنها مانده ام .
از وحشت ميخندم و غروری کودن از گريستن پرهيزم ميدهد. ( شاملو)
...................................................................................................
بیستم آبان ماه ۱۳۸۱
الان از کلاس آمدم. آموزش اينترنت در سازمان برق باختر.سرم حسابی درد ميکنه. همه مردا سر کلاس چرت ميزدن.من همه تلاشمو کردم .به خدا صدام گرفت از بس حرف حرف زدم.خيلِي جالبه که همه مدير هستن ولی هيچ کدام کار با windows را بلد نيستن. جدا اگر تو اين مملکت قرار باشه هر کس بر اساس لياقتش کار کنه چند نفر بايد جاشون عوض بشه
...................................................................................................
نوزدهم آبان ماه ۱۳۸۱
سلام
موفق شدم.
وقتي برای اولين بار با وبلاگ آشنا شدم تصميم گرفتم يک وبلاگ برای خودم بسازم. بعد از کلی جستجو روش ساخت وبلاگ را در سايت آقای درخشان ديدم و
بايد ازشون تشکر کنم.مشکل ديگه انتخاب اسم بود چون وبلاگهای فارسی به قدری زياد شدند که هر اسمی فکر کني قبلا ساخته شده.
تا چند شب قبل کتاب آيدا درآينه ( احمد شاملو)را ميخوندم فکر کردم اسم خوبيه .
اميدوارم استاد و همسرشون منو ببخشند.هنوز اطلاعات زيادی ندارم نميدونم چه جوری ميشه لينک کرد و عکس گذاشت.
...................................................................................................
ابتدای صفحه