یازدهم بهمن ماه ۱۳۸۵
ساعت ها و روزها میگذرند و گذرشان را فقط از تقویم میزم حس میکنم. از آن زمان هایی است که زندگی خیلی آرام و جاری است و یکنواختی اش آدم را آزار میدهد. همان خیابان ها ، همان آدم ها، همان حرف ها و ....
پ ن :انگار مدت ها بود صدای بارونو نشنیده بودم
...................................................................................................
هشتم بهمن ماه ۱۳۸۵
خواب بودم که اس ام اس آمد، از میان پلک هایی که به سختی باز می ماندند خواندم فرناز سیفی و دو نفر از فعالان حقوق زنان بازداشت شدند. پلک هایم را بستم و خوابیدم در آرامش کامل بی آنکه فکر کنم به مادری که بچه اش را دست بسته میاورند همانجایی که چند ساعت قبلترش دخترش را بوسیده، آرزوی سفر خوبی برایش کرده، سفارش کرده که مراقب خودش باشد و بدرقه اش کرده تا دم در، به نگاه پدری که فرزندش را جلوی چشمانش می برند و هیچ کاری از دستش برنمی آید، به خودش ، به سلول های سرد و تاریک، به آدم های سیاه ، به خودم، به ترس هایم و به ناتوانی هایم ....
پ ن : اختلاف عقیده داریم و هیچج وقت پیش نیامده که در موردش بحث کنیم اما شجاعتشان را تحسین می کنم ....
...................................................................................................
هفتم بهمن ماه ۱۳۸۵
اینجا تهران، هفته اول محرم
میگویم: اگر جنگ بشه، دستش را توی هوا تکان می دهد که یعنی بی خیال جنگ کجا بوده.... بیخیال جنگ و تحریم راه می افتیم می رویم تجریش دنبال خرید چکمه ای که با این زمستان خشک و بی برف چندان ضروری هم به نظر نمی رسد .... مد امسال چکمه های تا زیر زانو و تنگ با پاشنه های بلند با سلیقه مان جور نیست. از میان آدم ها عبور می کنیم.... ویترین مغازه ها را دید میزنیم و حساب می کنیم که سیخ کردن موها در چهار جهت اصلی به سمت بالا برای پسرها و این آرایش های تیره و مات و براق و درست کردن موهایی که در چهار جهت اصلی زیر روسریها بیرون ریخته شده برای دخترها چقدر وقت میگیرد، بحث فلسفی بعدی چگونگی حفظ تعادل روی این پاشنه های نازک هفت سانتی است
در میدان محسنی صدای نوحه ای که از پارکینگ بغلی پخش می شود آنقدر بلند است که شیشه های مغازه میلرزد ..... یکی از کنارمان رد می شود و به بغل دستی اش می گوید شب عاشورا فقط میدون محسنی ، نمیدونی چه تیکه هایی جمع میشن .....
بیخیال جنگ و تحریم و چکمه و .... برمیگردیم خانه. ترافیک سنگین در خیابان شریعتی ماشین ها پشت یکی از هیات های عزاداری با علم های بلند و پارچه های سیاه و جماعت سینه زنان و و.... گیر افتاده اند... ما شیشه ها را داده ایم بالا ، عشقِ من گوش می دهیم و نگران هستیم که آیا سوسک میشویم؟
پ ن : این مردم را حتی سونامی هم نمی تواند از جا تکان بدهد....
...................................................................................................
پنجم بهمن ماه ۱۳۸۵
وقتی در جمع همکارها یا بین دوستان حرف از فلان سریال یا اخبار یا برنامه تلویزیون میشد یکی از این ژست های روشنفکری میگرفتم یعنی که واه ...من به جای اینکه وقت عزیزم را پای تلویزیون هدر بدهم کتاب می خوانم آن هم فقط از سلین و ملین و گلین و... یا فیلم میبینم آن هم فقط از کشیلوفسکی و تاراکوفسکی و کوپولوفسکی و ژیگولوفسکی و اینها.... ( یعنی مثلا کارم خیلی درست است) یا می گفتم اصلا وقت نمی کنم تلویزیون نگاه کنم ،( و من اصولا ساعت 6 خانه هستم و تا ساعت 10 حداقل 4 ساعت بی کارم)
این روزها که تلویزیون ندارم هی با خودم می گویم .... آخ الان پرستاران داره، اِه الان زیر تیغ پخش میشه، اوخ الان وقت اون سریال ایتالیایی است که دکترش خوشتیپه ، وای الان باغ مظفر پخش میشد، آخی یاد اخبار ساعت 9 به خیر، وای الان وقت اون سریال ایرانی است که اسمش یادم نیست، وای کبری یازده ، آخ عمو پورنگ .....
...................................................................................................
سوم بهمن ماه ۱۳۸۵
زندگی مثل خوردن باقیمانده خامه عسلی پاک با انگشت کوچک دست راست است.

پ ن1 : ارتباطش را هر کس درست بگوید جایزه میگیرد.

پ ن 2 : تلویزیونم را قرض دادم به یک بنده خدایی... بودن و نبودنش در این دو ماه محرم و صفر فرق چندانی ندارد.
...................................................................................................
بیست و هشتم دی ماه ۱۳۸۵
: چه خبرا ؟ همه خوبن؟
: والا خبر خاصی که نیست ، من که همه اش تو خونه ام از هیچ کس خبر ندارم، راستی شنیدی مهدیس با علی به هم زده با یه پسر دیگه دوست شده؟
: جدی؟
: آره بابا پسره از این مدل ها که کرم پودر میزنن ابرو برمیدارن، حالا ولش کن به ما چه مگه فضولیم، سمیرا و علیرضا هم قهر کردن، سمیرا حلقه نامزدی رو پس فرستاده، مامان پسره هم زنگ زده کلی بد و بیراه گفته.....
: شوخی می کنی؟
: نه بابا ، چکهای سعید هم برگشت خورده ، طلبکارا ریختن دم در خونه شون آبروریزی شده، به کسی نگیا درست نیست...
: واقعا؟!!
: آره دیگه، البته من که عادت ندارم از کسی بپرسم ولی شنیدم شوهر شبنم رفته یه زن دیگه گرفته یواشکی ، خلاصه همه فهمیدن، شبنم هم مهرشو گذاشته اجرا طلاق بگیره، من از اول گفتم این پسره یه ریگی به کفش اش هست، حالا به ما چه البته ...
: عجب!!
: آره بهزاد هم ماشینشو فروخته بی ام و خریده، پارسال رنو داشتا، ما که نفهمیدیم این آخرش چی کاره است، ولش کن من که اصلا حوصله این حرفهای خاله زنکی رو ندارم....
...................................................................................................
بیست و هفتم دی ماه ۱۳۸۵
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقی است یک چندی

پ ن : بزن بریم به سرعت برق و باد.... :D
...................................................................................................
بیست و پنجم دی ماه ۱۳۸۵
رابطه مان با هم خوب است. حرف میزنیم، دردل می کنیم، مشورت می کنیم و همدیگر را دوست داریم .... اما یک جای کار می لنگد اساسی ... دیگر انگار زندگی خانوادگی مثل سابق برایم مفهومی ندارد..... آن خانه که می روم یا مامان که می آید حس میکنم رشته زندگی از دستم خارج شده ..... یک روز مهمان فلانی هستیم، یک شب فلان کس مهمانمان است.... گاهی که سر راه می روم جایی زنگ میزند و می پرسد کجایی جا می خورم، انگار عادت به توضیح دادن را از دست داده ام..... خانه برایم بیگانه می شود..... آشپزخانه به نظرم غریب می آید...... قاشق چنگال ها ، لیوان ها، بشقاب ها و قابلمه ها جابه جا می شوند....دو سه روز اول خوب است، بعد حس می کنم مهمان هستم .... احساس می کنم به هر دو جا تعلق ندارم ... بیشتر دلم میخواهد به عادت تنهایی هایم با خودم حرف بزنم... موسیقی را با صدای بلند گوش بدهم....علاقه ای ندارم بدانم در فامیل چه خبر است.... حوصله دوره مهمانی های فامیلی را ندارم ..... دلم نمی خواهد توضیح بدهم چرا غمگینم، چرا ساکتم، چرا شادم .... و نمی فهمم چرا وقتی مامان می خواهد برود خانه دختر خاله اش یا پدرم میخواهد برود دیدن عمویش من هم باید همراهشان بروم .
دوست دارم رشته های ارتباطی ام با پدر ومادرم حفظ شود اما خلوت زندگی ام آرامش بیشتری بهم می دهد. باید هر دو را هم زمان داشته باشم. خانه پدر و مادرم برای وقتی دلم جمع خانوادگی می خواهد ومهربانی وغذاهای خوشمزه و لوس شدن و اینها و خانه خودم برای وقتی دلم سکوت می خواهد و آرامش.
...................................................................................................
بیست و چهارم دی ماه ۱۳۸۵
شریعتی را از بالا پیاده گز میکردیم به سمت پایین، دست هایم یخ کرده بود ، هوا هوای هذیانی های مریمی ، سرما و دلتنگی و پالتویی که جیب ندارد برای گرم شدن دست ها، به یکی دو تا مغازه لوازم ورزشی سرک کشیدم برای خرید تردمیل ( دوی ثابت). سر راه مامان می خواست از داروخانه خرید کند. وارد شدم، گرم بود و بوی کرم و شامپو می داد. از آقایی که پشت ویترین ایستاده بود پرسیدم تردمیل دارین؟ قبلش البته یک نگاهی به اطراف کرده بودم و حدس می زدم نباید داشته باشند. آقاهه اول برگشت سمت قفسه های پشت سرش و یک نگاهی به ردیف بسته ها و شیشه و جعبه های دارو انداخت ، بعد خم شد و قفسه های زیر ویترین را هم نگاه کرد و بعد گفت: نه نداریم!
پ ن : 1- نوشته هایم لوس وبی مزه شده اند، اخلاقم گه مرغی است ، روابطم با دوستانم به حداقل رسیده است و تقریبا از هیچ چیز لذت نمی برم.
...................................................................................................
بیست و یکم دی ماه ۱۳۸۵
جمعه مهمان داریم، خانم میم و خانم ب با خانواده ، هر دو وسواس تمیزی دارند ، مامان فکر میکند نباید کم بیاورد.... پنج شنبه دستمال وایتکسی می دهد دستم و خودش هی سرش را خم می کند ، دیوارها را با زاویه نگاه می کند و چند بار می گوید اینجا و اینجا و اینجا.... من دنبالش جای دست خودم را از کنار میز تلفن ، جای پای کاوه را از دیوار کنار تلویزیون و لکه های تیره را از گوشه و کنار خانه پاک می کنم. شانس آوردیم نصف دیوار ها را پنجره گرفته، پنجره ....پنجره .... مامان از جا می پرد و با روزنامه و رایت می افتد به جان پنجره ها....زیر تلویزیون و مبل ها ، دسته صندلی های میز ناهارخوری ، بالای یخچال ، دیوار پشت ماشین لباسشویی، پشت در اتاق، شیشه روی گاز و هر گوشه دیگری از خانه را که من هیچ وقت به ذهنم نمیرسد تمیز می شود.
خانم میم قبل از اینکه خیار را پوست بکند سرتاپایش را با دقت بررسی می کند، مامان نگاهی به من می اندازد یعنی چه خوب شد خودش میوه ها را شست . خانم میم سبزی را سه بار در آب خالص آب کشی می کند و بعد یک بار مایع ظرفشویی می زند و دوباره یک بار با مایع ضدعفونی شستشو می دهد، خانم ب اصلا سبزی نمیخرد. هفته ای یکبار از سر تا پای خانه را آب و آبکشی می کند ، روزی یک بار جارو می زند و هفته ای دو بار روی تمام فرش ها را شامپو می کشد، خانم میم ماهی یکبار خانه تکانی می کند، می گویم خدا را شکر که ما شش ماه یکبار این کار را میکنیم. مامان چشم غره می رود. خانم میم کشمش های داخل ظرف جلویش را نگاه می کند و می گوید چه کشمش های تمیز و سبزی، می گویم که مامان همیشه کشمش هایی را که می خرد می شوید و می گذارد خشک می شوند... یک به هیچ... خانم میم و خانم ب هیچ وقت به عمرشان کشمش را نشسته اند....
...................................................................................................
نوزدهم دی ماه ۱۳۸۵
تنبیه
کار بدی کرده بود و باید دعوا میشد اما خودش را که انداخت توی بغلم و اشک هایش گوله گوله آمد دلم می خواست کله عمویم را بکنم، بغلش کردم و تند تند روی اشک های شورش را بوسیدم، پدرش گفت باید بری تو اتاقت تنها بمونی، خودش را بیشتر توی بغلم فشار داد ، دوباره که پدرش گفت بلند شو برو تو اتاق، باید بقیه روز تنها بمونی از بغل من هق هق کنان رفت بغل مامانم و با گریه گفت شهره جون... و باز قلبمه قلبمه اشک هایش آمد. خوب میدانست در جبهه خودی است و پدرش تنها در جبهه مقابل ایستاده، فکر کردم بس اش است، به اندازه کافی تنبیه شده ، دست آخر مامان طاقتش را از دست داد و تا اخم کرد و گفت چی کارش دارین بچه رو، مگه چی کار کرده بیخودی سرش داد میزنین...... گریه کیانا تمام شد و هر آنچه که عمویم ریسیده بود پنبه.

پ ن : بچه که بودم هر وقت مامان دعوایم می کرد و مادربزرگم طرفداریم را ، مامان میگفت تو تربیت من دخالت نکنین و من همه اش دلم میخواست یکی در تربیت مامان دخالت کند.
...................................................................................................
هفدهم دی ماه ۱۳۸۵
اَره بده ، تیشه بگیر
اَره بِده
مردها همشون سر و ته یه کرباسن
تو اول افتادی دنبال من
این دختره رو چرا دید زدی؟
تنها حق نداری بری مسافرت
مردها همشون فقط دنبال صکص هستن
تلفنت چرا اشغال بود؟

تیشه بگیر
زنها همشون عین هم هستن
من عمرا به تو محل میزاشتم
به اون پسره چرا نگاه می کنی؟
تنها حق نداری بری مهمونی
زن ها همشون دنبال پول هستن
زنگ زدم گوشیو چرا برنداشتی؟

پ ن : این جملات که تازگی میان زوج های دور و برم زیاد می شنوم به قول شبنویس به دایره لغات حساسیت زایم اضافه شده است.
...................................................................................................
شانزدهم دی ماه ۱۳۸۵
کارنامه این ترمتو گرفتی؟
آره ، به جز ریاضی، فیزیک، شیمی، زیست وزبان بقیه رو پاس کردم....
...................................................................................................
چهاردهم دی ماه ۱۳۸۵
من سری به سایت سا ماندهی زدم و دیدم در صفحه اول فقط مشخصات فردی و آدرس و شماره تلفن و نام سایت را خواسته است. ثبت نام کردم ( مسلما با نام و آدرس دروغی) و پیغام داد که نامه ای به ایمیل شما فرستاده می شود که مراحل بعدی ثبت نام را توضیح خواهد داد. برای اینکه زحمت برادران عزیز در ستاد سا ماندهی کم تر شود خودم اینجا بقیه اطلاعات مورد نیاز را هم مینویسم.
به ولا یت ف قیه اعتقاد ندارم.
به مذ هب از هر مدلش اعتقاد ندارم.
رئیس جمهور ایران عروسک خیمه شب بازی است. می تواند یک شو من خوب هم باشد.
اخبار صدا و سیما، گزارش های تلویزیونی، مجری های چاپلوس ، سریال های مزخرف، تحلیل های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی آبکی و .... را توهین مستقیم به شعور مخاطب می دانم.
به نظرم آنهایی که حمله امریکا به ایران، زلزله هفت ریشتری در تهران، ظ هور امام زما ن ، ولیعهد بدون مملکت ، مبارزه مسلحانه مجا ه دین و پرتاب گوجه فرنگی به سر سفیر در خارج از کشور ، ... را تنها راه حل نجات ایران و تغییر در شرایط موجود می دانند احمق هستند.
فکر می کنم جمهوری اسلامی اصلا معنا ندارد. دیکتاتوری اسلامی بیشتر معنا می دهد.
...................................................................................................
دوازدهم دی ماه ۱۳۸۵
کیانا را مینشانم روی میز ، روی سطل پلاستیکی کوچکی رِنگ میگیرم و با دامبول و دیمبول ناموزون حاصل از هنرنمایی دستانم آواز می خوانم... شکوفه های بی قرار .... روز آفتابی ... به صبا بوسه دهند... با لب سرخابی...ای شکوفه خنده تو... جلوه ها دارد ... کیانا همانطور که نشسته با حرکات سر و شانه همراهی ام می کند. آهنگ بعدی را می خوانم که آی... دارم آتیش میگیرم ... من از این غصه و غم دارم تنها میمیرم... آی... دارم آتیش میگیرم .....
ساکت می شود و با چشم های گرد و درشتش نگاهم می کند و می گوید: رکسی یعنی الکی آتیش گرفتی یا راستکی؟

...................................................................................................
ابتدای صفحه