نهم اسفند ماه ۱۳۸۵
دکتر جون من زن خوش هیکل شیک پوش امروزی نمیخوام، اصلا من می خوام زنم مطیع باشه، چاق باشه و بوی قورمه سبزی بده......

( از دیالوگ های آتش بس ، تهمینه میلانی)
پ ن : از صبحی مویرگ های چشم چپ ام پاره شده اند ، اینی که می گویند جلوی چشم هایش را خون گرفته مصداق کامل الان من است.
...................................................................................................
پنجم اسفند ماه ۱۳۸۵
همه این جمع کوچک پنج نفره که یک عصر را جمع شده ایم کافه لنچ میان آرزوهای کوچک و بزرگ ته دلمان داشتن یک کافه کتاب کوچک جمع و جوردر اولویت است انگار ، چون تا حرف از مگ رایان و آن فیلم کذایی اش می شود چشم ها برق می زند و لبخند می آید به لبها، صندلی ها را میکشیم جلوتر، هیجان زده میشویم، به فکر انتخاب نامی می افتیم برای کافه کتاب مشترکمان که تک باشد ، دکور اش هم مثلا مثل کافه کوپه فرم خاصی داشته باشد و مشتری را جذب کند و سر و صدا کند و هورا فکرش را بکن چه می شود ،.... به جنب و جوش می افتیم، هر کس حرفی می زند و اسمی را پیشنهاد می کند وایده ای در مورد دکور اش می دهد، من در ذهنم دو دو تا چهار تا می کنم که اگر هر فنجان چای را 2000 تومان بفروشیم یا بستنی را آنقدر بفروشیم و قهوه را اینقدر چقدر سودش می شود در ماه، .....
به فکر می افتیم که چقدر سرمایه می خواهد که چهار نفری بتوانیم این آرزو را جامه عمل بپوشانیم؟
یکی میگوید 50 تا ، صدای همه در می آید که : چی؟! 50 تا!؟ 50 میلیون یعنی؟ نفری؟
ذهن ها همه می رود سمت پس اندازشان، 50 میلیون خیلی بزرگ است آنقدر که آرزوی بزرگ ما را می بلعد و له می کند وقورت می دهد،هیجان ها خوابیده، گارسون صورت حساب را می آورد، کیف پول ها را در می آوریم ، هر کس دونگ خودش را می دهد ، پایین پله ها از هم خداحافظی می کنیم و هر کدام به سمتی می رویم.
...................................................................................................
سوم اسفند ماه ۱۳۸۵
مامان میگه صبح که برای خرید میوه به میوه فروشی محل رفته بوده چند تایی از خانم های هم محلی را دیده و ظاهرا خبر دزدی هم تا شعاع 5 کیلومتر آن حوالی پخش شده . یکی که گفته حالا شما وضعتون خوبه اشکال نداره دزد بیاد ، یکی هم گفته مال حلال رو دزد نمیزنه که ....

نتیجه اخلاقی :
1- ای آنان که وضع مالیتان خوب است دزد ها را دریابید.
2- ای اراکی ها دعا می کنم که خداوند کمی از این بدجنسی و بدذاتی و شیشه خورده و زبان تلختان کم کند ، باشد که رستگار شوید.
...................................................................................................
اول اسفند ماه ۱۳۸۵
حالا اینکه پدرم تنها بوده و چه حالی شده وقتی رسیده و درها را شکسته و خانه را کن فیکن شده دیده و یک شب تا صبح را بیدار پشت در شکسته خانه نشسته به یک طرف ، اینکه من عصبانی هستم چرا زودتر بهم خبر نداده و حیف که قرار است فعلا به روی خودم نیاورم هم به یک طرف ، اینکه باید با کاوه کلی جنگولک بازی در بیاوریم که مامان تا چهار شنبه که برمیگردد نفهمد و در این فاصله پدرم آثار و علایم دزدی را جمع و جور کند هم به یک طرف، این که دیگر در خانه خودمان احساس آرامش و امنیت نمیکنیم یک طرف ، این که مامان اول اش فشار و اینهایش تالاپی می افتد زیر 7 و یک چند روزی گریه میکند و بعد که بهتر می شود می گوید فدای سر بچه ها هم به یک طرف ، تنها نگرانی من از بابت آن تخیل عجیب و غریب اش است که به کار می افتد و هی سناریو می نویسد و قسمت تجسم خلاق اش هم سناریو را به تصویر می کشد. اگر پدرت تنها توی خونه بود دزده خفه اش میکرد... اگر من تنها بودم خونه .... اگر پدرت زود نمیرسید ... اگر من نیومده بودم تهران ....اگر....
پ ن : فکرمیکنم مامان بعد از این دیگر به پچ پچ های من و کاوه اعتماد نمیکند. من اگر جای اش بودم محکم میزدم تو گوش بچه ام و می گفتم بیشرف همه خبر داشتن الا من ؟
...................................................................................................
بیست و هشتم بهمن ماه ۱۳۸۵
دختر دست راستی هر چند دقیقه یک بار تاپ نیم تنه کوتاهش را که با هر بار رکاب زدن بالا می رود با دست چپ پایین می کشد، صورتش گل انداخته و دنباله موهایش بالا و پایین می رود. نگاه من را می بیند و لبخند می زند، برمی گردد توی آینه به مربی می گوید فکر می کنی تا عید آب بشه؟
نگاهم به صفحه تردمیل است و گوشم به صدای یکنواخت گام ها ، خانم دست چپی نیم ساعت است در مورد رومیزی و شمع هایی که از هلند خریده حرف میزند، فکر میکنم من اگر بودم از کنار همه دریاها می گذشتم و به جای شمع گوش ماهی می آوردم.
امروز صبح در خانه را آهسته باز کردم و کفش به دست آرام زدم بیرون که مامان بیدار نشود. خم شدم زیپ چکمه را بالا بکشم چشمم خورد به یک دسته کوچک گل نرگس ، درست گوشه در تکیه داده به دیوار، فکر کردم شاید مامان دیشب خریده و پشت در جا گذاشته، اما بعد از کلی تعجب و تفحص و اینها هیچ کس خبر نداشت این نرگس ها چه طور از آنجا سر در آورده ...
فکر کنم اشتباه شده ، من گل های وحشی ریز رنگ و وارنگ را بیشتر دوست دارم.
15 نفر اول که سهل است من اگر بین 150 نفر اول هم بودم هفت روز و هفت شب ناهار وشام می دادم، بماند که این همشهری قول نون و پنیر و سبزی داده بود که آن را هم زد زیرش. حالا هم خسیسی اش می آید داستان اش را ( خاکستری صورتی ) بگذارد توی بلاگش ، هی کلاس میگذارد که هر کس میخواهد بخواند بگوید با ایمیل برایش می فرستم.
...................................................................................................
بیست و پنجم بهمن ماه ۱۳۸۵
عقده یا آرزوهای دست نیافتنی
تاریخ: زمان حال
مکان: تهران - ایران
تاریخ : زمان حال
مکان : ایران

گذراندن تمام عصر در تراس روباز کافی شاپ زیر نور ملایم خورشید که رو به تاریکی می رود ، ورق زدن آرام کتاب ، نوشیدن چای و بازی کردن انگشت سبابه دست چپ با تارهای روشن و نازک فرخورده پشت گردن که هیچ وقت آفتاب نمی خورند.
...................................................................................................
بیست و چهارم بهمن ماه ۱۳۸۵
من عاشق بچه های مردم هستم وقتی در شکم مامانشون هستند و نه پی پی می کنند نه ونگ ونگ
دیروز به عنوان اولین تجربه در زندگی ام با این خانم راه افتادیم رفتیم شنیدن صدای قلب بچه اش و سونوگرافی تشخیص جنسیت، با خودم فکر کردم الان باید از این مدل شکم قلمبه ای ها شده باشد که آرام آرام راه می روند. بعد دیدم خیلی تر و فرز آمد و خبری از شکم و بچه و اینها هم نبود.
گاهی چشم هایش برق می زد و می گفت وای تکون می خوره و من اصلا نمی توانستم تصور کنم موجودی درون آدم تکون بخورد! توی مطب روی تخت که دراز کشید سرک کشیدم شکم اش را ببینم و مطمئن شوم که سر کارمان نگذاشته که یکدفعه صدایی شبیه یورتمه رفتن اسب دراتاق پیچید و من فکر کردم اگر با همین شدتی که قلبش میزند لگد هم بزند یک چیزی تو مایه های آرنولد باید باشد. دکتر تا شنید سابقه شکستگی لگن دارد بالای ورقه مشخصات اش بزرگ نوشت حتما باید سزارین شود ، دوستم اول نظر اش این بود که با زایمان طبیعی و درد کشیدن بیشتر احساس مادر شدن می کند اما وقتی دکتر توضیح داد که دستش را تا اینجا می کند توی بدن آدم ( بعد یک چیزی تو مایه های از مچ تا بالای آرنج را نشان داد) و از فلانجا تا فلانجا را می برد و گاهی لگن را دستی می شکنند و اگر بچه با پا بیاید فلان می شود و کله اش بچرخد بیسار می شود، بیخیال احساس مادرانه شد و به سزارین رضایت داد. لازم نیست بگویم که در تمام مدت توضیحات خانم دکتر فشار من رسیده بود به 4 و داشتم پس می افتادم.
بعد رفتیم سونو گرافی و آقاهه هر چه کرد نتوانست بفهمد بچه دختر است یا پسر، نظر مادرش این بود که بچه کون اش را کرده به دنیا اما دکتر گفت که ظاهرا هنوز آنقدر کوچک است که اعضای بدنش به چشم نمیآید .
پ ن : راستش من باز هم حس ناتوانی داشتم تمام مدت. دلم می خواست دوستم را محکم بغل کنم و بهش اطمینان بدهم که همه نگرانی هایش بیهوده است و بچه اش تپل و مپل وسالم و سرحال به دنیا میآید ولی نتوانستم.
...................................................................................................
بیست و سوم بهمن ماه ۱۳۸۵
یک شنبه تعطیلی و خدا لعنتت کند شاهرخ خان
قرار بود اگر هوا خوب باشد ملحفه ها را پهن کنم کمی آفتاب بگیرند، اگر حس اش باشد ظرف ها را بشورم که از جمعه ظهر تلنبار شده اند در ظرفشویی ، حوصله اش اگر باشد لباس های شسته را تا کنم و سرجایشان بزارم که یک هفته همین طوری آویزان مانده اند روی رخت آویز، حال اش اگر باشد آن پتو کوچیکه و ملحفه های تخت و پرده اتاق خواب را بیاندازم ماشین و ....
حس و حال و حوصله و توانایی و .... نبود، به جایش آن فیلم هندی که دوستم قسم خورده بود خنده دار است گذاشتم، همان داستان همیشگی دو تا دوست که هر دو عاشق یک دختر هستند ولی دختره عاشق یکی از پسرهاست که از قضا ناراحتی قلبی دارد و با اون قلب مریض اش مرتب دارد قر میدهد و پشتک و وارو می زند تا آخر داستان که یهو قلبش میگیرد و از شانس بعد درست همانجا فیلم گیر کرد و هر چی این و آن ور کردم نفهمیدم بالاخره این شاهرخ خان مرد یا اینکه به رسم فیلم هندی لحظه آخر یهو از تو تخت پرید بغل دختره و همه چیز به خیر و خوشی تمام شد. به هر حال به جای خندیدن هر جا این چانه شاهرخ خان لرزید و اشک توی چشم هایش حلقه زد من هم پا به پایش گریه کردم. پشت بند اش هم نیم ساعت آخر سینما پارادیزو را گذاشتم و پا به پای تنهایی سالواتوره و النا اشک ریختم ....

پ ن : آنقدر که این هندیها رنگ و وارنگ می پوشند دلم در این زمستان بی خاصیت بی برف رنگ خواست آن هم نارنجی و قرمز و سبز .... دچار کمبود رنگ شده ام انگار....
...................................................................................................
بیست و یکم بهمن ماه ۱۳۸۵
همسفر
برای تعطیلات عید دنبال برنامه ریزی برای مسافرت هستم. کسی اگر قبلا با تور سفر کرده و سابقه اش را دارد لطفا خبرم کند ، از آن مدل هایی نباشد که اول می گویند هتل 5 ستاره و هواپیما بعد می شود خانه های محلی و مینی بوس . هزینه اش هم در حد همین سفرهای درون مرزی باشد لطفا، گفتم بگویم که پس فردا یکی نیاید جزایر قناری را پیشنهاد کند.
اگر یک همسفر خوش اخلاق هم خواستید که آشپزی اش بد نیست، ظرف هم بلد است بشورد ، با صدای گوش نخراشیده اش آواز هم می خواند ، اهل من اینجا نمیام و اونجا نمیام نیست، گله گزاری هم نمی کند که من زنگ زدم و تو نزدی و خبری ازت نیست و کم پیدایی و چرا اینجوری کردی و چرا اینو گفتی و چرا این کارو نکردی و اینها ، خبرم کنید.
فقط همین اول بگویم از ارتفاع می ترسم، اهل برنامه های سنگ نوردی و کوه نوردی و غار پیمایی نیستم ، از مسافرت با اتوبوس سردرد میگیرم، از هتل های کثیف و ارزان قیمت بدم می آید ، آدم هایی که ادا در می آوردند را نمی توانم تحمل کنم ، گوشت گوسفند نمی خورم و پای ورق بازی تا نیمه شب هم نیستم .
پ ن : خروپف هم می کنم.
...................................................................................................
هجدهم بهمن ماه ۱۳۸۵
خالق شرلوک هلمز میتواند یه دستیار خوب داشته باشد.
مامان توانایی تجسم بدترین اتفاق ها را دارد ، قدرت خلاقیتش را به کار می اندازد و تصویر هولناکی را که در ذهنش هی دارد شکل عوض می کند مدام زیر گوش ات زمزمه کند آنقدر که کم کم باور می کنی اگر کاوه تلفنش را جواب نمی دهد حتما یا با ماشین به کسی زده، یا کسی با ماشین بهش زده، یا کسی با چاقو بهش حمله کرده ، یا دستگیر شده یا مریض شده یا .... بماند که دست آخر معلوم می شود حضور پلیس سر چهار راه مانع جواب دادن تلفن بوده....
...................................................................................................
هفدهم بهمن ماه ۱۳۸۵
و خدا خر را شناخت بهش شاخ نداد
مجری تلویزیون : خوب الان در خدمت آقای فلانی هستیم که از بانک انصار مجاهدین برنده یک خودرو سمند شدن، شما بگین می خواین با این ماشین چی کار کنین؟
آقای برنده که در ک..نشان عروسی است : با سلام به رهبر معظم انقلاب و خانواده شهدا می خوام اگر خدا بهم قدرت بده در راه خودش خرجش کنم.
مجری : آفرین آفرین، همه ما باید از شما درس بگیرم. میشه بگین چه طوری؟
مرد : میفروشمش با پولش میرم مکه و کربلا....
...................................................................................................
شانزدهم بهمن ماه ۱۳۸۵
دیشب میان آن باران تند با مامان و افسون و خانم عمو و کیانا رفته بودیم پرده بخریم. از بالای خیابان ریحانی آب راه گرفته بود پایین و هر ماشینی که رد میشد به ارتفاع یک متر آب را می پاشید به سر و روی عابران. کیانا هم توی ماشین از سر و کولمان بالا می رفت . بیخیال پرده شدیم و رفتیم ماکس برگر پاسداران . بعد از شام افسون بیخ گوشم گفت موافقی تا پایین پیاده بریم؟ اشاره کردم به کیانا که اگر بفهمه دنبالمان راه میوفته و دوباره سرما می خوره و باید یک هفته جوابگوی دماغ آویزانش باشیم به عمو و خانمش . گفت خوب دم در رستوران من و تو یواشکی جیم میزنیم ، مامانت و کیانا و مامانش با ماشین برن خونه. از رستوران که بیرون آمدیم باران بند آمده بود. کیانا دم در دستهایش را به پهنای بغلش باز کرد نفس عمیقی کشید و گفت وای چه هوای دو نفره خوبیه جون میده واسه قدم زدن ، بعد هر چی کردیم سوار ماشین نشد و ما را دنبال خودش پیاده تا پایین آورد.
پ ن : بچه 5 ساله و هوای دو نفره .....
...................................................................................................
پانزدهم بهمن ماه ۱۳۸۵
از عرب های کپرنشین اهواز هستند، پدرش یک زمانی برای مدیر ما در اهواز کار می کرد، نزدیک 20 سال پیش زمان جنگ. مرد شریفی است یکی دو بار برای عمل قلب تهران آمده و مدیر ما هم مبلغی کمکش کرده . دو سه روز پیش دخترش آمده بود با 4 تا پسر بچه از 7 سال تا 1 سال ، قد و نیم قد، با لباسهای پاره پوره و فوق العاده کثیف. گفت اومدم بچه ها رو بزارم دفتر رئیس جمهور و بگم دیگه نمی تونم خرجشونو بدم ، گفت 100 تومن همرام بوده که این توله سگ گمش کرده، دو تا مشت کوبید تو سر بزرگترین پسر که برادر یک ساله اش را هم بغل کرده بود. زن نشسته بود روی زمین و زاری می کرد، گفت دیشب رفته از هیات دم مسافرخانه برای بچه ها غذا بگیرد ، بیرونشان کرده اند ، نگاهم به دمپایی های پلاستیکی شان افتاد ، رفتم برای بچه ها بیسکوئیت بیاورم.
پول هایم را مثل همیشه گذاشته بودم لای تقویم کوچکی که روی میزم است، به اتاق که برگشتم دیدم پسر بزرگتر پولها را از داخل تقویم برداشت و گذاشت زیر بلوزش،وقتی برگشت من را دید و خیلی خونسرد نگاهم کرد . من هاج و واج مانده بودم و نمیدانستم چی بگویم، همکارم دیده بود. زن پول بلیط برگشتش را از مدیرمان گرفت و رفت. هیچ کدام چیزی نگفتیم .
این رگ روی پیشانی ام از همان روز درد میکند. می توان به این زن و امثالش گفت کمپین یک میلیون امضا را امضا کرده ای؟ از برابری حقوق زن و مرد خبر داری؟ می دانی می توانی حق طلاق وحضانت بچه هایت را در شروط ضمن عقد بگنجانی؟ نظرت در مورد حق داشتن انرژی هسته ای چیه؟ از تحریم و امریکا و حمله خبر داری؟ سخنرانی دیشب احمدی نژاد را گوش کردی؟
پ ن : وجدان درد نگرفته ام، ادا هم در نمیاورم. فقط حس ناتوانی ام تبدیل به خشم شده است.....
...................................................................................................
چهاردهم بهمن ماه ۱۳۸۵
کاش یک تار موی پدربزرگم در من بود ، قسم می خورم که در طی این 85 سال عمرش حتی یکی از سلول های بدنش هم برای کسی تکان نخورده، هیچ وقت نگران نشده، عصبانی نشده و جز خودش هیچ کس برایش اهمیتی ندارد.... در عوض من به عنوان اولین و بزرگترین نوه اش به تازگی فهمیده ام که می توانم یک کیسه بکس باشم. کیسه بکسی که با هر ضربه می رود و برمیگردد و دوباره سر جای خودش می ایستد، مثل سابق، کسی میداند یک کیسه بکس بیچاره چگونه می تواند خودش را آرام کند ؟
افسردگی می تواند شاخ هم داشته باشد، من شاخ دارم دلیلش هم چه فصلی باشد چه خستگی روزهای پایان سال و هر کوفت دیگری مهم نیست. من با افسردگی این روزهایم میسازم ، فقط وقتی مشکل ساز می شود که باید هم بخندم، هم دیگران را بخندانم هم ادای آدم های ریلکس و اینها را در بیاورم. خیلی سخت است....
...................................................................................................
دوازدهم بهمن ماه ۱۳۸۵
مادربزرگ
دوست ندارم میان آدمهایی که سال به سال نمیبینمشان بایستم و خیره شوم به سنگ سیاه زیر پایم و فکر کنم تو آنجایی. واقعیت مرگ نیستی است و امروز می شود یک سال که تو نیستی ، خانه آن بوی سابق را نمیدهد و بوسه هایت را گم کرده ام.
...................................................................................................
ابتدای صفحه