نهم تیر ماه ۱۳۸۵ پنج شنبه ظهر
آمده ایم مجلس ختم خاله شوهر خاله ام. سرطان استخوان .روزهای آخر شده بود 35 کیلو. فقط پوست و استخون. خیلی درد کشید.اینها را خاله ام یواشی زیر لب می گوید. حیف از اون صدا. حیف حیف. دو تا دخترش با چشم های باد کرده و صورت های رنگ پریده نشسته اند آن روبرو و خیره به یک نقطه قالی نگاه می کنند.دختر خاله ام جایش را با مامانش عوض می کند و بیخ گوش من می پرسد خاله پسرهای انگلیس خوشتیپ بودن؟ پنج شنبه شب فکر کنم آخر این عموی ترشیده مان دارد زن میگیرد. همه آماده شده اند بروند برای آشنایی دو خانواده.عمویم 7 بار در طول یک ساعت گذشته رفته است دستشویی و یک جا نمی ایستد که گره کرواتش را پدرم درست کند. آخر کراوات را کند و گفت آخیش خفه شدم.پدرم می پرسد همه حرفهایتان را با هم زدین ؟ راجع به مهر و مراسم و این چیزها ؟ کیانا میگه حالا باید بگیم دوماد عروسو ببوس ؟ پنچ شنبه شب یا به عبارتی صبح جمعه مامان میگه ظاهرا که دختر خونگرم و خوبی به نظر میرسید . نظر آن یکی زن عمویم هم همین است. عمه بزرگه یواشی دهانش را نزدیک گوش آن یکی عمه می کند و ریز ریز حرف می زند. از حرکت لبهایش که چیزی نمی فهمم فقط عمه کوچیکه ابروهایش را بالا می برد . طفلک دختره باید از همین الان موضعش را مشخص کند.یا جناح جاری ها یا جناح خواهر شوهرها که فعلا ساکت نشسته اند و چیزی نمی گویند. تجربه می گوید از آن بترس که سر به توی دارد. ![]() ...................................................................................................
هفتم تیر ماه ۱۳۸۵
شوهر دوستم که نقشه ساختمان طراحی می کند بار اولی که خانه ام مهمان بودند خواست برود دستشویی و وقتی درش را دید با تعجب گفت بار اول است که می بیند در دستشویی 60 سانتی متر طراحی شده است. داخل دستشویی هم انقدر کوچک است که به قول یکی آدم باید دو سه بار دنده عوض کند و عقب و جلو برود تا جا بگیرد ( چقدر بی ناموسی شد!!) خلاصه اینکه اگر کسی یک کمی از استانداردهای اروپایی هیکل بزرگتر باشد باید یک وری داخل دستشویی خانه من بشود و این روزها هم که هوا گرم است به جای سونای خشک می شود ازش استفاده کرد. این بچه ها هم که من هنوز نفهمیده ام چرا درست وقتی پدر و مادرشان مشغول خوردن شام و ناهار هستند پی پی کردنشان میگیرد. حداقل بچه های فامیل ما که ظاهرا وقت مناسب دیگری سراغ ندارند. پ ن :گرما آدم را فیلسوف می کند!! ![]() ...................................................................................................
پنجم تیر ماه ۱۳۸۵
تکیه داده بودیم به دیوار، خنکی اش را با پوست شانه ها حس می کردم. او نم اشکی را که آرام روی گونه های باریکش می غلطید با نوک انگشت سبابه اش می گرفت و من خشم و اندوهم را سر ناخن انگشت کوچکم خالی می کردم. پ ن : یکی از شوهرش جدا شده، دیگری در آستانه نامزد شدن است ، آن یکی کوچولویی در شکم دارد و این همه اتفاق فقط در سه هفته؟ ![]() ...................................................................................................
سوم تیر ماه ۱۳۸۵
موقع برگشت وقتی یک ساعت و نیم توی هواپیما نشسته بودیم و کاپیتان هی عذر خواهی می کرد یکی از مسافرین از مهماندار پرسید چرا پرواز نمی کنیم و من وسط حرفهای طرف کلمه تکنیکال پرابلم را شنیدم تو دلم گفتم فکر کنم این دفعه را دیگه افتادی رکسی. تمام مدت سردرد و سرگیجه شدید داشتم وسه چهار ساعتی روی سه تا صندلی دراز کشیدم. مهماندارهای پرواز بریتیش خیلی مودب و مهربان هستند ولی فاصله بین ردیف های صندلی های هواپیما خیلی باریک است و آدم کلا زانویش تعطیل می شود. مدل هواپیما هم ایرباس 331 بود اگر اشتباه نکنم. ظاهرا همه از پرواز های ایران ایر راضی تر هستند. حالم که بهتر شد با پسر افغانی هم صحبت شدم که از نروژ می آمد ایران برای بردن برادرش به افغانستان. کلی از اوضاع نروژ تعریف کرد . فارسی را با لهجه دری حرف می زد و معتقد بود که حامد کرزای عروسک خیمه شب بازی آمریکا است. گفت ده سال از آخرین باری که پدر و مادرش را در غزنی رها کرده و با برادرش از مرز زمینی وارد ایران شده می گذرد. از وضعیت افغانی های مقیم ایران و زندگی شان هم کلی حرف زد. با اینکه زیاد با انگلیس اختلاف ساعت نداریم ساعت خوابم حسابی به هم خورده. همه اش روزها از ساعت 11 خوابیدم تا 4 بعد از ظهر و شب ها هم تا صبح گوسفند شمرده ام. ![]() ...................................................................................................
سی ام خرداد ماه ۱۳۸۵
دلم تنگ شده حسابی،مدام دقایق را می شمارم تا چهارشنبه شب که برگردم. فکر کنم هوای تهران باید 35-36 درجه باشد.اما اینجا امروز حسابی خنک شده است. زندگی در هر جایی سختی های خودش را دارد حتی در لندن. راستش با همه آرامشی و سرسبزی و هوای تازه ای که دارد دلم بدجوری هوای خانه و تهران و دود و سر و صدایش را کرده. تازه می فهمم چرا هر ایرانی که می بینم و می فهمد می خواهم برگردم با حسرت می گوید خوش به حالت . دیروز جایی مهمان بودم که میزبان از مجاهدینی بود که بعد از انقلاب زندانی شده و بعد با زن و بچه از ایران فرار کرده و هیچ وقت هم تا حکومت فعلی در ایران هست نمی تواند برگردد. زنش چنان مرا بغل کرد و گفت بوی ایران را می دهی که رویم نشد بگویم این بوی ایران نیست بوی شامپو بدن نیوا آووکادو است. راستی این میوه آووکادو خیلی چرب است و من از طعمش خوشم نیامد. در عوض مانگو خیلی خوشمزه است.اینجا لیمو شیرین و آلبالو فقط توی مغازه عرب ها و ترک ها پیدا می شود و قیمتش هم خیلی گران است. از سبزی ها هم تره که من ندیدم و پرسیدم هم گفتم پیدا نمی شود. ریحان هم خیلی گران است. ![]() ...................................................................................................
بیست و نهم خرداد ماه ۱۳۸۵
احساس آرامش و امنیتی را که اینجا آدم تجربه می کند فکر نمی کنم حتی در دورترین روستاهای ایران مشابه اش را بشود تجربه کرد.در این 16-17 روز من حتی یک بار هم صدای بوق ماشین نشنیدم. سر هر کوچه و تقاطع و حتی توی خیابان ها هر 50 متر چراغ راهنمایی برای عبور عابر پیاده است.هر کس که میخواهد از خیابان رد شود خودش چراغ را می زند و ماشین ها می ایستند و یکی هم مثل من که زیاد وارد نیست و گاهی همین طوری از عرض خیابان رد می شود هم برایش با احترام می ایستند و نه کسی چشم غره می رود نه فحش می دهد و نه دستش را می گذارد روی بوق. هیچ کس توی خیابان تنه نمی زند.برای هر کاری توی صف می ایستند و مرتب از هم عذرخواهی می کنند. من هنوز به اینکه ماشین ها خلاف مسیر ایران حرکت می کنند عادت نکرده ام و باز موقع رد شدن از خیابان اول به چپ نگاه میکنم بعدا به راست یا شاید هم اول به راست بعدا چپ( قاطی کردم) .همیشه هم موقع سوار شدن به ماشین اشتباهی می روم جای راننده می نشینم.اوایل هم تا یک ماشین نزدیک میشد نگاهی به جای راننده می کردم که خالی بود و بعد دوباره یادم می افتاد که راننده ها اینجا صندلی سمت راست مینشینند. خلاصه اینکه رانندگی اینجا کلی خنده دار است. میدان های دور و بر خانه عمه همه فقط یک دایره سفید رنگ هستند که نه لبه دارن نه بلند تر از سطح خیابان هستند با این حال همه خیلی مرتب میدان را دور می زنند من عقده ای شدم که یکی از روی این دایره سفید رد شود. گرفتن گواهینامه رانندگی اینجا بسیار مشکل است و برای نگه داشتنش هم باید خیلی مراقب دوربین هایی که همه جا نصب شده اند باشی.خلاف های رانندگی امتیار منفی دارند و بالای 6 پوینت منفی برای کسانی که کمتر از دوسال است گواهینامه گرفته اند و بالای 12 پوینت برای کسایی که بالای دو سه سال از گرفتن گواهینامه شان گذشته جریمه سنگین دارد به همراه ابطال گواهینامه به مدت 3 سال. زن ها برای بچه دار شدن از مرخصی طولانی زایمان برخوردار هستند و بعد از تولد نوزادشان مرتب از دولت حقوق می گیرند و کلیه وسایل مورد نیاز مثل پرستار وشیر و پوشک و باقی چیزها هم مجانی برایشان فرستاده می شود.هر کسی که اینجا به دنیا آمده یا پاسپورت بریتیش دارد از کلیه حقوق شهروندی مثل خانه رایگان ( البته اگر کار نکند خانه بهش تعلق می گیرد) بهداشت و تحصیلات رایگان برخوردار است. اینجا توی لندن همه جور تیپ و قیافه ای دیده می شود.حتی زن هایی که روبنده زده اند و لباس های بلند و گشاد و تیره تنشان است تا مردهایی که ریش های بلند دارند و آدم را یاد نیروهای طالبان می اندازند آزادانه رفت آمد می کنند و کسی اصلا نگاه نمی کند. مدام با خودم فکر می کنم چرا ما با این همه منابع عظیم انرژی و کشور به این بزرگی از این آرامش و آسایش سهمی نداریم. ![]() ...................................................................................................
بیست و هشتم خرداد ماه ۱۳۸۵
من هنوز برنگشته ام. توی پست قبلی نوشتم که یک هفته دیگر می مانم ولی نمی دانم چرا نوشته هایم پرید.
امشب مهمانی تولد بیست سالگی دختر یکی از دوستان عمه دعوت بودم.برایم جالب بود که از ملیت های مختلف مهمان دعوت کرده بود. انگلیسی و جامائیکایی و آفریقایی و پاکستانی و عرب و سومالیایی و هندی و سریلانکایی و افغانی.دختر افغانی بسیار زیبا بود و اصلا به افغان های مقیم ایران شباهت نداشت و فارسی را دست و پا شکسته با لهجه بسیار شیرینی صحبت می کرد.بیشترشان از بچگی با هم بزرگ شده اند. سیاه پوست های مقیم انگلیس خیلی کم دو رگه هستند و بیشتر آنهایی که من دیدم اصلیتشان مال قاره آفریقا است ( بیشتر سومالی و آفریقا و نیجریه)پوست خیلی تیره و موهایی با فرهای ریز دارند و اکثرا درشت هیکلند. چند تایی هم زوج سیاه و سفید دیدم که بچه هایشان دورگه شده اند با پوستی به رنگ کرم کارامل. همان اوایل رقص یکی از پسرها که بعدا گفت سریلانکایی است دعوتم کرد به رقص. قد متوسطی داشت با پوست تیره ولی صورتش با نمک بود.بلند که شدم شوهر عمه ام هم بلند شد.در نقش بادیگارد هی دور و بر من می رقصید که مبادا یکی دست از پا خطا کند.دی جی دعوت کرده بودند با رقص نور و کلی دود و چراغ ها هم خاموش بود و من هیچی نمیدیدم و برای اولین بار از وقتی که اینجا آمدم احساس عدم امنیت می کردم. خدا میداند آهنگ هایی که می گذاشت را هیچ رقم نمی شد با رقص ایرانی جور کرد.دخترهای سیاه پوست که از اول تا آخر باسن و سینه هایشان را تکان می دادند و بقیه هم همین طوری الله بختکی یک چیزی می رقصیدند. موزیک که ملایم شد همه دست به کمر شدند برای تانگو. دست شریک رقصم که بهم خورد ناخودآگاه نمی دانم خجالت کشیدم یا طبق عادت که توی ایران نسبت به لمس شدن توسط غریبه ها واکنش نشان می دهم کشیدم عقب و طفلکی کلی عذر خواهی کرد و گفت از فرهنگ و رقص ایرانی هیچی نمی داند . بقیه شب را با هم رقصیدیم . آهنگ هندی که گذاشتند روی زمین زانو زده بود و کف دست ها را به هم چسبانده بود و برایم هندی می خواند و دوست هایش دورمان حلقه زده بودند و من هم از خجالت و خنده داشتم می مردم. پسرهای ایرانی تا خرخره مشروب خوردند و هر کوفتی دم دستشان بود کشیدند و حسابی بد مستی کردند و آخرشب هم یکی ولو شده بود روی زمین و هی داد می زد fucking paki ( که فحش بدی برای پاکستانی ها محسوب می شود) و دو نفر دست و پایش را گرفتند و از خونه پرتش کردند بیرون. از خانه که بیرون زدیم دختر دوست عمه روی پله ها دم در نشسته بود و رد اشک روی گونه هاش خشک شده بود. گفت سال دیگه نمیزارم هیچ کس مشروب بخوره. ![]() ...................................................................................................
بیست و هفتم خرداد ماه ۱۳۸۵
اهه ...
رفتم و برگشتم دیدم پست آخرم پریده!!!!! ![]() ...................................................................................................
بیست و ششم خرداد ماه ۱۳۸۵
چمدان را نبسته ام هنوز. دور تا دورش پر است از بسته های سوغاتی عمه برای بچه ها. دروغ چرا خودم هیچی نخریدم . پوند 1720 تومن اینجا خرج کردنش دل شیر می خواهد. راستی این انگلیسی ها هم کم از ...رک های خودمان ندارند. تمام شیرهای آب سرد و گرم شان جدا از هم است. ظاهرا قدیم ها رسم بوده که روشویی را پر از آب می کردند و صورتشان را توی آن میشستند و از آن جایی که خیلی به حفظ سنت هایشان وفادارند هنوز هم شیر آب سرد و گرم دستشویی و ظرفشویی ها همه جا حتی توی خانه های نو ساز هم از هم جداست و چنان چسبیده به روشویی که دست را هم به زور می توان زیرش گرفت. شنبه صبح ایران ، تهران ، خونه ![]() ...................................................................................................
بیست و چهارم خرداد ماه ۱۳۸۵
روزهای اول از دیدن کلیساهای قدیمی کلی هیجان زده شده بودم.بعد یک کم که گذشت دیدم هر محلی دو سه تا کلیسای قدیمی دارد که همه هم مدل هم هستند . روز فوتبال انگلیس وسط یکی از میدان های بیرمنگام چند نفری کاغذهایی پخش می کردند با این مضمون که اگر امروز روز آخر دنیا باشد تو چی کار می کنی و آیا باز میشینی فوتبال نگاه می کنی و از این حرفها. یادم افتاد که اینجا دستشویی رفتن هم مصیبتی است. بیشتر ایرانی ها از ایران با خودشان شلنگ آورده اند ولی خانه عمه جان باید با آب پاش مشکل را حل کرد و آن هم دو سه روزی طول می کشد دستت بیاید که چی کار کنی که همه شلوارت خیس نشود. می خواستم بیشتر از ایرانی های مقیم انگلیس و تفکراتشان بنویسم ولی ظاهرا خیلی ها طاقت شنیدن و خواندنش را ندارند.فقط یک تکه اش اینکه دیروز جایی بودم و یکی می گفت که دوستش آخرین باری که ایران بوده گفته برای رد شدن از عرض خیابان های تهران باید تاکسی بگیری و بروی آن طرف خیابان و شب ها هم بعد از ساعت نه نباید توی خیابون باشی چون چاقو بهت می زنن. تازه مرا هم شاهد گرفته بود که حرف هایشان را تائید کنم. قسم می خورم که این ده دوازده روز حرفهایی شنیده ام که خودش یک کتاب جک می شود. ![]() ...................................................................................................
بیست و یکم خرداد ماه ۱۳۸۵
![]() خیلی دلم تنگ شده .
![]() ...................................................................................................
سیزدهم خرداد ماه ۱۳۸۵
یک معذرت خواهی از همه دوستان مقیم خارج از ایران به ویژه قاصدک عزیز. منظورم از پست قبلی آن دسته ایرانی هایی بود که این دو روز دیدم. اگر لفظ همه را به کار بردم معذرت می خواهم. ![]() هواپیما ساعت 4 بعد از ظهر جمعه در فرودگاه هیترو لندن نشست. آقایی که باید مهر خروج میزد حسابی سوال پیچم کرد.بعد رفتم قسمت بار و چمدان هایم را تحویل گرفتم و از راهرویی خروجی راه افتادم به سمت سالن انتظار. قبل از خروج یک مامور زن جلویم را گرفت و پرسید که از کجا میام و آیا تنها سفر می کنم و بعد خواست که وسایلم را ببرم روی میزی که گوشه سالن بود و پرسید سیگار و مواد و وسایل قیمتی همراه خودم دارم یا نه و اینکه از کسی چیزی نگرفتم که امانت حمل کنم؟ بعد در کوله ام را باز کرد و دو تا کیسه سبزی خوردن و دلمه و آش سوغاتی عمه را در آورد و نگاه کرد و گفت برو. عمه را بعد از 10 سال دیدم. کامپیوتر شوهر عمه ام لیبل فارسی ندارد و تایپ کردن خیلی مشکل است. لندن خیلی بزرگ است و بیشتر خانه ها یک طبقه و دو طبقه هستند و به ندرت ساختمان بلند دیده می شود. خانه ها همه شیروانی و آجرهای قرمز دارند و تقریبا همه شکل هم هستند. کلی ساختمان قدیمی هست که بیشتر از 100 سال قدمت دارند و هنوز مردم در آنها زندگی می کنند. بالای خانه عمه دو تا کلیسای قدیمی با گورستان های قدیمی هست. اینجا هم مثل تهران مشکل پارک کردن ماشین همه جا هست. خیابان ها خیلی تمیز ولی نسبتا باریک هستند حتی در مرکز شهر. ماشین ها بیشتر در یک لاین و با سرعت حداکثر 40 کیلومتر حرکت می کنند و از لایی کشیدن و دستی و ترمز و سرعت بالا خبری نیست. این دو روز حتی یک بار صدای بوغ ماشین نشنیدم. همین طوری که چیزی به اسم مد اینجا ندیدم. هر کس هر جوری که دلش بخواهد لباس می پوشد.کوتاه بلند پلیور تاپ چکمه صندل ...... اما کفش ها و لباس هایی که توی ویترین مغازه ها دیدم همان مد پاساژ های تهران است. مطلقا نگاه کسی را روی خودت حس نمی کنی.از متلک و تنه زدن هم خبری نیست.دیروز تا مرکز خرید بالای خانه عمه رفتم و برگشتم و هیچ وقت انقدر احساس آرامش نکرده بودم. این دو روز به افتخار ورود من کلی از دوستان و آشنایان عمه و شهر عمه ام به ما سرزدند.بیشترشان خیلی سال است که مقیم اروپا هستند. فکر می کنم که ایرانی های مقیم خارج باید شعور سیاسی شان را بیشتر کنند و انقدر شعار ندهند. همه در اینجا نشسته اند.حقوق دولتی میگیرندو خانه مجانی دارند و منتظر نشسته اند که یک روزی حکومت آخوندها سرنگون شود و بیایند ایران.بحث سیاسی خوراک همه مهمانی هست و بیشتر کسانی که این چند روز دیدم ادعا می کنند دکتر و مهندس هستند و همه هم از دانشگاه های اروپا و آمریکا ولی اگر بپرسی هیچ وقت نمی فهمی کدام دانشگاه و چه رشته ای خوانده اند. بیشترشان هم پناهندگی سیاسی دارند. اکثریت معتقدند که احمدی نژاد برای ایران خیلی خوب است و باید حسابی مردم ایران را در فشار بگزارد تا بلکه قیام کنند. ولی وقتی از یکی پرسیدم که چرا برای شرکت در قیام به ایران نمی آید جوابی نداد. همه کنار گود نشسته اندو می گویند لنگش کن. دیشب مهمان آقایی بودیم که دکتر صدایش می کنند . نزدیک 60 سال سن دارد و از 20 سالگی به قول خودش از این کشور به آن کشور رفته است. وقتی وارد شدم شوهر عمه ام کتابخانه دکتر را نشان داد و پرسید که تا حاال به عمرم این همه کتاب دیده ام؟ کل کتابخانه کمتر از 200 جلد بود و نیمی از کتابها دایره المعارف و فرهنگ عمید و آریان پور بود. خانه اش حیاط نقلی و زیبایی دارد. دیشب پای باربیکیو کباب و آبجو می خوردند و گیلاسهای مشروبشان را افتخار روزی که آزادی ایران را ببینند به هم می زند. زندگی اینجا خیلی آرام و ساده و روان جریان دارد ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته آبان ماه ۱۳۸۱ آذر ماه ۱۳۸۱ دی ماه ۱۳۸۱ بهمن ماه ۱۳۸۱ اسفند ماه ۱۳۸۱ فروردین ماه ۱۳۸۲ اردیبهشت ماه ۱۳۸۲ خرداد ماه ۱۳۸۲ تیر ماه ۱۳۸۲ مرداد ماه ۱۳۸۲ شهریور ماه ۱۳۸۲ مهر ماه ۱۳۸۲ آبان ماه ۱۳۸۲ آذر ماه ۱۳۸۲ دی ماه ۱۳۸۲ بهمن ماه ۱۳۸۲ اسفند ماه ۱۳۸۲ فروردین ماه ۱۳۸۳ اردیبهشت ماه ۱۳۸۳ خرداد ماه ۱۳۸۳ تیر ماه ۱۳۸۳ مرداد ماه ۱۳۸۳ شهریور ماه ۱۳۸۳ مهر ماه ۱۳۸۳ آبان ماه ۱۳۸۳ آذر ماه ۱۳۸۳ دی ماه ۱۳۸۳ بهمن ماه ۱۳۸۳ اسفند ماه ۱۳۸۳ فروردین ماه ۱۳۸۴ اردیبهشت ماه ۱۳۸۴ خرداد ماه ۱۳۸۴ تیر ماه ۱۳۸۴ مرداد ماه ۱۳۸۴ شهریور ماه ۱۳۸۴ مهر ماه ۱۳۸۴ آبان ماه ۱۳۸۴ آذر ماه ۱۳۸۴ دی ماه ۱۳۸۴ بهمن ماه ۱۳۸۴ اسفند ماه ۱۳۸۴ فروردین ماه ۱۳۸۵ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ خرداد ماه ۱۳۸۵ تیر ماه ۱۳۸۵ مرداد ماه ۱۳۸۵ شهریور ماه ۱۳۸۵ مهر ماه ۱۳۸۵ آبان ماه ۱۳۸۵ آذر ماه ۱۳۸۵ دی ماه ۱۳۸۵ بهمن ماه ۱۳۸۵ اسفند ماه ۱۳۸۵ فروردین ماه ۱۳۸۶ اردیبهشت ماه ۱۳۸۶ خرداد ماه ۱۳۸۶ تیر ماه ۱۳۸۶ مرداد ماه ۱۳۸۶ شهریور ماه ۱۳۸۶ مهر ماه ۱۳۸۶ آبان ماه ۱۳۸۶ آذر ماه ۱۳۸۶ دی ماه ۱۳۸۶ بهمن ماه ۱۳۸۶ اسفند ماه ۱۳۸۶ فروردین ماه ۱۳۸۷ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷ خرداد ماه ۱۳۸۷ تیر ماه ۱۳۸۷ مرداد ماه ۱۳۸۷ شهریور ماه ۱۳۸۷ مهر ماه ۱۳۸۷ آبان ماه ۱۳۸۷ آذر ماه ۱۳۸۷ دی ماه ۱۳۸۷ بهمن ماه ۱۳۸۷ اسفند ماه ۱۳۸۷ فروردین ماه ۱۳۸۸ خرداد ماه ۱۳۸۸ مرداد ماه ۱۳۸۸ شهریور ماه ۱۳۸۸ مهر ماه ۱۳۸۸ آبان ماه ۱۳۸۸ دی ماه ۱۳۸۸ بهمن ماه ۱۳۸۸ فروردین ماه ۱۳۸۹ مرداد ماه ۱۳۸۹ دی ماه ۱۳۸۹ |