هشتم خرداد ماه ۱۳۸۶
گزارش صوتی و تصویری سفر لالون

. سقف این غار که آخرش نفهمیدیم اژدها دارد یا نه از برف است

حسین مثل همیشه از دیدگاه داستانی و فلسفه اگزیستانسیالیست زندگی و ادا اطوار تین ایجری وقر قنبیل و سر و ته یه کرباس و اینها..... ماجرا را نوشته
روستاي لالون همين بيخ گوش خودمونه و اونورتر از فشمه. با يه دو راهي از راه دشت لار هم جدا ميشه............ يك آقاي راهنمايي از قبل گفته بود كه بايد از رودخونه رد بشيد و با اصرار گفته بودند كه كفس مناسب براي عبور از رودخونه همراه داشته باشيد. ما هم تا تونستيم به زمين و زمون و اون آقاهه و لار و لالون خنديديم. و چون فكر ميكرديم لالون نزديك تهرانه و ماهام آدمهاي گريگوري هستيم كه به جاي صبح جمعه خوابيدن تو خونه پاشديم راه افتاديم اونوري لابد آقاي راهنما داره شورش ميكنه. نگو قضيه خيلي جديه. راه افتاديم و از داخل روستا و بعد راه چشمه اي رو در پيش گرفتيم و دشت رو. مسير فوق العاده زيبا بود........ وقتيكه رسيديم به رودخونه يك همسفري مثل بز گر از رودخونه پريد و من و دو سه تاي ديگه هم پشت سرش. فكر كنم پشت سرمون هم مثل گله هاي حيوانات آفريقايي خاك بلند شد. كوله ها به اونور پرت شد. كه يكيش رفت هوا و صاف وسط آب اومد پايين!!! و يكي جيغ ميكشيد توش دوربينه....براي عبور بقيه طناب كشي كردند به دو طرف رودخونه و ماجرا شروع شد: با تشويق و تشر و داد و هوار و شكار صحنه هاي هيجان انگيز عبور از رودخونه و بكش بكش طناب بچه ها يكي يكي رد ميشدند. بگم كه حدود بيست و چهار، پنج نفر بوديم. اگر اين رودخونه نبود شايد اينقدر خوش نميگذشت كه حالا بخوام سفرنامه بنويسم...................

نرگس نوشتن گزارش سفر را با پختن غذای هندی اشتباه گرفته است ، هر ادویه ای دم دستش رسیده از زردچوبه و زنجبیل و دارچین و آنغوزه و کلی فلفل سیاه و قرمز را قاطی کرده و با اندکی چاشنی خالی بندی و قمی بازی شده است این:
جودی هم تا توانست خودش را به در و دیوار و صخره ها کوبید و آنقدر آن یک قطره خونی که از زخم پایش می آمد را به همه نشان داد که شد حکایت همان جهود و خون و اینها......
پ ن : کسی پایه برنامه بعدی هست؟
...................................................................................................
سوم خرداد ماه ۱۳۸۶
...................................................................................................
اول خرداد ماه ۱۳۸۶
MR. Hiccup ( آقای سکسکه )

این یکی آقای هیک قد بلند است و چهار شانه و موهای شقیقه اش سفید شده.... از سه شنبه هفته پیش همان موقع که سر سیم شش ام را گرفته بود تا من سیم هشتم را جا بیندازم اولین هیک شروع شد، سیم ششم و هشتم با هم پریدند بیرون.... هیک هیک..... نفس اش را در گلو حبس کرد و من تا 14 شمردم، نفس اش را رها کرد، از هیک خبری نبود.... لبخندی زد و سر سیم شش ام را گرفت و هیک هیک.....
دو لیوان آب پشت هم سر کشید، آخرین قلپ آب لیوان دوم را که فرو داد و باد لپ هایش خوابید هیک هیک...... راه رفت، نفس اش را حبس کرد، آب خورد و هیک هیک ...... راه رفت..... هیک هیک..... نفس اش را حبس کرد...... هیک هیک..... آب خورد ..... هیک هیک....
آقای هیک سه روزاست بستری شده ، زنگ زدم حالش را بپرسم، گفت خانم.... هیک .... دل و روده ام ..... هیک ..... داره .... هیک .... میاد .... هیک .... بالا.... هیک
...................................................................................................
بیست و هفتم اردیبهشت ماه ۱۳۸۶
سادیسم
هر کس صبح اول وقت اخبار حوادث روزنامه ها را می خواند و تا شب در ذهن اش تصویر می سازد و نیمه شب با توهم اینکه کسی وارد خانه شده می پرد و تا صبح چمباتمه زده روی مبل نیمه خواب و بیدار سر می کند، خر است......
...................................................................................................
بیست و پنجم اردیبهشت ماه ۱۳۸۶
چرا از این مملکت نمیری یا به جون تو عاشقی بد دردیه دل عاشقو شکستن به خدا نامردیه
از پله های بوف پایین می آمدیم ، داشتم می گفتم آن روسری که چشم ام را گرفته باید گران باشد چون اینجا جام جم است و ....
از روبرو زن جوانی با بچه ای 4-5 ساله وارد شد و پایش را روی پله اول نگذاشته مامور انتظامات سالن راهش را سد کرد......
مامان دم گوشم زمزمه کرد پشت موهاتو بپوشون، من داشتم روسری ام را می کشیدم پایین جلوی موهایم را بپوشانم .....
صدای اعتراض زن که بلند شد جمعیت از بالکن طبقه بالا آویزان شدند ....
تئاتر بود انگار.....
زن می گفت با بچه اش آمده شب تعطیلی شام بخورد و برود...
بچه گریه می کرد وقتی بیرونشان کردند .....
بقیه برگشتن سر همبرگر و پیتزاهای شامشان......
...................................................................................................
بیست و سوم اردیبهشت ماه ۱۳۸۶
قرص صورتی یا آبی، مساله این است....
دو روز پیش که گفت پنجره را روزها میروی سر کار باز نگذار فکر کردم که با این گرما و هوای دم کرده دیگر باران کجا بوده.......
امروز وقتی با حس گربه ای که از خیس شدن بدش می آید در حالی که از بند بند وجودم آب می چکید وارد خانه شدم زیر پنجره باز دریاچه کوچکی از آب باران که همه دوده های توری را هم شسته بود دیدم.

من قصد داشتم ولیعصر را پیاده گز کنم از روبروی پارک ملت که طوفان شد .
فکر کنم هنوز یک تکه از آن همه شاخه شکسته و برگ و خاک و خاشاکی که توی هوا پرواز می کرد ته بینی ام جا مانده ، این 37 امین عطسه بود.

این پشه هه را اگر بتوانم زنده بگیرم می فرستم دی ان ای اش را ازمایش کنند . فکر کنم ژن اش جهش پیدا کرده ، از سه تا قرص حشره کش و نصف قوطی اسپری جان سالم به در برده و تازه بر خلاف دوستانش شبها دم گوش آدم ویز ویز هم نمی کند .مثل بچه آدم نیش اش را می زند و می رود.
...................................................................................................
بیست و دوم اردیبهشت ماه ۱۳۸۶
همکارم صبح های شنبه اول وقت چک تنخواه را می برد بانک نقد می کند، بعد مینشیند سر فرصت همه را می شمارد
یک
دو
سه
چهار
تف....
این تف را می اندازد سر انگشت شست و اشاره اش که خشک شده
یک
دو
سه
چهار
تف
یک
دو
سه
چهار
تف
صبح های شنبه را با خش خش کاغذ و صدای تف آغاز می کنم.
...................................................................................................
هفدهم اردیبهشت ماه ۱۳۸۶
1. همه چیز به نظرم تصنعی و بازی می آید این روزها ، آدم ها هم بازیگر، بد بازی می کنند خیلی بد.

2. انگار زندگی بیشتر آدم های دور و برم روی شتر طی می شود با این بالا و پایینی که دارد. قبلا نمودارش روز به روز بود الان دقیقه ای ....

3. جدا نقش ورزش را در تغییر روحیه جدی بگیرید به این شرط که شما تنها آدم چاق کلاس نباشید.

4. جمع کردن لشگر اربعه راحت تر از جمع کردن 5 تا دوست در یک زمان و یک مکان است. من که امتحان کردم نشد. یکی عصر روزهای زوج کلاس دارد، یکی روزهای فرد ، یکی پنج شنبه شام دعوت است و ارتباط اش با نیامدن پنج شنبه ناهار را اگر شما فهمیدید به من هم بگویید.

5. یک تا پنج هیچ ربطی به هم ندارند.
...................................................................................................
پانزدهم اردیبهشت ماه ۱۳۸۶
بخش اول
برای گذراندن 4 ساعت همسفری اجباری در صندلی عقب ماشین و برای جلوگیری از بپر بپر و از سر و کول من بالا رفتن پیشنهاد دادم بیا جمله سازی بازی کنیم. قرار شد هر کدام یک کلمه بگوییم و آن یکی جمله بسازد.
بستنی
کیانا: من و مامان و بابام بستنی دوست داریم.
پراید
: من و بابام و مامانم سوار پرایم میشیم.
درخت
: من و مامانم و بابام شاخه درختو نمیشکونیم.
پلیس
:وقتی شبها من و مامانم و بابام خواب هستیم آقا پلیس بیداره
آمپول
: من و مامانم و بابام از آمپول نمیترسیم.

هی گفتم که لزومی ندارد هر جمله ای می سازد با همراهی مامان وبابایش باشد ولی تلاش بیهوده ای بود ، بازی به روال قبل ادامه پیدا کرد.
قند
: من و مامانم و بابام زیاد قند نمیخوریم چون دندونامون خراب میشه .
چِشم
: من و مامانم وبابام دست کثیف به چشم نمیمالیم.
عروس
: من بزرگ بشم با امیر ارشیا ازدواج میکنم و لباس عروس می پوشم.

پ ن : بچه می داند که این یه کار را بهتر است بدون همراهی پدر و مادرش انجام دهد.
...................................................................................................
دوازدهم اردیبهشت ماه ۱۳۸۶
حیاط را گلکاری کرده بودند و دور تا دورش را از آن چراغ های پایه بلند برنزی کار گذاشته بودند. بعد یکی یکی مهمان ها می آمدند و من گریه میکردم و هنوز نه حمام رفته بودم نه آرایشی نه مویی و .... مامان هی می گفت حالا که همه جمع شدن و حیاط را هم گل زده ایم و شام هم سفارش داده ایم تو رو به خدا لج نکن و من دویدم توی خیابان و سر راه اولین آرایشگاه زنانه چپیدم داخل و گفتم که امشب عروسی ام است و تو را به خدا موهایم را درست کنید، وقتی نشاندم روی صندلی و طره های مویم را با دست می گرفت و بالا می برد برایش توضیح دادم که چون صورتم گرد است و پُر لطفا موهایم را نه کاملا پشت سرم جمع کنید نه دور صورتم بریزید و حتی یادم هست که گفتم نمیخواهم عین این خانمه که عکس اش به دیوار است بشوم، با موهایی که شبیه یک کلاه گنده دور سرش را گرفته بود، خواب نبود ،انگاری که هشیار باشم ..... آنقدر هوشیار که وقتی خانمه میله بلندی درست شبیه میله های بافتنی را از یک طرف پهلویم درست کنار سینه چپ فرو کرد و از سمت راست بیرون آورد بدون ریختن یک قطره خون و گفت این طوری لباس راحتتر به تنت میرود ، خدا را شکر کردم که همه اش خواب است.
...................................................................................................
ابتدای صفحه