پانزدهم اردیبهشت ماه ۱۳۸۶
● بخش اول
برای گذراندن 4 ساعت همسفری اجباری در صندلی عقب ماشین و برای جلوگیری از بپر بپر و از سر و کول من بالا رفتن پیشنهاد دادم بیا جمله سازی بازی کنیم. قرار شد هر کدام یک کلمه بگوییم و آن یکی جمله بسازد.
بستنی کیانا: من و مامان و بابام بستنی دوست داریم. پراید : من و بابام و مامانم سوار پرایم میشیم. درخت : من و مامانم و بابام شاخه درختو نمیشکونیم. پلیس :وقتی شبها من و مامانم و بابام خواب هستیم آقا پلیس بیداره آمپول : من و مامانم و بابام از آمپول نمیترسیم. هی گفتم که لزومی ندارد هر جمله ای می سازد با همراهی مامان وبابایش باشد ولی تلاش بیهوده ای بود ، بازی به روال قبل ادامه پیدا کرد. قند : من و مامانم و بابام زیاد قند نمیخوریم چون دندونامون خراب میشه . چِشم : من و مامانم وبابام دست کثیف به چشم نمیمالیم. عروس : من بزرگ بشم با امیر ارشیا ازدواج میکنم و لباس عروس می پوشم. پ ن : بچه می داند که این یه کار را بهتر است بدون همراهی پدر و مادرش انجام دهد. ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته |