بیست و هشتم اسفند ماه ۱۳۸۷
بای بای ما رفتیم
یک سر رفتم کتاب فروشی پایین ساختمان ببینم چیزی پیدا میکنم برای عیدی کیا نا ، میدانم که زیاد اهل کتاب خواندن نیست ، هنوز هم عروسک بازی برایش بهترین بازی است ... میان کتاب ها و کارت پستال ها چشم ام افتاد به سه چهار تا بار بی ... با اینکه شونپخت تا بار بی دارد اما هنوز هم با هیجان ازش استقبال می کند ... بردم صندوق حساب کنم ، آقایی ایستاده بود و قبلش میشنیدم که داشت در مورد تاریخ ایران باستان و اهورامزدا و اینها حرف میزد ... عروسک را که دستم دید گفت امان از این بچه ها که هیچ وقت از عروسک سیر نمیشن ... ولی من دخترمو بردم اصفهان توی یک محیط فرهنگی رشد کرد و الان دیگه پا به پای مادرش مینیاتور کار میکنه و معرق و کلا نذاشتم بیوفته به عروسک بازی ...
پرسیدم : دخترتون چند سالشه ؟
گفت : سه سال ...

به امید اینکه سال 88 مردم خالی نبندند ، قپی نیایند ، متلک نگویند و روی اعصاب همدیگر رژه نروند ...

این آخرش را نمیدانم چه طور تمام کنم ، آدم شهریوری احساساتی که باشد برای پست های خودش هم اشک میریزد ...
...................................................................................................
بیست و هفتم اسفند ماه ۱۳۸۷
صبح
ایستاده ام در صف انتظار خرید ارز ، قیمت فروش پو ند امروز 1415 تومن است ، دیروز 1380 تومن بود انگار ... پول را می گذارم روی میز و میگویم 1000 پو ند لطفا
تعطیلات میری لندن؟
این را خانم مسنی که بغل دستم ایستاده می پرسد ، برمیگردم و نگاهش میکنم و لبخند میزنم ، رژ لب صورتی کمرنگ روی لب ، ناخن های مرتب ، موهای سفید یک دست ، از آن تیپ هایی که من همیشه دوست دارم وقتی مثلا 70 سال دارم باشم ...
هوا سرده الان لندن ، برو یک جای گرم ...
باز لبخند میزنم و نمیگویم که نشسته بودم توی شرکت و یهو به سرم زد که الان که پوند پایین آمده یک مقداری ارز بخرم با این امید که چند ماه بعد برود بالا و یک سودی کرده باشم و نتیجه اش اینکه زنگ زدم به آقای پدر و مبلغی قرض کردم و طفلک آقای پدر هم هیچی نگفت که بچه آخه این کارها به تو نیامده ...

دو ساعت بعد
پوندها را گذاشتم داخل پاکت و درش را چسب زدم و سُر دادم ته کشوی میز و رویش دو سه تا سررسید گذاشتم و در کشو را قفل کردم و حالا نشسته ام پشت میز و در ذهنم دنبال یک جای مناسب برای نگه داشتن این گنج کوچک در روزهای تعطیل که خانه نیستم می گردم ... گاوصندوق شرکت ؟ کشو میز اتاقم ؟ لابه لای لباس ها تو کمد؟ داخل ماشین لباسشویی چه طور است ؟ میتوانم کلی رخت چرک هم بچپانم رویش ... داخل فر گاز ؟ بین بسته های گوشت داخل فریزر؟ ...


سه ساعت بعد
زنگ میزنم صرافی ببینم قیمت پوند تغییر کرده یا نه ... همان 1415 تومان است ... پس چرا بالا نمیرود آخر
...................................................................................................
بیست و ششم اسفند ماه ۱۳۸۷
دیشب قبل از خواب چشم ام افتاد به ترازو گوشه اتاق ، نشسته بودم لب تخت و انگشت هایم را فرو کرده بودم لای موهایم و پوست سرم را میخاراندم ، چهار ساعت قبل اش دوش گرفته بودم و آن موقع حس میکردم هزار تا مورچه راه افتاده روی پوست ام ، بلند شدم و آرام دو پایم را گذاشتم روی ترازو وقتی خم شدم که به عقربه که بالاخره روی یک عددی آرام گرفته بود نگاه کنم ... یک حسی داشتم مثل آدمی که آب از سرش گذشته ... برگشتم نشستم لب تخت و به عملیات خارش مورچه های روی پوست سرم ادامه دادم ...

صبح کتونی هایم را گذاشتم کنار ساکی که هنوز نبسته ام ، شاید شاید همت کنم و روزها جلوی ویلا کمی پیاده روی کنم
...................................................................................................
بیستم اسفند ماه ۱۳۸۷
مادربزرگ ام همیشه میگوید زود چمدون سفر رو ببندی سنگین میشه مادر ... ساک سفرم را دو روز است گذاشته ام جلوی چشم تا یادم باشد که پارگی کوچک زیر دسته اش را بدوزم تا بیشتر نشده ، هنوز کلی مانده تا 29 ام ، یک لیست گذاشته ام جلوی دستم و هر چی به ذهنم میرسد یادداشت می کنم که یادم نرود ، دو سه روز اول که همه میریزند خانه ما در ولایت ، کم کم به این نتیجه میرسم که مامان باید به جای دو بچه 6-7 تا بچه داشت با داماد و عروس و نوه ... از بس که وقتی مهمان دارد و دور و برش شلوغ است نه غر میزند نه خسته میشود ، گزارش روز به روز دارم ، سبزیِ سبزی پلو شب عید را پاک کرده و خورد کرده ، ماهی گرفته ، امروز پدرم زنگ زد که آجیل فروشی هستیم و چیزی هوس کردی برایت بگیرم ؟ ماراتن خوردن شروع شد ... سال قبل آخرین روز دو سه تا شکستگی پا داشتیم ، امسال به خیر بگذرد شانس آورده ایم ، روز دوم اگر چیزی پیش نیاید میرویم شمال ویلای خاله ، یک جماعتی همسفر هم هستند که هر کدام ساز خودشان را میزنند و مانده ام آیا میتوانند به ساز هم برقصند ؟ مامان تا کتلت توی راهش را هم از الان فریز کرده ، مانده میوه که سفارش اش را به علی آقا داده و ماست و نوشابه وخرت و پرت های دیگرکه آن هم زحمت اش را سوپر پشت خانه که اسم آقاهه اش را یادم نمی آید می کشد دیگر ... صبح رفتم از داروخانه کلی قرص های جورواجور گرفتم ، ضد اسهال، ضد تهوع ، استامینوفن کدئین ، سرماخوردگی بزرگسالان ، پماد سوختگی و باند استریل ... آقاهه با تعجب نگاهم کرد ، توضیح دادم برای سفر لازم میشه ... سرش را تکان داد و تائید کرد ... یادم باشد دَبلنا را هم ببرم ، هرچند این جماعتی که من میبینم کو ن نشستن روی زمین و دَبلنا بازی را ندارند ...
همین الان آقای مدیر گفت اخماتونو باز کنین دیگه ، سعی کنین نفس عمیق بکشین ، بوی بهارو حس میکنین ... اخمهایم را باز کردم و نفس عمیق کشیدم ، بوی پیازداغ سرخ شده ناهار خانه همسایه مشام ام را پر کرد ...
...................................................................................................
هجدهم اسفند ماه ۱۳۸۷
....

شوهر خاله کوچیکه از همان اول هم یک جوری بود ، یعنی هست ، آن سال های اول که ازدواج کرده بودند عشق ماشین های امریکایی را داشت ، از این ماشین های کشیده دو در که به اندازه دو تا پراید جای پارک اشغال میکنند و به قول عمویم مشتری اول و آخرشان خودش بود ، بعد افتاد به شکار ، سرش را میزدی ته اش را میزدی توی بیابون ها دنبال شکار بود ، هر بار که خانه خاله مهمان بودیم قسم اش می دادیم که این گوشتِ توی خورشت گوشت جوجه تیغی ، گرازی ، لاک پشتی چیزی نباشد .... بعد افتاد به حیوون بازی ، توی حیاط همیشه سه چهار تا سگ می پلکید ، توی خانه مدام باید حواست بود که پایت را روی خرگوشی ، بچه گربه ای ، همستری ، لاک پشتی ، جوجه اردکی چیزی نگذاری ، چهار چشمی باید لوستر را می پاییدی که از آن بالا بچه عقابی ، قُشی ، مرغ عشقی چیزی روی سرت پرواز نکند ، یک بار هم مار زنده آورد خانه و نمیدانم چی شد که مار ول شد توی خانه ، یادم هست که دست به دامان آتش نشانی شدند تا پیدا شد ...چند سال بعد افتاد به خالی بندی ، خالی می بست آه .. مثل آب خوردن ، پیمانکار بود، هر کس می رفت خانه شان دفتر و دستک اش را می آورد و اعداد و ارقام را همین طوری بالا و پایین می کرد و آخرش می گفت که 438 میلیون تومن از فلان جا طلب دارم و 890 میلیون تومن از بیسار جا و ... میماندیم که با این همه پول تو این خانه اجاره ای چه میکند پس ... این دو سه سال اخیر را افتاده در خط تیر اندازی ، بار آخری که خانه شان بودم تفنگ اش را آورد و پرکرد و نشست روی مبل و اصرار که میخواهم از همین جا دستگیره در دستشویی را بزنم ، گوش هایم را گرفته بودم و منتظر بودم که کل آپارتمان بریزد توی خانه خاله ... این آخری گیر داده که من بچه می خواهم ، که یک دختر کم است ، من این همه جون بکنم پول در بیاورم که دوماد بیاید بخورد ، الله و بلله که من پسر میخواهم ، خاله هم یک گوشش شده در یک گوشش دروازه ، گفته تو چه گلی به سر پدرت زدی که پسرت به سر تو بزند ... گفته که من کاغذ میدهم برو یک زن دیگر بگیر برایت پسر بیاورد ...
...................................................................................................
چهاردهم اسفند ماه ۱۳۸۷
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
صبح اول وقت که از خانه میزنم بیرون تک و توک خانم ها ایستاده اند پشت در بسته مغازه زیر پل ، همان که از سیر تا پیاز لوازم آشپزخانه را دارد ، از ظرف های یک بار مصرف دانه ای 50 تومن گرفته تا کریستال های تراش خورده سنگین خدا تومانی ... با خودم میگویم یعنی اول صبحی راه افتاده اند دنبال خرید؟
لیستی دارم از چیزهایی که چند ماه است باید بخرم و مدام یادم رفته ، پادری برای جلوی در حمام که بعد از هر بار دوش گرفتن هی نگاهم به لکه های آب خشک شده روی سرامیک ها نباشد، دو بسته دستمال سفره ، خلال دندون ، دو تا ماگ ، شمع ، گیره لباس و ...
عصری سر راه خانه خودم را به زور جا میدهم میان جمعیت داخل مغازه ، شلوغ است و از هر طرف صدایی به گوشم میرسد ...
هنوز هیچ کار نکرده ام که ، تازه پرده ها رو در آوردم بشورم ، خونه کن فیکنِ
24 ام وقت کارگر گرفتم ، اوه نمیدونی چه ادا اطواری داشت به زور بهم وقت داد
آقا این بشقاب ها دستی چنده ؟....دلم میخواد همه ظرفهامو بریزم دور همه رو نو بخرم......ول کن پس فردا میای میبینی مدل های جدیدتر اومده ......آقای این زیر اتویی چند ؟......دو تا از این دیس ها می برم .........سه متر از این سفره
...

مثل ماهی که از تنگ بیرون پریده و نفس های آخرش را میکشد گیر افتاده ام ، داد میزنم آقا دستمال سفره ها کجاست ؟ با دست اشاره میکند به پشت قفسه ها ... یک قدم برمیدارم ، کیف ام نمی آید ، گیر کرده به کیف دستی خانمی که حواسش پی انتخاب شمع است ، تلاش ام برای رسیدن به آن طرف مغازه و برداشتن دستمال سفره بیهوده است ...

لیست خرید را میچپانم توی جیبم و خوشحال از اینکه مجبور نیستم به خانه تکانی شب عید و خرید ماهی و آجیل و شیرینی و ظرف و ظروف نو فکر کنم از در مغازه میزنم بیرون ...
عنوان وام گرفته از مهدی اخوان ثالث
...................................................................................................
یازدهم اسفند ماه ۱۳۸۷
در رابطه با پست قبلی آزاده و بیتا و بقیه دوستان لطفا ایمیل بهم بدین تا بتونم آدرس رو بفرستم ...
براتون ...
از این ور و آن ور این روزها
با مامان و آقای پدر رفتیم تئاتر شکا ر رو باه - دکتر علی ر فیعی ، به گمانم این اولین بار در 10 سال گذشته بود که با هم در یک امر فرهنگی حضور داشتیم ، مامان 17 بار خمیازه کشید در طول اجرا ولی آخرش گفت که خوشش آمده ،آقای پدر هم نمایش را دوست داشت و حس میکنم هر دو از اینکه دوستانم را دیدند خوشحال شدند.
کاوه خانه بزرگتر اجاره کرده ، حالا مامان و پدرم که می آیند آن خانه مستقر میشوند و من عین یویو میان این خانه و آن خانه در نوسان هستم ، خیلی هم بد نیست ، خوبی اش این است که عصر ها از سر کار می روم آن خانه که ناهار و شام و میوه و سالاد و همه چیز آماده است و شب سرم را می اندازم پایین و می آیم این خانه ، شانس آورده ام که مامان میداند من عادت به تخت و تشک و بالشت خودم دارم برای خوابیدن وگرنه که گیر میداد که شب هم همین جا بخواب ... به هر حال که حالا برگشته اند ارا ک و هر کس سر خانه و زندگی خودش است ...
ماه پیش که تولد کیا نا بود و همه فامیل دور هم جمع شدیم پسر عمه ام رفته بود خواستگاری دختری که در ار- اک زندگی میکرد و اسمش را هم یادم نیست ، هفته پیش که عمه ناپرهیزی کرد و همه را شام دعوت کرد فهمیدیم که پسر عمه مربوطه با دختر دیگری نامزد کرده ، یعنی من پشتکارش را تحسین میکنم ، احتمالا یک لیست تهیه کرده از دوست دخترهای دور و برش و در مدت یک هفته از هر کدام جواب نه شنیده رفته خواستگاری بعدی ... بعد از همه مهمتر اینکه در همان جلسه اول خواستگاری یک آقایی را هم آورده اند صی-غه محر میت خوانده ... فعلا سوژه خاله زنکی های فامیلی این روزهای ما همین است ...
من همچنان این روزها یک آتش فشان در حال فعالیت هستم و هر چند وقت یک بار آتش و گدازه و خاکستر می پراکنم ، کلر ودیا زپو کساید هم دیگر چندان افاقه نمیکند ...
اگر دوست دارید در برنامه زیر که به همت این خانم برگزار می شود شرکت کنید یک خبر به من یا خودش بدهید تا آدرس را برایتان اس ام اس کنم ، من احتمالا روز پنج شنبه را مرخصی میگیرم و راستش توی این فکرم که سمبوسه بپزم و با خودم ببرم برای فروش .. اگر موفق شوم اولین تجربه من در امر فروش خواهد بود ... خلاصه که بیاید دیگه ... ( برو بچه هایی که سمبوسه های دست پخت من را خورده اید به نظرتان مشتری دارد ؟ )


...................................................................................................
ابتدای صفحه