هشتم آبان ماه ۱۳۸۲ شراب تلخ مي خواهم كه مردافكن بود زورش
مگر يك دم بياسايم ز دينا و شرو شورش :خسته ام : چرا ؟ : از صبح با فرهاد بودم ، كوه مي كنديم.صداشو نشنيدي؟ همه جا پيچيده بود. : إ ... من فكر كردم صداي رعد و برق بود. فرهاد خسته نشد از اين همه كوه كندن ؟ ![]() ...................................................................................................
پنجم آبان ماه ۱۳۸۲
عشق هميشه يك بركه نيست كه آدم بتواند عكسش را در آن ببيند .
عشق درياي كوچكي است كه هم خيزاب هايش را دارد ،هم جزر و مد هايش را ، هم خرده ريزهاي سرگردانش را ، هم شهر هاي زير آب غرق شده اش را ، هم هشت پاهايش را ، هم طوفانهايش را و هم صندوق هاي پر از جواهرات و مرواريدهايش را ، ولي مرواريدها در عمق آن جاي دارند!!!! " طاق نصرت " اريك ماريا رمارك ![]() ...................................................................................................
چهارم آبان ماه ۱۳۸۲
به پهلو به شيشه تكيه داد . گونه هاي داغش را به شيشه چسباند .يخ كرد.
مور مورش شد.روي شيشه، ها كرد .كمي بخار بست . دوباره ها كرد و با انگشت سبابه دست راست روي بخار نوشت ، آب بابا . مرد ناگهان از جا برخاست . ليوان چاي از دستش رها شد و روي زمين غلطيد و ردي از چاي تيره روي فرش كرم رنگ بر جاي گذاشت . زن نگاه نكرد . ها كرد و ها كرد . روي بخار شيشه يك قلب كشيد . از همانهايي كه گوشه كتابهاي دوران دبيرستان مي كشيد. مرد گفت : " بالاخره چي ؟" زن چيزي نگفت . قلب را پاك كرد و با انگشت روي شيشه ضرب گرفت .مرد گفت هيچي ؟ زن به تاريكي پشت شيشه نگاه كرد و گفت امشب ماه كامله . مرد با پا به ليوان چاي كوبيد .ليوان روي فرش غلطيد و غلطيد و گوشه ديوار متوقف شد . زن ها كرد . ها كرد و به بخار روي شيشه خيره ماند. ![]() ...................................................................................................
اول آبان ماه ۱۳۸۲
دلم امشب بدجوري هوس اون سرازيري رو كرده بود.بايد الان نسبتا خنك
شده باشه ، اصلا امروز از صبح به سرازيري فكر مي كردم ، با يك شيب نسبتا تند ، انقدر كه وقتي راه ميوفتي و يك كم خودتو شل مي كني ، ديگه كنترل دست خودت نيست ، پاهات كم كم ازت فرمان نمي برن ، دستهاتو به پهناي آسمان باز مي كني و ميزاري باد بزنه توي صورتت و موهاتو پريشون كنه ، سرعتت هم مرتب زياد تر ميشه ، انقدر كه كم كم مي ترسي.مي ترسي كه نكنه آخر سرازيري يك ديوار بتوني بلند باشه ، ترس مياد توي وجودت و نميزاره ديگه از باد و دويدن لذت ببري ، اون وقته كه دلت مي خواد سرعتتو كم كني ، مغزت شروع مي كنه به آلارم فرستادن ، ضربان قلبت بالا ميره ، ولي پاهاتو ديگه نمي توني كنترل كني ، دير شده و پيش از اينكه به خودت بياي با صورت ميري توي همون ديوار بتونيه ، هموني كه هميشه بهش فكر كردي و از وجودش ترسيدي ، تا دفعه ديگه قبل از راه افتادن و سرعت گرفتن يادت باشه انتهاي هر سرازيري ممكنه يك ديوار بتوني باشه كه تو رو له كنه .... ![]() ...................................................................................................
سی ام مهر ماه ۱۳۸۲
آشنايي هاي ناگهاني و اتفاقي گاهي خيلي دلچسب و شيرين هستن ،
دل بستن و دوست داشتن بعدش شيرين تر ميشه ، اما از همه شيرين تر دل كندن و جدايي آخرشه ، انقدر كه شيرينيش دل آدمو ميزنه!!! ![]() ...................................................................................................
بیست و هفتم مهر ماه ۱۳۸۲
براي استراحت كه از كلاس بيرون اومديم ، كنارم نشست .
گفت : " ابتدايي مدرسه استقلال مي رفتي ؟" : بله ، چه طور ؟ :" من يك سال از شما بالاتر بودم ،تو و اون دوستت هميشه به هم چسبيده بودين . يادته ؟" دوستم يادم بود ، آخه تا ديپلم به هم چسبيده بوديم ، دانشگاه هم يك جا رفتيم ، رشته هامون فرق داشت ، 2 ساله كه نديدمش، ازدواج كه كرد.... گفت :" يادته بمباران بود ، ميبردنمون توي زير زمين ، بچه ها جيغ مي كشيدن. ولي تو هميشه مي خنديدي ، آره يادمه كه هميشه مي خنديدي . يادم نبود . ترس يادم بود . گريه يادم بود . خنده يادم نبود . گفت :" توي زيرزمين تاريك تاريك بود . فقط نور چراغ قوه خانم مدير بين اون همه شاگرد ترسيده و لرزان مي چرخيد و بهشون دلداري ميداد . تو و دوستت هميشه سر خودتونو گرم مي كردين . شعر مي خوندين . يادته ؟ يادم نبود . صداي جيغ بچه ها يادم بود . چهره ترسان مامان وقتي ميومد دنبالم . يادم بود . شعر خوندن يادم نبود. پرسيدم : شيطون بودم ؟ با تعجب گفت :" مگه يادت نيست ؟" چيزي نگفتم ، كلاس كه شروع شد ديگه حرفي نزديم . از ديروز كه خاطرات سالهاي ابتدايي رو مرور مي كنم چيز زيادي به يادم نمياد . همش يك سري تصويرهاي محو .يادمه كه كلاس سوم بيخودي تنبيه شدم . يادمه حق نداشتيم توي حياط بدويم . از نمره انضباطمون كم مي شد . يادمه هيچ وقت پفك دوست نداشتم.يادمه از مشق نوشتن بدم ميومد. تنها چيزي كه خوب يادمه اين بود كه خجالتي بودم . بر خلاف ظاهرم هميشه خجالتي بودم. آره خوب يادمه كه هميشه مامان جاي من حرف ميزد . يادمه پدر برام يك عالمه كتاب مي خريد.مامان غر ميزد و من آرزو ميكردم به جاي مشق نوشتن بهمون اجازه بدن كتاب داستان بخونيم . يادمه از مدرسه كه بر مي گشتيم خونه ، مامان دوستم هميشه دم در منتظرش بود و بوسش مي كرد ، مامان من سر كار بود . يادمه از رفتن به خونه اي كه هيچ كس توش نبود متنفر بودم ، از اينكه خودم بايد غذا رو گرم كنم و تنهايي بشينم بخورم متنفر بودم ، از كارخونه مامان هم متنفر بودم كه مامانمو ازم گرفته بود ، از داداشم هم بدم ميومد ، آخه مامان از سر كار كه ميرسيد همش حواسش به اون بود . عصر مامان خسته بود ، من هم پر حرفي مي كردم ، يك دفعه مي گفت : واي ركسييييييييييي سرم رفت . و من هميشه فكر مي كردم سر مامان كجا ميره؟ ![]() ...................................................................................................
بیست و پنجم مهر ماه ۱۳۸۲
به نام خداوند بخشنده مهربان
مركز نگهداري كودكان ناتوان ذهني ، داشتم دنبال تو مي گشتم ، مي خواستم بپرسم مگه نمي گن رحمان و رحيمي ؟ولي تو نبودي . به جاش بچه ها بودن با سرهاي بزرگ و چشمهاي درشت و كشيده و مغزهاي كوچيك ، 7 مركز در يك شهر نسبتا كوچيك و اين به جز بچه هايي كه توي خونه ها نگهداري ميشن ، توي چشمهاي سياهشون ميديدم كه مي پرسن سهمشون از زندگي چي شده ؟ خاله ام سرشو گذاشت روي فرمون و گريه كرد ، هي با مشت كوبيد و گفت : خدايا .. خدايا .. و من زمزمه كردم : بلندتر بگو ، شايد نمي شنوه ، نگاهش چه قدر غريب بود ، درست مثل نگاه بچه هاي مركز ، يا مثل نگاه بچه هاي سر چهار راه و پمپ بنزين ، با دست هاي سياه كوچيكشون به شيشه مي كوبن و التماس ميكنن كه ازشون يك دونه شكلات يا يك جعبه دستمال كاغذي بخرم ، وقتي به يكيشون پول دادم و گفتم : شكلات نمي خوام گفت : خانم من گدا نيستم و رفت ، من موندم و يك بغض قديمي توي گلو كه به تدريج تبديل به خشم شد ، خشمي از سر ناتواني ، تو كجا هستي ؟ صداي اين بچه ها رو نميشنوي ؟ بخشندگي و مهرباني ؟ مگه اينها صفاتت نيستن ؟ يك دختر بچه 4 ساله ، سرطان خون ، بدون مو و ابرو ، مادرش آرزوي بافتن موهاي دخترشو داره ، دختري كه سهمش از زندگي همين چهار ساله .. 4 سال با درد و شيمي درماني و ... چرا هر چي بيشتر جستجو ميكنم ، كمتر ميبينمت ؟ ![]() ...................................................................................................
بیست و دوم مهر ماه ۱۳۸۲
وقتي رودررو با كسي صحبت مي كني ، پنهان كردن احساسات واقعي
كار مشكليه ، هر چه قدر هم نقش بازي كني ،طرف يك كم تيز باشه با يك نگاه به چشمهات ميتونه غم ، شادي ، شوخي و كنايه و ... رو از توي چشمهات بخونه ، اين جوري بدون اينكه نياز باشه خودت حرفي بزني طرف مقابل از اون قطره اشكي كه ته چشمهات داره لول مي خوره مي فهمه كه دوستش داري ، يا از اخم تو نگاهت و چين ابروهات مي فهمه كه حوصله اشو نداري يا عصباني هستي يا ..... آدم بايد خيلي هنر پيشه باشه كه رودررو طرف مقابلشو گول بزنه. پشت تلفن ، آهنگ صدا تنها راه ارتباطيه بين دو طرفه .راحت ميشه نقش بازي كرد ، اگر پرسيد صدات چرا گرفته ؟ ميشه گفت :سرما خوردم ، يا گلوم درد ميكنه. ديگه كه چشمهاي قرمزتو نمي بينه ، وقتي حوصله حرف زدن نداشته باشي ميشه گوشي رو گذاشت و رفت سراغ يك كار ديگه ، يا اين طرف هم زمان كار ديگه اي انجام داد و گاهي در جواب حرفهاي اون يك بله ، نه ،اوهوم ...گفت . موقع چت كردن كار خيلي راحت تره ، ديگه از آهنگ صدا هم خبري نيست . خودت هستي و يك صفحه كليد و تعدادي آدمك براي ابراز احساسات . اينجا ديگه آدم ميشه خود خودش . بدون نياز به نقش بازي كردن. ![]() ...................................................................................................
هجدهم مهر ماه ۱۳۸۲
:سلام !
:سلام ، خوبي :مرسي ، بد نيستم ،تو چه طوري؟ : نمي دونم ، وقت نكردم بهش فكر كنم!! ![]() ...................................................................................................
چهاردهم مهر ماه ۱۳۸۲
بدون عشق آدم ، مرده اي است كه به مرخصي آمده است .
كاغذي با چند تاريخ و يك اسم ، همان بهتر كه آدم مرده بماند. ![]() ...................................................................................................
دوازدهم مهر ماه ۱۳۸۲
سالي كه نكوست از بهارش پيداست
از آمدن عيدش كه شاد نشدم ، تمام شدنش هم برام هيچ حس خاصي همراه نداشت . بقيه روزهاي بهار هم حس عجيبي داشتم . بي حوصله و بي قرار . انداختم گردن بهار . تقصير اون بود كه همه حس هاي عاشقانه ريخته بود توي وجودم . تقصير بهار بود كه مي خواستم خودمو خالي كنم ولي نمي تونستم . بهارش كه گذشت ، تابستون اومد . يكي از داغ ترين و كشدار ترين تابستان هاي عمرم . با روزهاي بلند كه تنهايي آدم ها رو دو چندان مي كرد ، با همون حس بي قراري و بي حوصلگي . تابستان داغ هم تمام شد . به پاييز اميد داشتم كه اونم با بادهاي ديوانه كننده و آسمون ابريش از راه رسيد ، به پاييز اميد داشتم . حالا ديگه ندارم ، اين نيز مي گذرد . ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته آبان ماه ۱۳۸۱ آذر ماه ۱۳۸۱ دی ماه ۱۳۸۱ بهمن ماه ۱۳۸۱ اسفند ماه ۱۳۸۱ فروردین ماه ۱۳۸۲ اردیبهشت ماه ۱۳۸۲ خرداد ماه ۱۳۸۲ تیر ماه ۱۳۸۲ مرداد ماه ۱۳۸۲ شهریور ماه ۱۳۸۲ مهر ماه ۱۳۸۲ آبان ماه ۱۳۸۲ آذر ماه ۱۳۸۲ دی ماه ۱۳۸۲ بهمن ماه ۱۳۸۲ اسفند ماه ۱۳۸۲ فروردین ماه ۱۳۸۳ اردیبهشت ماه ۱۳۸۳ خرداد ماه ۱۳۸۳ تیر ماه ۱۳۸۳ مرداد ماه ۱۳۸۳ شهریور ماه ۱۳۸۳ مهر ماه ۱۳۸۳ آبان ماه ۱۳۸۳ آذر ماه ۱۳۸۳ دی ماه ۱۳۸۳ بهمن ماه ۱۳۸۳ اسفند ماه ۱۳۸۳ فروردین ماه ۱۳۸۴ اردیبهشت ماه ۱۳۸۴ خرداد ماه ۱۳۸۴ تیر ماه ۱۳۸۴ مرداد ماه ۱۳۸۴ شهریور ماه ۱۳۸۴ مهر ماه ۱۳۸۴ آبان ماه ۱۳۸۴ آذر ماه ۱۳۸۴ دی ماه ۱۳۸۴ بهمن ماه ۱۳۸۴ اسفند ماه ۱۳۸۴ فروردین ماه ۱۳۸۵ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ خرداد ماه ۱۳۸۵ تیر ماه ۱۳۸۵ مرداد ماه ۱۳۸۵ شهریور ماه ۱۳۸۵ مهر ماه ۱۳۸۵ آبان ماه ۱۳۸۵ آذر ماه ۱۳۸۵ دی ماه ۱۳۸۵ بهمن ماه ۱۳۸۵ اسفند ماه ۱۳۸۵ فروردین ماه ۱۳۸۶ اردیبهشت ماه ۱۳۸۶ خرداد ماه ۱۳۸۶ تیر ماه ۱۳۸۶ مرداد ماه ۱۳۸۶ شهریور ماه ۱۳۸۶ مهر ماه ۱۳۸۶ آبان ماه ۱۳۸۶ آذر ماه ۱۳۸۶ دی ماه ۱۳۸۶ بهمن ماه ۱۳۸۶ اسفند ماه ۱۳۸۶ فروردین ماه ۱۳۸۷ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷ خرداد ماه ۱۳۸۷ تیر ماه ۱۳۸۷ مرداد ماه ۱۳۸۷ شهریور ماه ۱۳۸۷ مهر ماه ۱۳۸۷ آبان ماه ۱۳۸۷ آذر ماه ۱۳۸۷ دی ماه ۱۳۸۷ بهمن ماه ۱۳۸۷ اسفند ماه ۱۳۸۷ فروردین ماه ۱۳۸۸ خرداد ماه ۱۳۸۸ مرداد ماه ۱۳۸۸ شهریور ماه ۱۳۸۸ مهر ماه ۱۳۸۸ آبان ماه ۱۳۸۸ دی ماه ۱۳۸۸ بهمن ماه ۱۳۸۸ فروردین ماه ۱۳۸۹ مرداد ماه ۱۳۸۹ دی ماه ۱۳۸۹ |