هشتم آبان ماه ۱۳۸۲ شراب تلخ مي خواهم كه مردافكن بود زورش
مگر يك دم بياسايم ز دينا و شرو شورش :خسته ام : چرا ؟ : از صبح با فرهاد بودم ، كوه مي كنديم.صداشو نشنيدي؟ همه جا پيچيده بود. : إ ... من فكر كردم صداي رعد و برق بود. فرهاد خسته نشد از اين همه كوه كندن ؟ ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته |