نهم مهر ماه ۱۳۸۷ Today's fortune: You are talented in many ways
![]() ...................................................................................................
دوم مهر ماه ۱۳۸۷
● سارا کجایی په ؟
از مامان می پرسم هیچ شده که تو را توی خیابون دیده باشد... نه ، مامانشو یکی دو بار دیدم ، از تو سراغ گرفت ، داداشش رفته سربازی ها ... سینا که به نرده های تراس طبقه چهارم آویزان میشد و آب دهانش را جمع میکرد و منتظر میشد که یکی از آن زیر رد شود ... دو روز پیش که از پل سرازیر شدیم پایین و نرسیده به سرخیابانمان دیدم همه چی تغییر کرده و دیگر میدانی نیست و باید بپیچم به چپ و داشتم گیج میزدم که چی شد و اینجا چرا اینطوری شده ، فهمیدم آن گودال بزرگی که قرار است زیر گذر و وروگذرشود از میان مدرسه ما گذشته ... همان مدرسه ای که هر سال به هفته دوم شروع کلاس ها نکشیده ما را از هم جدا می کردند ، یکی روی این نیمکت و آن یکی یک ردیف آن ور تر روی نیمکتی دیگر ... از بس که حرف میزدیم با هم ... آن موقع چه خبر داشتم که بعدا تو میشوی زن پسرعمه ی پسرعمه من و از قضا عمه من سالها با خواهر شوهرش کارد و پنیر بوده اند و شوهرت از من خوشش نمی آید و این وسط دوستی بین ما میشود پرتقال فروشی که هنوز هم پیدا نشده است .... ![]() ...................................................................................................
بیست و هفتم شهریور ماه ۱۳۸۷
یک پست قبل اشاره ای بود به پدر و مادرهایی که میخوان توانایی و استعداد های بچه هاشون رو بکنن تو چشم مردم وگرنه من رز میخورم که تصوری از بچه داشتن داشته باشم ... دو یکشنبه بود که جودی پیغام داد فرهنگسرای هنر نمایش فیلم مستند کوتاه داره .. بریم ؟ بریم ... سالن نسبتا خلوت بود و مجری برنامه بعد گفت که انتظار داشته تعداد افراد از این هم کمتر باشد . خاطره خوش بو نيست به كارگرداني آذر مهر ابي گفتگوی کارگردان با دختری که در دستشویی عمومی کار میکند و بعد کارگردان دوربین را به دست دختر میدهد و از اینجا به بعد شاهد گفتگوی دختر با کارگردان هستیم که از مشکلات زندگی اش می گوید. کارگردان : چند سالته ؟ دختر : 14 سال کارگردان : درس خوندی ؟ دختر: نه کارگردان : اصلا مدرسه نرفتی ؟ دختر : نه کارگردان: چرا درس نخوندی ؟ دختر : بابام نذاشت برم مدرسه کارگردان: خواهر برادرات هم درس نخوندن؟ دختر : نه بابام نمیزاره کارگردان: دوست داری بری مدرسه ؟ دختر : بابام نمیزاره کارگردان: بابات کار میکنه؟ دختر : نه بیکاره ... کارگردان: یعنی اصلا کار نمیکنه؟ دختر : نه معتاده ... کارگردان: دوست داری بزرگ شدی چی کاره بشی؟ دختر به دوربین نگاه میکنه ،روسری اش رو مرتب میکنه ، لبخند میزنه و جوابی نمیده ... به نظر من این فیلم رو باید در دسته سینمای معناگرا قرار بدن ... سه فردا میروم ولایت تا دوشنبه چهار من همه اش فکر میکردم که چرا هی مطالب تکراری میخونم تو گوگل ریدر و نگاه نمیکردم ببینم کی شر کرده ... امروز تازه فهمیدم که از اونجایی که دوستان همه رومانتیک و گوگولی هستند مثلا یکی تو بلاگش یک عکس میزاره از ساحل یک دریاچه آروم دم غروب که باد پیچیده لابه لای چمن های بلندش بعد آذین شر میکنه و یک کامنت هم میزاره روش مثلا که یکی منو ببره اینجا لطفا همون عکس رو بعدی شر میکنه مینویسه من هم میام سه شنبه نریم من کلاس دارم بعدی شر میکنه مینویسه من من من هم ببر ، هر جا برین من هم میام ، من پایه ام ... بعدی شر میکنه مینویسه پس من چی ، بی من میخوان برین نامردا؟ بعدی شر میکنه مینویسه حتی من هم دلم خواست بعدی شر میکنه مینویسه وای چقدر خوشگله ... من هم میام بای دیفالت دوستان خواستم بگم بزارین من که برگشتم همه با هم میریم.... ![]() ...................................................................................................
سیزدهم شهریور ماه ۱۳۸۷
● Today's fortune: What's vice today may be virtue tomorrow
گفت : بابام زنگ زد گفت دیروز اون آقاهه که با کت و شلوار تو خونه راه میره رو دیده ... نگا ر با تعجب پرسید : کدوم آقاهه ؟ :یک روح تو خونمون داریم ، برای خودش میاد و میره از جایی که نشسته ام بالشت را پرت میکنم سمتش و میگویم بچه تو دوباره خالی بندی کردی ؟ نه به خدا رکسی جون من چند ساله میبینمش ، مامان و بابام باور نمیکنن ، دیشب بابام دیدتش ... :بابات دیشب یا توهم زده یا تو رو گذاشته سر کار .... :نه به خدا ...مامان بگو بهشون که هی همه چیزو تو خونه جا به جا میکنه .. خاله دراومد که راست میگه ... یک شب من نشسته بودم اومد از کنارم رد شد و سلام کرد ... : روح مودبیه پس ... نگا ر گفت : آتلیه ماهم روح داره ... یه روز من تنها بودم از تو اتاق صدای جیک جیک میومد همه جا رو گشتیم هیچی نبود ... بعد هی عکس ها رو جابه جا میکرد و اینا.. آ یدا گفت : یک شب با بچه ها جمع شده بودیم دور هم احضار رو ح .... گفتم بس کنین دیگه ..دو روز دیگه همتون میرین من میمونم تنها میترسم ... ایر ن گفت : رکسی جون بزار بگه بابا کِرکِر خنده است ... آ یدا گفت : نه واقعا میترسی ؟ نیم ساعت بعد ایر ن که وقتی از جایش بلند میشد اطرافش را هم میپایید گفت : اشکال داره من میرم دستشویی درو باز بزارم ؟ ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته آبان ماه ۱۳۸۱ آذر ماه ۱۳۸۱ دی ماه ۱۳۸۱ بهمن ماه ۱۳۸۱ اسفند ماه ۱۳۸۱ فروردین ماه ۱۳۸۲ اردیبهشت ماه ۱۳۸۲ خرداد ماه ۱۳۸۲ تیر ماه ۱۳۸۲ مرداد ماه ۱۳۸۲ شهریور ماه ۱۳۸۲ مهر ماه ۱۳۸۲ آبان ماه ۱۳۸۲ آذر ماه ۱۳۸۲ دی ماه ۱۳۸۲ بهمن ماه ۱۳۸۲ اسفند ماه ۱۳۸۲ فروردین ماه ۱۳۸۳ اردیبهشت ماه ۱۳۸۳ خرداد ماه ۱۳۸۳ تیر ماه ۱۳۸۳ مرداد ماه ۱۳۸۳ شهریور ماه ۱۳۸۳ مهر ماه ۱۳۸۳ آبان ماه ۱۳۸۳ آذر ماه ۱۳۸۳ دی ماه ۱۳۸۳ بهمن ماه ۱۳۸۳ اسفند ماه ۱۳۸۳ فروردین ماه ۱۳۸۴ اردیبهشت ماه ۱۳۸۴ خرداد ماه ۱۳۸۴ تیر ماه ۱۳۸۴ مرداد ماه ۱۳۸۴ شهریور ماه ۱۳۸۴ مهر ماه ۱۳۸۴ آبان ماه ۱۳۸۴ آذر ماه ۱۳۸۴ دی ماه ۱۳۸۴ بهمن ماه ۱۳۸۴ اسفند ماه ۱۳۸۴ فروردین ماه ۱۳۸۵ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ خرداد ماه ۱۳۸۵ تیر ماه ۱۳۸۵ مرداد ماه ۱۳۸۵ شهریور ماه ۱۳۸۵ مهر ماه ۱۳۸۵ آبان ماه ۱۳۸۵ آذر ماه ۱۳۸۵ دی ماه ۱۳۸۵ بهمن ماه ۱۳۸۵ اسفند ماه ۱۳۸۵ فروردین ماه ۱۳۸۶ اردیبهشت ماه ۱۳۸۶ خرداد ماه ۱۳۸۶ تیر ماه ۱۳۸۶ مرداد ماه ۱۳۸۶ شهریور ماه ۱۳۸۶ مهر ماه ۱۳۸۶ آبان ماه ۱۳۸۶ آذر ماه ۱۳۸۶ دی ماه ۱۳۸۶ بهمن ماه ۱۳۸۶ اسفند ماه ۱۳۸۶ فروردین ماه ۱۳۸۷ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷ خرداد ماه ۱۳۸۷ تیر ماه ۱۳۸۷ مرداد ماه ۱۳۸۷ شهریور ماه ۱۳۸۷ مهر ماه ۱۳۸۷ آبان ماه ۱۳۸۷ آذر ماه ۱۳۸۷ دی ماه ۱۳۸۷ بهمن ماه ۱۳۸۷ اسفند ماه ۱۳۸۷ فروردین ماه ۱۳۸۸ خرداد ماه ۱۳۸۸ مرداد ماه ۱۳۸۸ شهریور ماه ۱۳۸۸ مهر ماه ۱۳۸۸ آبان ماه ۱۳۸۸ دی ماه ۱۳۸۸ بهمن ماه ۱۳۸۸ فروردین ماه ۱۳۸۹ مرداد ماه ۱۳۸۹ دی ماه ۱۳۸۹ |