دوم مهر ماه ۱۳۸۷
● سارا کجایی په ؟
از مامان می پرسم هیچ شده که تو را توی خیابون دیده باشد... نه ، مامانشو یکی دو بار دیدم ، از تو سراغ گرفت ، داداشش رفته سربازی ها ... سینا که به نرده های تراس طبقه چهارم آویزان میشد و آب دهانش را جمع میکرد و منتظر میشد که یکی از آن زیر رد شود ... دو روز پیش که از پل سرازیر شدیم پایین و نرسیده به سرخیابانمان دیدم همه چی تغییر کرده و دیگر میدانی نیست و باید بپیچم به چپ و داشتم گیج میزدم که چی شد و اینجا چرا اینطوری شده ، فهمیدم آن گودال بزرگی که قرار است زیر گذر و وروگذرشود از میان مدرسه ما گذشته ... همان مدرسه ای که هر سال به هفته دوم شروع کلاس ها نکشیده ما را از هم جدا می کردند ، یکی روی این نیمکت و آن یکی یک ردیف آن ور تر روی نیمکتی دیگر ... از بس که حرف میزدیم با هم ... آن موقع چه خبر داشتم که بعدا تو میشوی زن پسرعمه ی پسرعمه من و از قضا عمه من سالها با خواهر شوهرش کارد و پنیر بوده اند و شوهرت از من خوشش نمی آید و این وسط دوستی بین ما میشود پرتقال فروشی که هنوز هم پیدا نشده است .... ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته |