بیستم آبان ماه ۱۳۸۷ گیر افتاده ایم در ترافیک خیابان ولیعصر ، بین من و مادرش نشسته و مدام وول می خورد و ناخن انگشت سبابه اش را آرام می جود .... حواسم به بیرون است ... به خیابان ، به آدم ها ، به باد ... خسته ام ، پلک هایم را میبندم ... بعد صدایی می پیچد توی گوشم ، مثل صدای خوردن دست روی دست ، از جا میپرم ، میبینم که دوباره با دست محکم میکوبد روی دست بچه ... که صد دفعه گفتم ناخناتو نجو ... حالا ترسیده و بغض کرده ، از گوشه چشم نگاهش میکنم که دست اش را انداخته پایین و همانطور آرام با انگشت سبابه گوشه شست اش را میکند ... بعد پرت میشوم خیلی دور ... که بچه بودم و ناخن هایم را میجویدم و مامان میخواست سر انگشت هایم را بگیرد روی گاز و من گریه کردم و جیغ زدم و التماس کردم و قول دادم که بار آخر باشد و ... تصویرش انقدر پررنگ و ترسناک است که هنوز هم مرا می ترساند ... ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته |