سوم تیر ماه ۱۳۸۷
● برای کسی که ...
دوسال و چند ماه پیش گفتی : میخوام از ایران برم ... نپرسیدم : چه طوری!!؟ نگفتم تو که پاسپورت نداری ... سربازی نرفتی ... ممنوع الخروج هستی ... دادگاه داری ... پول نداری ... گفتم : به سلامتی ... کار خوبی می کنی ... اون یک جو عقل و حس رو داشتم که بفهمم داری میپیچونیم ... بعد من زنگ نزدم ... تو زنگ نزدی ... من زنگ نزدم ... تو زنگ نزدی ... هی زمان گذشت و بدون اینکه حرفی بزنیم و خداحافظی کنیم همه چیز تموم شده بود دیگه ... دیروز که اومدیم ولایتتون و از جلوی ساختمان شرکت رد شدیم و چند متر اون ور تر پیچیدیم توی یک کوچه فکرکردم ممکن است همین الان این دور وبر باشی و چقدر به هم نزدیک هستیم بعد این همه مدت ... چند ساعت بعد نشسته بودم روی تخت و فالوده بستنی می خوردم و آفتاب کم کم داشت می پرید و یکی شلنگ آب گرفته بود دستش و بوی خاک نم خورده توی هوا پخش شده بود ، آن سوالی که از صبح داشت ذهنم را میخورد از دهانم پرید ... بی مقدمه از یکی همولایتی هایت پرسیدم تو را می شناسد یا نه ؟ یادم بود که به قول آیدا دنیا یه بشقاب ماکارونی گنده است که همیشه هم سوار اتوبوس جهانگردیه ... اما وقتی گفت که فلانی ؟ آره میبینمش ... نمیدونم از سردی بستنی بود یا از شنیدن اسمت که آن طور مغز سرم تیر کشید و یک آن همه حس هایم قاطی شد ... شد معجون انار ... شیرین و ملس و ترش و خفن ترش ... ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته |