بیست و هشتم فروردین ماه ۱۳۸۷ سفر استانبول 1
یک روز مانده به سفر پای مهتا پیچ خورد ، روز دوم اسهال گرفت ، روز سوم سرماخورد و این گونه شد که کل سفر را به مصداق همان شعر لنگ لنگان قدمی برمی داشت هر قدم دانه شکری می کاشت گذراندیم. در استانبول زندگی جریان دارد. استانبول را دوست داشتم و دارم ، قدیمی و مدرن و شلوغ و تمیز بود . به خاطر سرمای نسبی هوا فصل توریستی نبود با این حال تعداد زیادی توریست اروپایی و آسیای استانبول را برای سفر انتخاب کرده بودند. نمایی از مسجد سلطان احمد ![]() ![]() ظاهرا در استانبول خوراکی و نان و غذا و شیرینی و کلا خوردن مساله مهمی است . بعد از امتحان کردن چند مدل از غذاها با مهتا به این نتیجه رسیدیم که مزه غذاهای ترکی به اندازه شکل و شمایلشان برای ما اشتها برانگیز و جالب توجه نیستند. به جز کباب ترکی که دوست داشتیم و البته با ورژن ایرانی اش خیلی تفاوت دارد. ![]() ![]() من از مزه اش خوشم نیامد ولی بویی که از در اثر سوختن پوست بلوط در هوا پخش میشد دوست داشتم. ![]() 3 نما از میدان تاکسیم ![]() ![]() در استانبول مشکل شماست که ترکی بلد نیستین ، حتی در جاهای توریستی و هتل ها هم به زحمت میتوان کسی را یافت که انگلیسی بلد باشد . در قهوه خانه برای فهماندن اینکه تنباکوی دوسیب و نعناع برایمان بگذارد آقای میم کم مانده بود روی میز عربی برقصد. ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته |