بیستم اسفند ماه ۱۳۸۶
● از رنجی که می بریم
دوشنبه هفته پیش بود ، ساعت از یک صبح گذشته همسایه طبقه بالا دیوار را با دریل سوراخ میکرد ، صدای ضربه هایی که به دیوار میزد سقف را میلرزاند ، سرم را روی بالشت فشار می دادم ، گوش هایم را می گرفتم ، چاره نمی کرد ... بار اول و دوم اش که نبود رفتم بالا ، آرام در زدم ، در را باز کرد یک وری ایستاده بود و دکمه های پیراهنش هم تا نیمه باز بود .. گفت چیه ؟ گفتم : ساعت از 1 گذشته الان وقت مناسبی برای دریل کاری نیست ... گفت : به تو چه ... هر وقت دلم بخواد دریل میزنم ... فکر کنم آن موقع هاج و واج ایستاده بودم چند لحظه ای ... طنین کلمه های بعدی اش خون را ریخت توی کاسه سرم گفت : تو خودت فاسدی ، مشکل منکراتی داری .. یک بار دیگه بیای دم خونه زنگ میزنم بیان جمع ات کنن ببرن از شوک که درآمدم داد زدم ، گفتم اونی که مغزش فاسده تویی ، گفتم بی پدر و مادر ، گفتم بی شرف ... بی پدر ومادر ... بی شرف باید همان موقع میزدم توی دهن اش ، باید دستم را بلند میکردم میخواباندم توی گوشش ... نزدم ترسیده بودم زنگ زدم به کاوه ، برادرم را انداختم جلو که بگوید این خانه مرد دارد ... که بگوید دهان گنده ات را ببند و زر زر نکن .... تمام این هفته خشم ام ریختم توی خودم ... یک هفته گذشته اما به اندازه یک سال روی قلبم سنگینی می کند . حالا تو همه روزهای سال را روز زن نام بده ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته |