نوزدهم آبان ماه ۱۳۸۶
● خوبِ خوب ، بدِ بد ، افتضاح
یادم نمی آید چند سال است که میخواهم روش زندگی ام را عوض کنم ، مطمئن هستم که همیشه جمعه شبها وقتی تمیز و مرتب با شکم سیر توی تخت دراز کشیده ام تصمیم میگیرم که از فردا ، از همین شنبه دیگر شروع می کنم ، این شنبه هی پشت هم می آید و می رود و من به همان روش سابق هستم .... امروز صبح این نوشته انار را خواندم .... یادم افتاد یکی از همان چیزهایی که میخواهم تغییر بدهم ناله نکردن است.... هرچند به قول شبنویس غم همیشه جذابیت دارد اما من ترجیح می دهم بتوانم از این جذابیت دور باشم... دیشب به آن چیزهایی که همیشه غمگینم میکند فکر کردم و دیدم بیشتر آدم های دور و برم همان شرایط را دارند پس غم های من برایشان جذابیتی ندارد . تنها هستم .... 90 درصد آدم هایی که میشناسم درگیر تنهایی هستند . پدر و مادرم سن شان بالا رفته و من نگرانشان هستم ....پدر و مادر بقیه سنشان بالا نمیرود؟ .... اوضاع کاری ام چشم انداز خوبی ندارد و شاید بیکار بشوم در چند ماه آینده ..... چند نفر جویای کار و ناراضی از شغل فعلی نام ببرم کافی است ؟ نمیتوانم آن طور که دلم میخواهد سفر بروم و دنیا را ببینم .... به تعداد انگشتان دست چپ دور و برم کسی را نمیشناسم که سالی یک بار بتواند خارج از ایران را ببیند شادی در زندگی ام کم است .... حداقل 70 میلیون نفر دیگر در ایران درهمین فضای خالی از شادی و انرژی زندگی میکنند. آن آخرین باری که ماندانا ایران بود هر بار که حالش را میپرسیدم با آنکه میدانستم احتمالا درگیر هزار تا کار و گرفتاری است میگفت خوبِ خوب... در ذهنم ماند که دوبار می گوید خوب... با تاکید... ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته |