قرارمان فقط یک قصه بود و بعدش خواب... اما بعد از پنجمین قصه هنوز اثری از خواب در چشم هایش نبود...
بعد کدو هی قِل خورد و قِل خورد و رسید به آقا گرگه .....آقا گرگه گفت آهااای کدوی قلقله زن تو ندیدی یه پیرزن ؟
خودش را سُر داد پایین و ملافه را کشید تا روی لپ هایش و گفت : نه رکسی اینو نگو ، من از آقا گرگه می ترسم....
گفتم: پس بخوابیم دیگه .....
دمر دراز کشید و دست هایش را گذاشت زیر چونه اش ، خم شدم و نوک دماغش را بوسیدم ، چین داد به صورتش و گفت یه قصه دیگه ..... شنل قرمزی بخون برام ، کتاب را از بالای سرش بیرون کشید و داد دستم ...
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یک دختری بود که یه شنل قرمز داشت به همین خاطر همیشه بهش میگفتن شنل قرمزی .... یک روز .....
گفت : شنل قرمزو مامان بزرگش براش دوخته بود ؟
گفتم : آره عزیزم مادربزرگ اش ..... یک روز مادربزرگ مریض شد و کلاه قرمزی ..... آقا گرگه پرید و مادر بزرگ رو چپو کرد ...
گفت : چپو کرد یعنی چی ؟ گفتم : یعنی یه لقمه چپ کرد، یعنی درسته قورتش داد ....
بعد شنل قرمزی گفت مادربزرگ چرا صداتون عوض شده ؟ ....... اون وقت شکارچی صدای شنل قرمزی و مادر بزرگ رو شنید و اومد شکم گرگه رو پاره کرد و اونا رو نجات داد.
برگشت طاقباز خوابید و دستش را گذاشت روی شکم اش و گفت ما غذا میخوریم کجا میره ؟
گفتم : میره توی معده...
گفت : شنل قرمزی و مامان بزرگ اش رفتن تو معده گرگه؟
گفتم : اوهوم .... گفت : اون وقت شکارچی شکم گرگه رو پاره کرد ، گرگه مُرد؟
گفتم : بله مُرد ...
گفت سفید برفی هم وقتی اون سیب رو خورد مُرد ؟ گفتم : آره مُرد ....
گفت : نه خیرم نمرد ، فقط خوابش برد ، بعد شاهزاده خوش تیپه اومد لبهاشو بوس کرد ، سفید برفی بیدارشد بعد با هم ازدواج کردن و یک عالمه بچه دار شدن.....
...................................................................................................
ابتدای صفحه