گاهی می پرسد تا کی می خواهی به این وضع ادامه بدهی؟ می پرسم کدام وضع ؟عصبانی می شود. حتی وقتی می گویم ما هیچ وقت نمی توانیم با هم بحث کنیم ناراحت می شود و می گوید هر کاری دلت می خواهد بکن.
گاهی که می داند این حرفش مرا عصبانی می کند با لحن آرامتر و مهربان تری می گوید برای آینده ات چه تصمیمی داری؟ اگر خوش اخلاق باشم و بخندم رشته سر دراز به خود می گیرد .
از غیر قابل پیش بینی بودن آدم ها می گویم و شناختی که هیچ وقت مطمئن نمی شوی آیا بدستش آورده ای یا نه ؟ حتی از غیر قابل پیش بینی بودن خودم.
از آواری که درست وقتی انتظارش را نداری بر سرت هوار می شود.احساسی که هیچ وقت مطمئن نیستی درست باشد.راهی که نمی دانی به کجا می رود. از تضاد افکار و عقاید و هزار تا کوفت دیگر. و از اینکه دست آخر هم هیچ گاه نمی فهمی آیا راه را درست رفته ای یا نه؟
در عوض همیشه خودشان را مثال می زند که درست نقطه مقابل یکدیگر هستند و هیچ اتفاقی هم نیافتاده است.یکی منطقی و خونسرد دیگری عاطفی و زودرنج.
وقتی می گویم این مورد استثناست می گوید استثناهای دیگری هم می تواند وجود داشته باشد.


پ ن :به ايمان،به دوستم، مي گويم: تو شاعري،درد كه داشته باشي، تازه قلمت به شور مي آيد.ولي واي به حال داستان نويسي كه خودش بشود شخصيت قصه اش.آن هم قصه اي به شدت تكراري و نخ نما.به غايت سرد و خشن و واقعي.
...................................................................................................
ابتدای صفحه