عوامل زیادی باعث میشود آن شهر را دوست نداشته باشم.کوچیک بودن جامعه آدم هایش مهمترین عامل بوده و هست.در تمام دوران زندگی من در این شهر همه آدم ها یک جورایی بالاخره به هم وصل می شدند.یا اتفاق بود یا اینکه از شانس من با هر کسی که برخورد می کردم یا پدرش با پدرم آشنا در میامد یا مادرش با مادرم یا برادرش با برادرم و یا خاله اش یا ....این بود که همیشه یک هاله مراقب را دور خودم حس می کردم.
با هر کس که هم صحبت می شدم اگر همان اول آشنا در نمیامد دست آخر به خودم می آمدم و می دیدم که هر دو ازخیابان ها و کوچه ها و مدرسه ها و آدم های مشترک حرف می زنیم. از همان سال اول تمام شدن درس دنبال راهی بودم برای خلاصی از چنبره آدم ها و خاطرات تکراری. سخت بوده و هست. نه اینکه دلم برای شهر تنگ شود.نه ... اما هنوز چیزی هست که مرا آنجا می کشاند. به همان خیابان ها و کوچه ها و همان آدم ها. فکر کنم اگر خانواده ام آنجا نبودند می رفتم و دیگر هیچ وقت پشت سرم را نگاه نمی کردم. قسم می خورم هیچ وقت ... بدون هیچ افسوسی... .آنجا همیشه دخترپدر و مادرم بودم. اینجا در عوض خودم هستم.فقط یک انسان هستم با یک نام وفامیل.بی هیچ سابقه ذهنی و پشتوانه خانوادگی .فقط خودم قضاوت می شوم.
...................................................................................................
ابتدای صفحه