شانزدهم اسفند ماه ۱۳۸۲ چقدر دلم می خواهد یک گوشه تاریک وخنک پیدا کنم. به پهلو دراز بکشم.
پاها را در شکم جمع کنم ، دستها را زیر صورتم بگذارم و خنکی بازوهایم را با گونه هایم حس کنم. یک گوشه تاریک ، بدون حتی یک روزنه کوچک نور. دلم می خواهد در تاریکی با خودم حرف بزنم.گفتگوی دو نفره در تاریکی . من می توانم به جای هر دو طرف حرف بزنم. دیالوگ از پیش نوشته شده. از صبح به گوشی روی میز خیره شده ام و منتظرم.انتظار کشیدن چقدر سخت است ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته |