دوازدهم آبان ماه ۱۳۸۲ صبح ساعت 8 كه ميرسم سالن همه چيز خوب به نظر ميرسه ، نيم ساعت
پياده روي گونه هامو گل انداخته و بدنم كاملا گرمه ، سوئيت شرت هم تنمه ، هواي سالن انقدر سرده كه ها ميكنم از دهنم بخار درمياد ، تا مربي بياد چند دقيقه اي وقت دارم ، پس ميتونم دستمو بكنم توي جيبم و با خيال راحت توي سالن بزرگ قدم بزنم و به سقف بلندش نگاه كنم كه پر از لونه كبوتره ، هنوز بدنم گرمه ، مربي ميايد و لباسهاشو در مياره و داد ميزنه اماده بشين ، با اكراه لباسهاي گرمو از تنم در ميارم و با يك شلوار و تي شرت مي ايستم و تازه اونوقته كه مفهومه مثل سگ لرزيدنو ميفهمم . بماند كه چنان بدن دردي گرفتم كه وقتي مي خندم يا سرفه ميكنم تمام ماهيچه ها و عضلات بدنم درد مي گيرن . ديگه نميگم با چه فلاكتي دستشوي ميرم!!!!! ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته |