نوزدهم اردیبهشت ماه ۱۳۸۲ براي فاميلي كه سالهاست رنگ بچه به خودش نديده ، تولد يك بچه يعني وجود
يك سرگرمي جديد ، دختر 14 ماهه عموي من 8 نفر آدم بزرگ را سر كار مي گزارد!!! ديروز مرتب بهانه گيري مي كرد ، وقتي بهش گفتم بريم ددر پريد بغلم ، سوار ماشين كه شديم ،فرمان را دو دستي چسبيد ، غان غان ميكرد و بعد دسته راهنما را مي گرفت و محكم به سمت خودش مي كشيد، به ضبط اشاره كرد و گفت ناناي !!! يك نوار خارجي آروم داخل ضبط بود ،روشنش كه كردم ، اول با شك نگاهي به من كرد و بعد گفت ِاه ..ِاه ... نوار ايراني كه گذاشتم آروم شد، دستش را به حالت بشكن زدن تكان ميداد و براي خودش زير لب زمزمه ميكرد ، نا نا ، غان غان.... بعد از مدتي خسته شد، بغلش كردم و در اثر تكانهاي ماشين خوابش برد، در خواب بسيار دوست داشتني شده بود، با دستهاي كوچكش دست من را گرفته بود، به پوست صورتش دست كشيدم، نرم و لطيف مثل برگ گل ، كركهاي خرمايي موهايش زير نور آفتاب طلايي شده بود ، در تمام مدتي كه در بغلم خواب بود ، احساس خاصي داشتم، يك گرماي خاصي در سراسر بدنم پخش شده بود، چقدر آرامش بخش بود.... ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته |