نوزدهم فروردین ماه ۱۳۸۲ # توي فضاي نيمه تاريك اتاق از خواب پريدم، از بيرون صداي حرف
ميومد، همونجوري خواب آلود رقتم توي آشپزخونه ، گفتم: مامان بزرگ خواب ديدم دارم وارد يه باغ بزرگ ميشم ، ولي پشت در كفشهامو در آوردم !! گفت :مادر جون باغ و سبزه كه نشونه خوبيه!! گفتم: آخه موقع برگشتن هر چي گشتم كفشهامو پيدا نكردم!! اين بار اخمهاش رفت به هم و گفت خيره مادرجون!!خيره!! وقتي رفتم كه مسواك بزنم شنيدم به مامانم ميگفت مادر كفش بخت و اقباله!! صد دفعه گفتم واسه اين بچه اسفند دود كن!!!!! پ.ن : كسي كفش گمشده منو نديده؟؟؟؟؟؟؟ # پسر عمه اي دارم كه امسال از دانشگاه شريف فارغ التحصيل ميشه ، چند روزي عيد مهمان ما بود،يك شب شام مهمان غريبه داشتيم ، سر ميز چون شلوغ بود از من خواست براش غذا بكشم،ازش پرسيدم چي ميخوري؟ گفت: 30 درصد فسنجون ، 25 درصد مرغ و نصف يك پنجم لازانيا!!!!!!! آخه حق داشتم بشقابو بكوبم توي سرش؟؟؟؟؟ ![]() ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته |