هفدهم فروردین ماه ۱۳۸۲
معتقدم كه وابستگي عاطفي والدين و فرزندان نبايد به معناي نفي آزادي هاي فردي و اجتماعي
هر دو طرف باشه ، كه متاسفانه در اكثرمواقع اين اتفاق ميوفته!!در بيشتر موارد اون عاملي
كه باعث اختلاف ميشه ، علاقه و محبت كنترل نشده و بيش از اندازه است،و اين تصور كه من
به خاطر تو از خيلي چيزها گذشته ام ( جواني ، زيبايي،درس،كار، تفريح و ...)و حالا تو
هم و ظيفه داري همين كارو بكني!!!!يا اينكه من به خاطر شما زحمت ميكشم!!و شما هم
بايد به حرفهاي من گوش بدين!!! در اينكه هر كسي در هر سني وظيفه داره احترام پدر
و مادرشو نگه داره،و هيچ وقت فراموش نكنه كه وجودش از اونهاست، هيچ شكي نيست،
ولي والدين هم بايد قبول كنن كه فرزندانشون در هر مرحلهء سني دچار يكسري تغييرات
روحي و فكري و حتي جسمي ميشن كه نتيجه آن تغيير در عادات اخلاقي و رفتاري و
تفكر و ديد آنها به زندگي است ، در اين زمان فرزندان دلشون ميخواد استقلال بيشتري
داشته باشن، بعضيا يواش يواش شروع به كندن ميكنن، و پدر و مادرشون به تدريج به
اين جدايي عادت ميكنن، بعضيا يكدفعه اين كا رو ميكنن و زمينه اختلافها آماده ميشه،
در بين دوستان خودم و فاميل وكساني كه با من آشنا هستن، تقريبا 95 درصد بر سر
تصميم گيري با والدينشون اختلاف دارن، و جالب تر اينكه تعداد زيادي از اونها ازدواج
كردن و مستقل زندگي ميكنن ، اما والدينشون احساس ميكنن كه هنوز اجازه دارن
به جاي اونها حرف بزنن و تصميم بگيرن.
به نظر من هر آدمي مثل يك ديگ زودپز ميمونه!!اگربيش از اندازه پرش كنيم
يا بايد مرتب سوپاپ اطمينانشو چك كنيم!!!و اجازه بديم هواي اشباع شده خارج بشه
و يا اينكه هر لحظه منتظر انفجار باشيم!!!
...................................................................................................
ابتدای صفحه