آهاي تو كه آن بالايي !
تو روشنايي كوچك ، سراب،چهره اي كه بر همه تسلط داري،
به تو درود ميگويم!
به تو درود مي فرستم!
بر پا خواسته ام،حال آنكه گمان ميكردم ديگر هرگز قادر نخواهم بود برخيزم .
تو اي حادثه اي كه شب هنگام بر زمين فرود آمده اي،تو اي احساس كور،سلطه جو،كه شبانه زير پوستم لغزيده اي،
كه با موجت مرا كوبيده اي ،تا آنجا كه دست از مقاومت برداشته ام و خواسته ام بگريزم.
باران زير پيراهنم جاري است،گرمتر و نرم تر از دستهاي تو،من اينجايم،
در اميد تو،با تنفر از تو،با تحسين و پرستش تو،زيرا اين تو هستي كه برقي را كه
سراپايم را روشن ساخته است فرستاده اي ،
جرقه زندگي، برق نهفته در همه موجودات ،
به تو درود ميفرستم.
...................................................................................................
ابتدای صفحه