آذرماه سال 1361
زمستان های آن موقع اراک برف حسابی می بارید ، پشت بام را پارو میکردند و برف ها کوه میشدند توی حیاط ، حیاط مکان مقدس مامان بزرگ بود ، روزی سه بار باید آب و جارویش می کرد ، طاقتش نمیگرفت ، یقه یکی را میگرفت که برف ها را ببرد بریزد توی خیابان ، تا حیاط تمیز نمیشد خیالش راحت نبود ، روزی پنجاه بار از پله ها می رفت بالا و می آمد پایین ، آن موقع هنوز نفس داشت ، هنوز آسم گریبانش را نگرفته بود ، هنوز قلبش بزرگ نشده بود ، هنوز موهای سیاهش را دو رشته باریک میبافت ، شب های عید فتیر می پخت ، بوی فتیر تا یک ماه بعد از عید هنوز توی خانه بود ....

...................................................................................................
ابتدای صفحه