|
برای تعطیلات فعلا هیچ برنامه ای نداریم ، عمو اصرار دارد بریم کرمانشاه و اطرافش ، جا هم گرفته ، من و مامان از سربند شوهرخاله کرمانشاهی که 12 سال پیش آن افتضاح را در فامیل بار آورد دل خوشی نداریم که برویم ، اسم کرمانشاه که می آید کابوس آن شش ماه یادم می افتد ...
خاله کوچیکه مثل سال قبل اصرار دارد همه جمع شویم شمال ، خسته تر از آن هستم که شلوغی و آدمهایی که حرف مشترک نداریم و چشم ابروی خواهر شوهرش و فیس و افاده مادرشوهرش را تحمل کنم ... ترجیح ام ماندن در خانه است ... آرامش عیدهای تهران را هنوز تجربه نکرده ام ... به رسم آخرهای هر سال این دو هفته آخر افسردگی کارهای نکرده ، قول و قرارهای گذاشته شده ای که عمل نکردم ، تغییراتی که باید انجام میشد و نشد و تلاشی هم برای انجامش نکردم و ... گریبانم را گرفته بود و هنوز هم ول نکرده ... بعد فقط میماند اینکه که عجب سال سختی بود ...................................................................................................
|
![]() باغ بی برگی roksana@gmail.com دیگران گذشته ها گذشته |