خاله زنکی
بعد از پسر عمه بزرگه که در سن 24 سالگی عقد کرد و سال پیش رفت سر خانه زندگی اش و رکورد سن ازدواج را که قبلا در فامیل پدری بین 37 تا 42 سال بود شکست ، پسر عمه وسطی که یک سال از من کوچکتر است پنج شنبه شب نامزد کرد ...
همان ابتدای ورود به خانه ی عروس ، پدر داماد به تابلوهای روی دیوار اشاره کرد و گفت اینا کار عروس خانمه ، ما هم سری تکان دادیم و گفتیم که بله خیلی تابلوهای خوبی هستن ، بعد سرفرصت یک نگاهی به دیوارها انداختیم و خوب بالاخره ساختن گل و بلبل و اینها خودش کلی هنر است که ما نداریم ، بعد تا آخر شب به تناوب پدر داماد ، برادر داماد و خود داماد توضیح دادند که عروس خانم هنرمند است و تابلوهای روی دیوار کار دست ایشان است ، خوب من و شیوا و مانی نشسته بودیم کنار هم ، من گفتم که به جز دو سه تا کارت صدآفرین و اینها که در دبستان گرفته ام هیچ هنر دیگری ندارم ، شیوا هم انگار دو سه تا مدال از مسابقات آمادگی جسمانی دوران راهنمایی اش داشت که قرار شد دفعه بعد بیاندازد گردنش و بیاید مهمانی ...
پدرداماد شرط و شروطی که دو خانواده توافق کرده بودند را خواند که شامل مهریه 500 سکه طلا ، خرید آینه و شمعدان ، برگزاری مراسم عروسی در خور شان عر وس خانم ، گرفتن مسکن مناسب در خور شان عرو س خانم بود و کلا همه چیز در خور شان عروس خانم بود ، بعد دادند بزرگ تر ها هم امضا کردند که من کلا نفهمیدم فلسفه این نوشتن و امضا کردن چی بود و کلا که داماد با 400 تومن حقوق در ماه چه طور در خور شان عروس خانم میخواهد باشد ...
بعد عروس خوب توی دلش داشت قند آب میشد که پسر به این خوش تیپی را تور کرده ، طفلک خبر ندارد که آقای پسر عمه مثل سیب سرخِ تر و تازه است که از داخل کرم زده ، گازش که بزند گندش در می آید ...
...................................................................................................
ابتدای صفحه