دوست است ... کلی خاطره های مشترک داریم ، از دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و خیابان ها و آدم ها و ... اوهه ... فکرش را که میکنم چه همه خاطره های مشترکمان دور به نظر می رسد ...

نیم ساعت پیش زنگ زد ، قرار شد عصر همدیگر را ببینیم ، بعد از 5 سال ...
نشسته ام اینجا و به جای اینکه ته دلم قند آب شود از فکر دیدنش همه فکر و ذکرم این است که حالا چرا امروز ؟ چرا انقدر بی خبر ، چرا من زودتر نرفتم ابروهایم را بردارم ؟ چرا درست امروز که آرایش ندارم ، نسبت به 5 سال پیش چاق تر شده ام ؟ موهایم سفید شده نخورد توی ذوقش ... برای شام چی بپزم ؟ سر راه چی بخرم ؟ ... شوهرش هم می آید یعنی؟ فردا را مرخصی بگیرم ؟ شب می ماند ؟ ...
پ ن : خواستم این را اضافه کنم که من اصلا خدای حاشیه ام ... اصل مطلب همیشه انگار برایم حکم فرع را دارد ، گیر میدهم به چیزهایی که اصلا اهمیتی ندارد ... بعد اصل ماجرا همیشه آخرین قسمتی است که بهش توجه میکنم...
...................................................................................................
ابتدای صفحه