Today's fortune: Your love life will be happy and harmonious
خوب قالب قبلی یهویی هوس کرد که خراب شود ... من هم دست به آچار شدم و خواستم ابرویش را بردارم زدم فلج اش کردم ... این شد که برگشتم به قالب قبلی تا وقتیکه آقای به دادم برس را پیدا کنم که فعلا موبایلش خاموش است ...
...................................................................................................
Today's fortune: If your desires are not extravagant they will be granted
کاش میشد قرار ناهار این هفته را عوض کنیم به شام ، به جای رستوران قبیله روبروی پارک ملت هم من کافه paris-chezjanou را پیشنهاد میکنم ، شاید بعدش اگر خیلی دیر نباشد برویم کنار رود سن پیاده روی

حتما فرشته ای که خدا مسئول رسیدگی به آرزوها کرده و من هم جزو حوزه تحت مسئولیت اش محسوب میشوم مودبانه آرزوی من را میخواند و شاید آهی هم بکشد از اینکه چرا خدا انقدر دست و پایش را بسته است که اختیار ندارد خواسته این دخترک را برآورده کند ، یک مهر غیر معقول میزند روی درخواستم و میفرستد بایگانی ...
دیکشنری نارسیس extravagant را گزافگر،غیرمعقول،aعجیبrغریب،cگزاف ،iمفرطs ترجمه کرده است.
...................................................................................................
Today's fortune: A good time to finish up old tasks
دنیا خیلی کوچک شده ... آنقدر که یک هو دیدی وقتی در یک جمع کاملا بی ربط اسم پسر دایی ات و زنش را می بری- که از بس همیشه سروکله شان توی هم فرو رفته است معروف شده اند – و یکی از همان آدم های بی ربط جمع می گوید اِه فلانی رو میگی ؟ پسر داییته ؟ من میشناسمش بابا ... خدایی بد زمونه ای شده دیگه آدم با خیال راحت غیبت هم نمیتونه بکنه
...................................................................................................
موقع فوت کردن شمع هات چی آرزو کردی؟
نمیتونم بگم ....
بگو دیگه ....
آخه رازِ
نه بگو بگو ...
آرزو کردم امسال یه 206 آلبالویی بخرم ...
اَه باید دوماد آرزو میکردی ، اون وقت دومادِ خودش برات 206آلبالویی میخرید ...

پ ن : مرسی از همه تبریک های تولدانه ...
...................................................................................................
روی قوطی های کرم را میخوانم ، کرم شب مرطوب کننده ، کرم دور چشم رفع کبودی ، کرم دور چشم رفع چین و چروک ...
یکی از این کرم به من بدین لطفا...
آقای داروخانه دار 4 سال است من را میشناسد ... از بالای عینک نگاهم میکند و میگوید : واسه خودت میخوای ؟........... بله ... چند سالته ؟............... 31 سال ...
خانما سنشون کم میگن ، تو زیادش میکنی ؟............. نه به خدا
یک کیسه دارو میدهد دست مردی که جلوی من ایستاده و میگوید : تو که دور چشمت چین و چروک نداره ...... دهانم را به حالت خنده باز میکنم و میگویم ایناها اینا دور چشم ام ...
ورزش میکنی؟....... نه .....ورزش کن ،هر روز .... جانم چی میخواین ؟
این جمله را به خانمی که بچه به بغل تازه از راه رسیده میگوید ... پس هنوز که وایسادی ...
این را به من میگوید که هنوز جلوی پیشخوان این پا و اون پا میکنم ....
خوب کرم نگیرم یعنی ؟ ......نه دختر جان ، بعد از 35 سالگی ، این چین های ریز رو همه دارن ، گیر نده بهشون...
پس یک مرطوب کننده بدین ....... حقوق گرفتی امروز نذر کردی تا خونه نصفشو خرج کنی ؟ ............ یک شامپو بدن هم بدین ،نیوا آووکادو ....
از داروخانه که بیرون می آیم اولین اس ام اس امروز میرسد .... سلام رکسی .... تولدت مبارک .... پنج شنبه کجایی؟ اگر بیکاری ببینمت ...
یک قطره آب نمیدانم از کجا میچکد روی صورت ام ، مینویسم سلام سلی ، مرسی ، رو ابرهام ، برگشتم زنگ میزنم ....
...................................................................................................
بچه را روی پاهایم نشانده ام ، گردن باریک و کوچک اش قدرت نگه داشتن سرش را ندارد و لق میزند ... نوک بینی ام را آرام می مالم به بینی اش و برای موچ میکشم ، ریسه میرود از خنده ...
مامانش آن طرف نشسته و واو به واو کلماتی را که در کتاب روانشناسی کودک خوانده برای آن یکی دوستم بلغور میکند ...

بچه باید در شش ماهگی ...
بچه باید در هشت ماهگی ...
بچه باید در یک سالگی ...
بچه باید در 15 ماهگی ...

صورتم را که خیلی نزدیک میبرم خیره میشود به من و آن گردی عسلی چشمهایش چپ میشود ...
آروم میگویم خیلی خری ... بچه تو خیلی خری ...
چنان از ته دل میخندند که ردیف لثه های بیدندانش تا ته معلوم میشود ...
اگر بچه من بودی اگر بچه من بودی میزاشتم هر کاری که دلت خواست بکنی ... دوست داشتی درس بخونی ... نداشتی نخونی ... میذاشتم با دماغ آویزون راه بری و یادت میدادم فحش ک دار بدی ... فحش ک دار دوست داری ؟ ها ؟ دوست داری ؟ ها ؟
با چشم های گرد شده من را نگاه میکند و یک صداهایی در میآورد ... غوووونن .. آااااا غغغغغ...ممممم
یادت میدادم پا برهنه بری تو حیاط بعد با همون پاهای سیاه بیای بری روی مبل خونه مامان بزرگ ات ... جای دست های کثیف ات هم همیشه باید به دیوار باشه ... یادت نره ...
دستش را مشت کرده و با قدرت می میکد ، آب دهانش راه گرفته ...

مادرش هنوز مشغول است ...
بچه باید در 22 ماهگی ....
بچه باید در 27 ماهگی ...

میبینی چه نقشه هایی برات کشیدن ؟ از الان تا 31 سالگی برات برنامه ریزی کردن .... ولی تو باید گند بزنی به کتاب های روانشناسی مامانت ... خوب؟ خوب ؟ بلدی گند بزنی ؟ بلدی ؟ ببینم چه طوری حال این مامان باباتو میگیری ها ...

گردی چشم هایش ثابت مانده ، انگار که روی مساله مهمی تمرکز کرده ....

پیففف...پاشو بیا این بچه تو بگیر مثل اینکه کار خرابی کرده ....
...................................................................................................
مدافع حقوق حیوانات

خانم حیوون ها همه شون احساس دارن ... باورتون نمیشه دیشب من و خانم ام اومدیم توی لابی ساختمون ... دیدیم یه سوسک له شده وسط لابی افتاده ... بعد یک سوسک دیگه همینطوری کنارش ایستاده بود و هر کس رد میشد فرار نمی کرد ...
شما فکر میکنین همون سوسکه یعنی احساس نداره ؟ حتما داره ... اونجا وایساده بود یعنی که هر کی جفت منو کشته بیاد منو هم بکشه ...
...................................................................................................
این پست را لینک میکنم تا یادم باشد دلم چقدر چقدر برایت تنگ شده ... برای نگاه ات ... برای حرف زدنت ... برای بلغ گنده ات و برای ....

نمی دانم بالاخره این ماییم که دلتنگی می کنیم یا دلتنگی ست که ما را ... !
تلویزین خانه در تصرف لاست است ... پناه میبرم به اتاق خواب و با کامپیوتر فیلم نگاه میکنم و هر جا حوصله ندارم فیلم را جلو میبرم ...
بعد از زمانی طولانی تنها زندگی کردن مدل همه چیز زندگی آدم تنهایی میشود ... عادت میکنی که تنها فیلم ببینی ، تنها غذا بپزی ... تنها غذا بخوری ... تنها بروی ... تنهای بیایی ... یک جوری میشود عین لباس تن آدم که گاهی هم خسته کننده میشود ولی ته اش آدم این شلوار را می اندازد دور و یک شلوار دیگر میخرد ... یعنی مجبور است لباس بپوشد دیگر ... فقط این مدل اش قید و بند ندارد ...
...................................................................................................
حمایت از خانواده یعنی ....
دور و بر من پر از آدم هایی است که یا صورت مساله را درست نمیفهمند یا آنرا کلا پاک می کنند.

روزی که دکتر گفت قلب پدرم باید عمل شود من نگران بودم که آیا تیم جراحی و دکتر جراح به اندازه کافی با تجربه و حاذق هستند یا نه ؟ میان اون نگرانی ها عمه وسطی گفت من یادمه سال 47 پدرت با اون رفیق اش که عینهو چوب قلیون بود از اینجا راه افتادن رفتن کرمانشاه و تا برسن اونجا 15 تا شیشه آبجو رو دو نفری خوردن، همون آبجو ها کار دستش داد...
آن جمعه ای که همه جمع شده بودند خانه ما و بحث از احمدی نژاد بود و سیاست های غلط اش و اوضاع بد اقتصادی ، من حرف لایحه حمایت از خانواده را پیش کشیدم و همه ریختن سرم که تو هی میشینی پای این سایت ها و چرت و پرت هایی که مینویسن رو میخونی ..

گفتم : مرد در صورت داشتن تمکن مالی و تعهد به قاضی مبنی بر اجرای عدالت می‌تواند زن دوم و سوم و چهارم بگیرد و به اجازه‌ی زن اول خود هم نیازی ندارد.
گفتن : مرد های ما که همین یکی رو هم نمیتونن از پسش بربیان
گفتم : مردان می‌توانند چندین زن صیغه‌ای بگیرند و الزامی هم به ثبت ازدواج‌شان ندارند.
گفتن : خدارو شکر پسرها ما اهل این کثافتکاری ها نیستن
گفتم : حضانت فرزندان حتی اگر به مادر برسد، ضمانت اجرایی نخواهد داشت. به عنوان مثال، اگر پدر ی حاضر نشود فرزندی را که حضانتش به عهده‌ی مادر است، به او بدهد، فقط به جریمه‌ی نقدی محکوم می‌شود.
گفتن : زن اگر عقل داشته باشه بعد از طلاق بچشو میندازه جلو مرده خودش میره دنبال زندگیش ...
گفتم : زنانی که مهریه های‌شان بالاتر ازحد متعارف باشد، باید هنگام عقد بابت مهریه‌ی نگرفته‌شان مالیات بدهند. حد متعارف مهریه را دولت تعیین می‌کند.
گفتن : ما که تو فامیل رسم نداریم مهریه داشته باشیم ...
بعد عمه بزرگه درآمد گفت که اصلا تو از بس که با این فمینیست پمینیست ها میگردی و یک مشت دختر مجرد ضد مرد دور و برت رو گرفتن شوهر نمیکنی دیگه ... ول کن این حرف ها رو پاشو برو سر خونه زندگیت ...
و چون در فامیل ما هر کس حرف خودش را میزند و روی عقیده خودش پافشاری میکند و دموکراسی کیلویی چند ... تو دو راه داری یا یک دسته رز میخوری و میگویی بله حرف شما قبول یا مانتو روسری ات را برمیداری و میزنی بیرون ...
من معمولا راه دوم را انتخاب میکنم

...................................................................................................
دقیقا نمیدونم در علم پزشکی کنترل حس های بدن چه طور تعریف می شود... چیزی که در ذهن من هست اینه که مثلا یک قسمتی از مغز کنترل کننده حس هاست ... که وقتی انسان شاد میشه اون قسمت از مغز حسی میفرسته و نتیجه اش خنده است ... حالا بحث دقیق و تخصصی پزشکی اش که میشه مثلا ترشح هورمون فلان و بیسار در خون یا اینکه اصلا تعریف کنترل حس های بدن چیز دیگه ای هست رو من کلا بیلمرم هستم ...
من فقط میخوام بدونم اون قسمتی که از مغز که کنترل مجاری اشک چشم و گریه کردن را به عهده داره کجاست .. باید براش توضیح بدم که کارش فقط اینه که وقتی من غمگین هستم به کار بیوفته و به مجاری اشک فرمان بده و ... حالا اینکه همیشه وقتی خیلی خوشحال هم هستم یا وقتی هیجان زده هستم ، وقتی میخوام احساسمو به کسی نشون بدم یا وقتی میخوام به کسی بگم که از دستش ناراحت هستم هم اون حسگره کار میوفته ، رو میشه بی خیال شد .. ولی این که الان من عصبانی هستم و میخوام برم روبروی آقای رئیس بشینم و بهش بگم که من با این شرایط دیگه اینجا کار نمی کنم ، باید مرکز مربوط به عصبانیت در مغز فعال بشه که اونم فکر نکنم هیچ رقمه به مرکز گریه و اشک اینها ربط داشته باشه .... پس یا مرکز عصبانیت کار نمیکنه یا مرکز گریه دچار اختلال شده و داره تو کار قسمت های دیگه مغز دخالت میکنه ...
...................................................................................................
من تا همین یک سال پیش فکر میکردم که این حرف هایی که پشت سر شیر ازی ها می زنند شایعه است و فوق اش حالا یک کمی خونسرد هستند و آب توی دلشان تکان نمیخورد ....
مثلا خوب است که مثلا یکی بیاید بگوید همه ارا کی ها ذاتشان شیشه خورده دارد ؟ درست که یک کمی بدجنس و بدذات هستند ولی شیشه خورده را فقط باید ا راکی اصیل باشی تا بفهمی یعنی چی ....
بعد یک سال قبل شرکت یک قرارداد درست و درمان با آ ب و فا ضلاب شیر از بست که قرار بود وضع شرکت را از این رو به آن رو کند ، اما نمیدانم چی شد که از آن رو به این رو کرد.
تا ساعت 9 صبح که که به سختی میشود کسی را در آ بفا شیر از پشت میزش پیدا کرد. ساعت 1 هم ساعت کاری تموم شده دیگه خانم ، فردا زنگ بزنین ... در این یک سال حداقل 6-7 بار از ما خواسته اند نماینده بفرستیم آنجا ... مثلا ساعت 12 روز شنبه زنگ میزنند که نماینده تان راس ساعت 10 صبح یکشنبه اینجا باشد ...
با هزار بدبختی و فلاکت وقت دو سه روز وقت میگیریم و بلیط هواپیما جور میکنیم و با کلی هزینه نماینده می فرستیم آنجا ... یک نامه میدهند دستش که ببر این اتاق ، بعد بیار اون اتاق، بعد ببر حسابداری ... بعد آخرش ببر اون اتاق... همین ... یعنی یک کار روتین اداری را نماینده ما باید برود انجام دهد ...
نکنید این کارها رو تو رو خدا ... بیخود نیست پشت سرتون میگن ال و بل وجیمبل و ...
...................................................................................................
همیشه پا ی یک ز ن در میا ن است
همین دیروز که جودی در صف بلیط سینما آزادی ایستاده بود و بلیط تمام شد و بعد رفتیم قدس و آنجا با یک ژانگولری توانست بلیط گیر بیاورد و میان جمعیتی که دست هایشان پر بود از کیسه های چیپس و پفک و ذرت بوداده خودمان را رساندیم به صندلی هایی که از جنگ جهانی دوم باقیمانده اند و فیلم کمدی را دیدیم که من خوش خنده را هم به زور خنداند شک نکردم که تفاوت میان سینما قدس و سینما فرهنگ ، حکایت میان ماه من تا ماه گردون است...
و اگر این حکایت را نمیدانید به صورت سوئیچ آف به سینما بروید ... این طوری صدای خش خش و ذق ذق و دق دق و تق تق و پچ پچ و زینگ زینگ و دلنگ دلنگ و گینگیلی گینگیل و هر گونه صدای دیگری که از آدم ها و کیسه ها و صندلی ها و موبایل ها میشنوید روی اعصابتان نیست.

نزدیکی های خانه میخواستیم از خیابان رد شویم ولی شلوغ بود ، راننده یک وانت چنان ناگهانی زد روی ترمز که صدای ماشین های پشتی بلند شد ... بعد با سر اشاره کرد که رد بشیم و من داشتم فکر میکردم که عجب مردم گاهی با فرهنگ میشوند که سرشو از پنجره آورد بیرون داد زد قددددتو بخورمممممم
البته شکی نیست که مد نظرش آ یدا بود ...
...................................................................................................
ابتدای صفحه