فرار


مامان پرده ها را درآورده بیندازد توی ماشین، بابا میگه ولشون کن معلوم نیست کی برگردیم، بابا چمدان را از توی کمد در می آورد و می اندازد روی تخت، لباسهای تابستانی را میکشد بیرون و می اندازد کف اتاق، مامان هنوز پرده به دست وسط اتاق ایستاده، بابا پرده ها را از دستش میگیرد و پرت می کند پایین تخت و از اتاق میرود بیرون، مامان مینشیند لب تخت وکشو لباسها را بیرون می کشد و یکی یکی لباسها را تا نکرده پرت می کند وسط چمدان، پلیور آبی که خاله برایم بافته برمی دارم، مامان نگاهم میکند، نگاهش مثل وقتی است که نصف شبها توی تاریکی از پله ها پایین میرویم، همان ترسی ته چشم هایش هست که وقتی یک روز سه تا بلوک مانده به خانه صدای آژیر بلند شد، دو تایی گوشه دیوار یکی از ساختمان ها پناه گرفتیم و من صورتم را چسباندم به مانتو اش و مامان با دست گوشهایم را گرفت. همان روز نشست روی صندلی آشپزخانه و سرش را گرفت بین دستهایش وگفت دیگه خسته شدم، باید بریم، بابا سرش را بالا آورد و با صدای گرفته پرسید کجا ؟ بابا کیف قهوه ای که مدارکش را داخلش نگه میدارد میندازد توی چمدان ، میگه دست دست نکنین باید بریم، مامان سرش را بالا می آورد و ناله کنان میپرسد کجا؟
...................................................................................................
روزهای فرد وارد شدن به خیابانمان مکافات است. هر بار مامورها عوض می شوند و هر کدام یک سازی می زنند. یکی قولنامه خانه را می خواهد که مطمئن شود دو تا کوچه پایین تر ساکن هستی ، یکی قبض تلفن می خواهد یکی بیمه نامه ماشین را نگاه میکند یکی هم مثل دیروزی انقدر احمق است که هیچ کدام را قبول نمی کند و مدام می گوید پارک کن برو بعدا بیا و کلک خانم حامله و اینها هم جواب نمی دهد . آن وقت آدم مجبور می شود داد بزند هر غلطی دلت می خواد بکن و گازش را بگیرد و برود. از شانس گند روز بعد همان مامور دیروزی سر کوچه ایستاده و از شانس بدتر طرف خیلی هم حواسش جمع است، می گوید بزن کنار و و شیشه را که پایین می دهم قبض جریمه دیروز را می دهد دستم و می گوید یک ماه بیشتر فرصت نداری پرداختش کنی. نامرد.... بی .... ژ.... د ......
...................................................................................................
آن موقع ها دلم که می گرفت ....
این روزها دلم که میگیرد....

این آهنگ مامان اگه تو رو من دوباره نبینمت بنیامین خیلی غمگینم می کند .

پ ن :
بلاگ رولینگ هم مرتب روی اعصاب من ویراژ می دهد. یک روز هست یک روز نیست. شیطان می گوید همچین بزنم ...
...................................................................................................
دو سه قدمی من ایستاده ، من دست دست می کنم تا خانم فروشنده بیاید و او این پا و اون پا می کند تا من بروم، من نوار بهداشتی می خواهم و او ردیف کاندوم های زیر شیشه را نگاه می کند هر دو هم از آقای دکتر سیبلو خجالت می کشیم.
...................................................................................................
گفتم دلم می خواد اگر پولدار شدم یک کتابفروشی کوچولو بزنم با در و دیوار چوب قهوه ای تیره عین همونی که اون خانمه توی فیلم you have got mail داشت، همون فیلمی که تام هنکس بازی می کنه با اون خانمه که اسمش همون موقع سر زبونم بود ولی حسین گفت مریلین مونرو و اون وقت مریلین مونرو اومد جای اون خانمه رو گرفت و دیگه هر چی فکر کردم اسمش یادم نیومد، داشتم رانندگی می کردم و اسم خانمه رفته بود روی اعصابم. این جور موقع ها همیشه زنگ می زنم شهاب که یه جورایی دایره المعارف سینمایی به حساب میاد و از قضا شهاب عین مامور مخفی های آمریکایی عادت داره شش ماه یه بارموبایلشو عوض می کنه و آخرین باری که باهاش تماس داشتم هفت ماه پیش بود، یه بار گرفتم در دسترس نبود انگار، بعدش دیگه حواسم رفت به این آهنگ هی خانوم کجا کجا دوست دارم به خدا و داشتم قر و قنبیل میومدم که موبایل زنگ خورد و اسم شهاب افتاد روی صفحه. کلی که احوال پرسی کردم به نظرم اومد که صداش عوض شده، این بود که محض اطمینان پرسیدم شهاب خودتی؟ آقاهه گفت نه خانوم شهاب شش ماه پیش شماره شو به من فروخته و شما 10 دقیقه پیش زنگ زدین و حرف نمیزدین و هی میگفتین هی خانوم کجا کجا !!؟ حالا من زنگ زدم بگم که من خانوم نیستم !

پ ن :
1- آخرش اسم خانمه یادم نیومد...
2- آقاهه شب دوباره زنگ زد می خواست مطمئن بشه که شهاب پیدا شده!!
...................................................................................................
جمعه شب

تب کرده بودم، سرم گیج می رفت و چشم هایم می سوخت. بدنم بی حس شده بود و نور چراغ های دو طرف اتوبان به نظرم هی پررنگ و کمرنگ می شد. فلاشر را زده بودم و از خط سمت راست اتوبان با سرعت پایین حرکت می کردم و امیدوار بودم تا خانه مشکلی برایم پیش نیاید. یک 206 از پشت نزدیک شد و نور بالا زد و بعد کشید سمت چپ و از من جلو زد و دوباره آمد خط سمت راست و سرعتش را کم کرد. فلاشر زد و بعد یک راهنما به راست و یک راهنما به چپ، توجه نکردم ، راننده دستش را از شیشه بیرون آورده بود و تکان می داد، بعد انقدر سرعتش را کم کرد که مجبور شدم سرعت بگیرم، کشیدم خط وسط و وقتی ازش جلو می زدم آن چیزی را که توی دست راننده در هوا موج می زد دیدم. دو تا اسکناس دو هزار تومنی بود.
...................................................................................................
این مرد یک هنرپیشه است.

با بالشت افتاده ایم به جون هم. از روی صندلی خودم را می اندازم پایین،. مثلا مرده ام. زیر چشمی نگاهش می کنم. زور میزند دوباره بالشتش را بلند کند. می پرم بغلش می کنم و لبهایم را میگذارم زیر گلویش و میگویم من یه گرگ بد گنده ام. جیغ میکشد و از خنده ریسه میرود. از زیر دستم در می رود ، میپرد پشتم واز شانه هایم آویزان می شود. تلویزیون را روشن می کنم . یکی که نمی خواهم بدانم کی هست دارد حرف می زند و انگار متن نمایشش را هم خوب از بر نکرده و مرتب تپق می زند. سبک حرف زدنش هم عین دعوت به نمایش های روحوضی و پرده خوانی است. آی مردم بشتابید ، بشتابید .... بعد هنرپیشه اصلی می آید .ديروز شهيدان و ايثارگران شما ايران عزيز را بربام استقلال و عزت نشاندند و امروز جوانان عزيز ايران اسلامى مى روند تا قله هاى علم و فناورى را فتح كنند. مینشیند روی پایم و سیب قرمز گنده ای را گاز می زند، صدای مامانش می آید که می گوید با پوست نخور. یک طرف سیبش را می آورد نزدیک دهن من ، گاز می زنم.
با غناى موردنياز براى نيروگاه هاى هسته اى در روز ۲۰ فروردين سال جارى يعنى سال ۸۵ هجرى شمسى به دست جوانان ما توليد شد (تكبير حضار) من اين موفقيت بزرگ را در اين مكان مقدس در جوار ثامن الائمه امام رئوف و پناه مظلومان و شهيدان و به امام شهيدان و مقام معظم ملت بزرگ ايران در داخل و خارج و جوانان اين مرز و بوم صميمانه تبريك و رسماً اعلام مى كنم كه ايران عزيز به كشورهاى هسته اى پيوسته است .
دستش را میبرد زیر گلویم،از جا می پرم و او ریسه می رود. بغلش می کنم ودوباره غلت میزنیم روی زمین ، کیک تقدیم میشود به رهبر و شهدا و ملت ایران و آستان قدس رضوی و ... شو تمام می شود. اجرای خوبی بود. این مرد ذاتا یک بازیگر تمام عیار است و نقشش را خوب بلد است بازی کند. سرش را میگذارد روی سینه ام ، خوابش می آید. میگویم کیانا ای ایرانو بخون. می ایستد و دستی به موهای فرفری اش می کشد و می خواند : ای ایران ای مرز پر گهر ای خاکت سرچشمه هنر
پ ن : تو فقط چهارسال و سه ماه داری ، می خواهم بدانم تا وقتی که بیست و چهارسال و سه ماهت بشود ایران مرز پر گهر باقی خواهد ماند؟
...................................................................................................
ریرا

آی آدم ها
که در ساحل
نشسته
شاد و خندانید
یک نفر
در آب
دارد می سپارد
جان

آی آدم ها ....
...................................................................................................
سوهان
ناخن مصنوعی اش را انداخت توی بشقاب، گفتم یادت باشه موقع رفتن ببریش. گفت تازه چسبونده بودمش هنوز خوب خشک نشده بود.
لیوان چایی اش را برداشت . در جعبه سوهان را باز کردم و نگه داشتم جلویش. خم شد ، مکث کرد و یکی برداشت و پرسید سوغاتیه؟ سرم را تکان دادم. گفت کلی کالری داره، یک پَر نارنگی گذاشتم دهانم و گفتم تو که مشکلی نداری، بند تاپ حریرش را از روی بازو بالا آورد و انداخت روی شانه ، نگاهی به هیکلش انداختم، به جز خالکوبی روی بازو به نظرم تغییری نکرده بود. تاپش را بالا زد، گوشت بالای شکمش را با دست گرفت و گفت میبینی این قبلا نبود، این دو هفته کلی چاق شدم ، 4- 5 روزی که برگشتم یک کم لاغر شدم. تاپش را مرتب کرد و گفت سکس آدمو لاغر می کنه.
...................................................................................................
خیلی بده که نوشتن اصلا مثل یبوست نیست تا با مسهل درمان بشه.
...................................................................................................
عکس بزرگی از حضرت محمد که رویش دعا نوشته شده بالای تلویزیون زده، خودش گفت ، وگرنه که من از کجا بدانم آن آقای سیبیلوی چهارشانه با آن چشمان شهلا می تواند حضرت محمد باشد.میگه مادر جون رنگ و روت چقدر پریده، نمیگم که دو سه روزیه حالم بده ، تجربه ثابت کرده که گفتنش می تواند کلی نسخه خانگی را همراه داشته باشد، عرق زیره و دم کرده گل گاوزبان و مرزنجوش و خاکشیر و ... میگه من که تو این آپارتمان هم صحبتی ندارم.گاهی دلم میگیره میرم پارک ته کوچه میشینم..
موقع خداحافظی کاغذی می دهد دستم و می گوید این آیت الکرسی را بزن بالای در خونه ازت محافظت می کنه.
یک طبقه میروم بالا خانه خودم.آیت الکرسی را می گذارم روی میز ناهار خوری ، لباس عوض می کنم ، موسیقی می گذارم و دیگر خیالم راحت است که صدای بلندش خانم همسایه را اذیت نمیکند.
...................................................................................................
نمی دانم ساعت چند بود که یکی سه ضربه کوتاه به در زد.از آن ضربه های آرام و با احتیاطی که بیشتر آدم را می ترساند و از جا می پراند. آن موقع نشسته بودم روی کاناپه روبروی تلویزیون و پاهایم را گذاشته بودم روی میز . خیلی وقت بود هوا تاریک شده بود. تو که می دانی توی این خانه ساعت پیدا نمی شود. ساعت دیواری اتاقم که یک سالی می شود روی ده دقیقه به یازده مانده و آن ساعت کوچک روی میز را هم به خاطر صدای یکنواخت تیک تاکش انداخته ام توی کشوی کابینت بغل قاشق چنگال ها. تنها چیزی که این روزها گذرش را نمی خواهم مدام حس کنم زمان است. از جا که پریدم کتابی که روی پاهایم باز مانده بود افتاد و صدای برخوردش روی سرامیک ها توی خانه پیچید. نوک پا نوک پا رفتم تا پشت در و چشمم را آرام چسباندم به چشمی، صدای نفس کشیدنش را از پشت در حس می کردم انگار کنار در آسانسور ایستاده بود که دیده نمیشد.چشمم را چسبانده بودم به چشمی و بیهوده سعی می کردم بفهمم کدام یکی از همسایه ها پشت در ایستاده که برق راهرو خاموش شد. تایمرش سه دقیقه ای است. کلید را زد و راهرو دوباره روشن شد. همان موقع بود که تلفن زنگ خورد، هیچ وقت صدای زنگ انقدر به نظرم بلند نیامده بود. انگار از دیوارها رد میشد و توی همه ساختمان میپیچید. نشستم پشت در و پاهایم را دراز کردم روی زمین ، زنگ تلفن که قطع شد صدای باز و بسته شدن در آسانسور آمد و دوباره راهرو در تاریکی و سکوت فرو رفت.
...................................................................................................
راستش من با بند6 و 7 این شرایط ضمن عقد مشکل دارم و نمی فهمم چرا باید مثلا حق انتخاب شهر محل سکونت را از مرد به خاطر اینکه ظالمانه است بگیریم و بعد همان حق ظالمانه را بدهیم به زن و بگوییم عدالت این است؟
یا چرا فکر می کنیم هر زنی بعد از ازدواج صلاحیت یا توانایی مالی و روحی نگهداری از فرزندانش را دارد ولی یک مرد به عنوان پدر این صلاحیت را ندارد؟
...................................................................................................
از اونجایی که هر سال نگران فرصت هایی هستم که از دستم می روند و کلی نقشه می کشم و برنامه میریزم و آخرش هم هیچ غلطی نمی کنم امسال را گذاشته ام سال بی برنامه گی مطلق، تنها چیزی که می خواهم سلامتی و آرامش برای اطرافیانم است .
دیگر مطمئن هستم تنها چیزی که تغییر می کند فقط عدد سال است، همین
گلدانم دو تا جوانه تازه زده، راستش تنها نگرانی ام در مسافرت خشک شدن گلم بود.
...................................................................................................
ابتدای صفحه