هیچ وقت نتونستی پز منو بدی ... ها ؟ مثل عمه که پز پسرشو میده ..
مثل همکارت که پز دخترشو میده ... ها ؟؟؟ یادته همیشه دلت می خواست دانشگاه سراسری قبول بشم ؟؟؟
ولی نشد .. گفتی اشکال نداره .. ولی دلخور شدی ... از چشمات فهمیدم ..
بعدها برای امتحان فوق هم ... از چشمات فهمیدم دلخور شدی..
چقدر نگران من هستی ... کدوم یکی از اون چروک های ریز دور چشمهات به خاطر منه ؟
اون روز که تصادف کردم ... چه ترسی توی چشمات بود ... باز هم گفتی اشکال نداره ...
و من هیچ وقت نتونستم جبران کنم .. خیلی بی شرفیه که بگم مادی جبران کنم .. ها ؟؟
دلم می خواد بدونم چی جوری پز منو میدی؟ از چی تعریف میکنی؟؟ ها ؟؟
...................................................................................................
در طول روز به سراغم نمی آیند . سرم را گرم میکنم . کتابها را دورم میریزم ..آواز می خوانم ..
قدم می زنم .. با در و دیوار حرف میزنم ... دوش می گیرم .... فیلم میبینم و ....
شب ولی با خاموش شدن اتاق یکی یکی پیدا می شوند .اینبار دیگر فاتح میدان آنها هستند .
ملحفه را روی سرم میکشم و منتظر میشوم .
هر کدام گوشه ای می نشینند . روی لبه تخت .. جا لباسی .. روی چمدان ...
تعریف میکنم : هوا کمی بهتر شده . ناهار همبرگر خوردم . قدم نزدم .. مامان زنگ زد .. حالم خیلی خوبه .. همین
...: همین ؟ بقیه اش؟؟؟
من باز میگویم : اها .. یادم نبود .. از میوه ممنوعه خوردم ..
منتظرم از بهشت بیرونم کنند .. گفته باید منطقی برخورد کنم ... دارم کم کم یاد مییرم ..کار پیدا نکرده ام ...
دلم اصلا تنگ نشده ...فقط مونده ام که من توی این دنیای لعنتی چه کار میکنم ؟؟
به هم نگاه میکنند و بعد یکی یکی از اتاق بیرون میروند ..
...................................................................................................
پنج شنبه شب . دماوند :
همه رفتن قدم بزنن . من تنهایی را ترجیح دادم.
چراغ ها را خاموش کردم و توی ایوان تاریک روی یک کاناپه قدیمی نشستم و
پا ها را جمع کردم و پتو را تا زیر گلو کشیدم . بعد از مدتها تحمل هوای گرم خنکی هوا واقعا دلچسب بود.
چشم ها را بستم و سعی کردم ذهنم را آزاد کنم. تاریکی و سکوت شب باصدای جیر جیرکها و
پرواز شب پره ها و نغمه گاه و بی گاه پرنده ای بی خواب شکسته میشد..
چشمها را باز کردم و دیدمش. لبخند زدم . خجالت کشید .
دور ستون چرخی زد و نزدیک تر آمد. ......
انقدر نزدیک که حضورش را روی پوستم حس کردم
روی گونه ها و ........





پ ن : نتونستم تمامش کنم . حالم خوب نیست.
...................................................................................................
از مرامش خیلی خوشم میاد . یه جورایی باحاله!!!!
به همه به یک چشم نگاه میکنه. هیچ کس برایش فرقی نداره. به
همه احترام میزاره. نه پول برایش اهمیت دارد نه قیافه نه لقب نه مذهب نه و
نه هیچ چیز دیگر . همین اخلاقش باعث شده ازش خوشم بیاد . انقدر که این همه راه بکوبم بیام اینجا با
اینترنت کار کنم. به محض اینکه چشمش به من میوفته در را باز میکنه
در پشت سر من بسته میشه و بعد دوباره برای نفربعدی باز میشه

پ . ن : وقتی ناراحت هستم پیاده روی و رانندگی آرامم میکنند این دو روز از میدان ونک تا میدان ولی عصر پیاده آمدم. یک کم حالم بهتر شد.
...................................................................................................
خاک می خواهد مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور نمناکم نهند
...................................................................................................
ببخشید میدونم اینجا خیلی گند شده . مایوس کننده است .
شاید باید کرکره رو بکشم پایین
...................................................................................................
ساعت 9 شب از کوچه پسکوچه های 7 حوض رد میشدم . کمی جلو تر در خانه ای باز شد و
پسری با شلوار کوتاه و دمپایی کیسه ای را از فاصله چند متری سر کوچه پرتاب کرد.
کیسه جلوی تیرک برق پهن شد و ترکید و محتویاتش روی زمین پخش شد . در بسته شد.
کوچه بعدی صدای ترمز ماشین و کاغذ بستنی از روی شیشه پرتاب شد .
کمی جلوتر کنار جوی آب تعداد زیادی قوطی نوشابه خانواده و روزنامه و ته مانده هندوانه و طالبی
و ..... روی زمین پخش شد بود و گربه های سیاه و سفید محل دورشان حلقه زده بودند.
ساعتی بعد موشها هم به این ضیافت می پیوندند.و مگسها ......مگسها


پ.ن : همیشه فکر میکردم خدا روح نداره!!!!!!
...................................................................................................
خیلی بده آدم بیوفته توی loop
اونم از این loopها که همش یه عدد تکرار میشه. حتی رندوم هم عددهاتکرار
نمیشن.
فقط یه عدد.
اونوقت که یا باید contro break بگیری یا اینکه
reset کنی
یا بشینی زل بزنی به یک گوشه و هی بگی لعنت به این زندگی سگی.
آخ ادم دلش خنک میشه

پ ن . من حالم خوبه !!! هیچ وقت به این خوبی نبودم!!!!
...................................................................................................
پسرک با دستهای کوچیکش ضرب میزنه و مرد همراهیش میکنه .هر شب موقع گذر
از میدان میبینمشون.لا به لای جمعیت . اول از دور صدای ضربشو میشنوم و بعد خودشو میبینم.
دیشب چند تا پسر دورشو گرفتن.یکیشون گفت :نازی جونو بزن
پسرک کمی مکث کرد و ریتم آهنگو عوض کرد . نازی جون ......نازی همدم من......
پسرها حلقه زدن و دو تا شون وسط قر می دادن.بقیه دست میزدن.
رهگذر ها کمی پا سست میکردن و نگاه میکردن.
یکی از پسرها یک 1000 تومنی داد دست پسر و به بقیه گفت بریم.
وجدانشو با 1000 تومن سبک کرد. شاید هم به فکر وجدان نبود . از روی عادت این کارو کرد.
شاید شب 10 برابر این پول شام بده ککشم نگزه . شاید بده چند تا قرص بخره .شب بزنه حال کنه .
شاید ... شاید
...................................................................................................
هنوز خونه عمه هستم و اینترنت دارم.
ولی برای نوشتن وبلاگ باید کافی نت بیام.چون پسر عمه ا م خیلی تیزه و می فهمه بلاگ دارم
با دو تا از بچه های بلاگ نویس شام رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت هر چند دو تایشون دست به یکی کردن
و کلی منو سر کار گذلشتن!!!!
گاهی توضیح دادن یک رابطه برای بعضی از افراد خیلی مشکله. پیش یکی از دوستانم تعریف یکی از بچه های بلاگ نویس
رو میکردم . یک دفعه پرسید چند سالشه؟ گفتم : 30 یا کمتر . گفت : تورش کن .!!!!
ای بی عرضه . یک کم بلد نیستی مخ بزنی!!!! راستش دهنم ار شدت تعجب باز مونده بود.
همون لحظه یاد اون تیکه از داستان بانو با سگ ملوس (انتوان چخوف )افتادم . اونجایی که کاراکتر مرد داستان با شوق از زنی تعریف
میکنه که در تعطیلات با هم آشنا شدن و هم صحبتش یک دفعه میگه راست گفتی پیتر ایلیوویچ
ماهی سرخ کرده اش بوی گند میداد!!!!
...................................................................................................
ابتدای صفحه