امشب ساعت 9 ميرم اهواز، واقعا ميگن آدم از چند ساعت بعد خبر نداره ،
تا امروز ظهر اصلا حرفي از رفتن من نبود ، يعني خودم برنامه ريزي نكردم،
ولي يك دفعه تصميم گرفتم برم ، همه صداشون در اومد،
گفتن دوباره تو دقيقه 90 تصميم گرفتي؟ ولي از بس همه گفتن مراقب باشين كلي نگران شدم،
به نظر شما من ميرسم تا 1 ساعت ديگه هم دوش بگيرم ، هم چمدون ببندم هم....
.تا يكشنبه كه برميگردم به همه خوش بگذره.
...................................................................................................
گوشه حياط به شير آب بسته بودنش، سرش پايين بود و برگ هاي خشك
توي باغچه رو ميخورد، دلم براش سوخت، رفتم توي حياط، از كنارش رد شدم،
سرشو بلند نكرد، گفتم : عجب هواي خوبي شده!!اصلا به زمستون نميخوره!!!
همين جوري كه ايستاده بود برگشت و پشتشو به من كرد، رفتم جلوتر،
گفتم: اهم...اهم...سلام...ببخشيد!!
برگشت، نگاهي كرد و گفت: خوب؟؟
گفتم : خوب؟؟!!!.. يعني چي؟؟
گفت: يعني، خوب چي ميخواستي بگي؟
گفتم: اه!!!از كجا فهميدين كه من ميخوام چيزي بگم؟
گفت:از اون جايي كه الكي اومدي توي حياط دور خودت ميچرخي!!
گفتم:خوب ...راستش .. يك كم غافلگير شدم!!
گفت: چرا؟ چون فكر نميكردي بفهمم؟
گفتم:ام .. بله ، خوب من تا به حال افتخار آشنايي با يه گوسفند رو نداشتم!!!
گفت:خوب حالا چي ميخواستي بگي؟
گفتم:هيچي، .. فقط از اينكه تا چند ساعت ديگه سرتو ميبرن ناراحت نيستي؟
گفت: پوف ..پوف ..آدما !!از دست شما آدما !!
ببينم نكنه تو هم دچار ياس فلسفي شدي؟
گفتم: نه ولي تست دادم، 42 درصد تنش فلسفي دارم.
گفت:هوم ، 42 درصد!!!زياد جالب نيست، هر چند براي يك آدم بد هم نيست.
آدما همشون تنش دارن، خودشون استدلال ميكنن ، بعد استدلال هاي خودشون رو نقض ميكنن،
بعد كلي ذوق ميكنن كه به چيز جديدي رسيدن،
گفتم : خوب حداقل آدما خودشون زندگي خودشون رو ميسازن،
گفت: هه هه ..خودتم اين حرف خودتو قبول نداري،گفتم كه آدما يه جورايي احمقن،
هر كدوم به شكل.
گفتم : اصلا اين حرفتو قبول ندارم.
گفت: يك مثال ساده ميزنم تا بفهمي، مثلا آدما عاشق ميشن، بعد فكر ميكنن چفدر خورشيد زيبا
ميدرخشه.، چقدر هوا خوبه ، همه چيز يه بوي ديگه داره،
زندگي زيباست و ...... بعد كه دلشون ميشكنه ، ميگن ديگه هيچي نميتونه خوشحالم كنه،
ديگه لعنت به من اگربه كسي دل ببندم از اين به بعد ميخوام خودم باشم و خودم،
ديگه هيچ كس توي زندگي من جايي نداره، بعد سعي ميكنن يك جوري فراموش كنن،
خودشون رو توي يك چيزي غرق ميكنن، كار،درس، مواد مخدرو.......
ولي هر چي سعي كنن نميشه، دوباره عاشق ميشن و دوباره همه چيز از اول شروع ميشه،
گفتم : خوب اين كه بد نيست!!يك جور زندگي كردنه ديگه ، زندگي با همين چيزا معني پيدا ميكنه،
گفت: پف....برو بزار راحت باشم،
گفتم : خداحافظ.
جوابمو نداد، نيم ساعت بعد سرشو بريده بودن و خونش ريخته بود توي باغچه،
نميدونم بهار كه گلها در بيان رنگشون قرمز ميشه؟
...................................................................................................
نميتوانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.
هيچ گاه كاري را كه تو ميخواستي انجام نداده ام.
دستم را تا جايي كه ميتوانستم دراز كردم ،
شايد بتوانم آنچه تو ميخواستي به دست آورم.
انگار من آن نيستم كه تو ميخواهي.
براي آنكه نميتوانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
نميتوانم به عمق افكارت راه يابم و خواست هاي تو را حدس بزنم.
براي يافتن آنچه تو در رويا در پي آني،كاري از من برنمي آيد.
ميگويي آغوشت باز است،اما خدا ميداند براي چه كسي.
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.
نميتوانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.
نميتوانم ، نميتوانم.
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن.
هر چند من در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.
اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو ، زماني با من بود.
اما هيچ گاه دستش به خورشيد و ابرها نرسيد.

شل سيلور استاين
...................................................................................................
هفته پيش به خاطر روز ولنتاين همه مغازه ها پر شده بود از كادوهاي رنگ و وارنگ،
قلب هاي قرمز ، خرسهاي سفيد ، جعبه هاي شكل قلب كه توش با شكلات پر شده بود و ...
خونه هر كي رقتم يه دونه از اين كادوهاي ولنتايني ديدم، مقل اينكه همه عشق ها مثل همه،
ابراز عشق ها هم مثل همه ، يكي هم نصيب من شد، البته داداشم بهم داد ،
حتما ميخواسته عقده اي نشم!!!!يك خرس سقيد و تپل ، چشمهاي با مزه اي داره،
گذاشتمش توي دكوري ، نصفه شب ديدم صداي گريه مياد ، بيدار شدم ، چراغو روشن كردم،
ديدم داره گريه ميكنه ، گفتم :اي بابا !!نصف شبي ، چي شده؟ گفت: من خيلي بدبختم!!!
گقتم ‚ آخه چرا ؟ گفت : همه دوستام جاهاي خوبي افتادن، همشون با عشق خريده شدن ،
ولي تو منو دوست نداري!!
كفتم : چرا اين طوري فكر ميكني؟ گفت: آخه منو گذاشتي اينجا توي دكوري،
همه دوستام جاشون يا بالاي تخته يا تو بغل صاحباشون، گفتم : تو يه خرس احمقي!!!
بيشتر دوستات بعد از يك مدت پرت ميشن توي سطل آشغال، تازه از كجا معلوم كه با عشق هديه شده باشن؟
دوباره زد زير گريه، سرشو تكون ميداد و ميگفت من يه خرس بدبختم ، گفتم : من ميخوام بخوابم ، ساكت باش،
گفت : همين ديگه ، گفتم كه تو منو دوست نداري!!
گفتم : خوب ،.....امم.... ميخواي بياي پيش من بخوابي؟ چشماش برق زد، گفت بله، كشيدم كنار و گذاشتم بياد زير پتو،
خودشو خوب جابجا كردو نفس راحتي كشيد، چراغو خاموش كردم، گفتم شب به خير، گفت : ميتونم دستمو بندازم گردنت؟
گفتم : ام .... خوب .... باشه اشكال نداره!!!! دستشو انداخت دور گردنم و زود خوابش برد.
همه جور عشقي ديده بودم به جز عشق خرسي!!!!!!!!!
...................................................................................................
آن گاه كه گل آماده شد ، خداي پنجه هنر درآن افكند، به هر فطعه
صورتي ميداد،به هر شكل حفره اي مي ساخت و چون حفره اي پديد مي آمد
برجستگي ها نمايان ميشد و چون برجستگي ها نمايان مي شد ، راه عبور
هوا از حفره ها و برجستگي ها لازم مي آمد.

صداي ابليس در بهشت طنين انداز شد:
آدم و حوا همان كردند كه من گفته بودم ، نه آنكه خداي فرموده بود،
آنان از اين پس به عشق هاي كوچك سرگرم ميشوند، گاهي عاشق ميشوند،
گاهي فارق، گاهي عاقل ، گاهي ديوانه ، گاهي تنها ، گاهي در جمع ، گاهي
برنده و گاهي بازنده ، آنان زندگي را براي زندگي كردن ميخواهند.

راستشو بخواين هر چي سعي ميكنم نميتونم اين داستان آدم و حوا رو باور كنم.
...................................................................................................
سلام.
روز شنبه براي انجام كاري اومدم تهران، كاري كه فكر ميكردم فقط 1 روز
طول بكشه ولي شد 3 روز، جايي كه بودم هم به اينترنت دسترسي نداشتم،
چون فكر ميكردم سفرم زياد طول نميكشه هيچ وسيله اي با خودم برنداشتم،
ايينجا هم چيزي ننوشتم ، فكركردم كه خوب زود برميگردم، تنها دلخوشي من
براي اين سفر فرصت ديدار يكي از دوستان بود كه اونم ميسر نشد ،
براش كلي انتظار كشيدم ولي بي نتيجه ، اگر بفهمه كلي ميخنده، واقعا هم
خنده داره!!!! بگذريم.....
امروز صبح كه راه افتاديم برف ميومد، تفريبا تند و ريز، اول اتوبان خيلي شلوغ بود،
و از شانس بد بخاري ماشين خراب شده بود ، تا اينجا از سرما لرزيدم،
به محض اينكه رسيدم خونه ، اومدم سراغ كامپيوتر ، مسنجرو باز كردم،
فقط يك سلام از يك دوست > بعد رفتم سراغ كامنتها،
و .............
دوست عزيز ديوانه ، من واقعا عذر ميخوام ، ببخشيد كه در اينجا بهت توهين شده،
و ممنون كه وقت گذاشتي و حواب دادي ، كرگدن جان شما هم ببخش ، اگر زودتر
اين نوشته هارو ديده بودم پاكشون ميكردم ، شني جان ممنون ، جواب خوبي دادي،
اين دعوا و خصومت كاملا يك طر فه است ، چيزي كه منو خيلي ناراحت ميكنه اينه
كه من خودم به كسي توهين نميكنم، نميگم هيچ وقت پيش نيومده ، نه!! ولي
كسي كه اون كامنت ها رو گذاشته منو ميشناسه ، و چون هر دو در يك شهر زندگي ميكنيم
ممكنه يك روز چشممون هم به هم بيوفته ، من اگر بخوام هم نميتونم جواب
اين توهين ها رو بدم ، تنها كاري كه ميتونم انجام بدم پاك كردنشونه و اينكه دعا كنم
همه كسايي كه به اينجا سر ميزنن اونا رو نخونده باشن ، باز هم از همه عذر خواهي ميكنم،
من واقعا بي تقصيرم......
...................................................................................................
درجه خودشيفتگي زده بالا، دچار خودبزرگ بيني شدم،
بايد برم عملش كنم!!!

يه نوار قديمي پيدا كردم از صداي خودم و داداشم، زماني كه من 7 ساله بودم و
اون نزديك 2 سال داشته، با لهجه خيلي با نمكي شعر پريا ( احمد شاملو)رو
ميخونه، ميگه: عمو صحرا مپلي ( تپلي) با 2 تا لپ دلي (گلي) لب باغ نسسته (نشسته)بود،
در باغو بسته بود، عمو صحرا پسرات تو ( كو )؟ لب دريان ، دختراي ننه دريا رو ميخوان!!!
( دختراي ننه دريا رو خاطر خوان پسرام)، كج كلاشون ممدي ( نمدي) ....
يه نوار ديگه هم پيدا كردم از صداي دخنر خالم كه الان 14 سالشه و وقتي
كوچيك بود فوق العاده شيرين زبون بود، توي نوار شعر ميخونه ، و كلي مامان باباشو لو ميده!!!
يادمه كه وقتي صداشو ضبط ميكردم، مامانش به دليلي كه يادم نيست 2 روز گذاشته بودش
خونه ما، هر كي ازش مييپرسيد مامانت كجاست؟ ميگفت : با بابام رفتن تنهايي!!!!
يه نوار ديگه هم پيدا كردم ، كه وقتي گذاشتمش تمام خاطرات دوران بچگي يك دفعه ريخت وسط،
يادم اومد كه هميشه قبل از خواب اين نوارو گوش ميكردم،
ابتكار تقديم ميكند، يل و اژدها ، خروس زري پيرهن پري.
وقتي ميرم كتابخونه گاهي به بخش كتاب كودك هم نگاهي ميندازم،
متاسفانه بايد بگم كه افتضاحه......يه مشت چرت و پرت،اصلا از اون كتابهاي دوران
كودكي ما ( من زياد هم پير نيستم!!!!)خبري نيست،از وضعيت نوار كودك خبر ندارم،
بچه هاي الان خيلي باهوش تر هستن، گاهي كارهايي بامزه اي ميكنن،
ميخوام پامو بكنم تو كفش نوشي!!!
يكي از دوستان دختري داره كه 3 سالشه،چند روز پيش به مادرش گفته : مامان
من ميخوام رژ لب بزنم!!! مامانشم گفته نه من دوست ندارم تو رژ بزني، اونم گفته : باشه
حالا كه تو دوست نداري ميزارم وقتي مردي رژ ميزنم!!!!
يك بار هم اومده بود خونه ما ، من بهش گفتم :‌اسم دوستات توي مهد چيه:
گفت: شروين، امير، نيما ، بعد هم گفت : شروين به من گفته من تو رو ميگيرم!!!!!!!
من هم به مامانم گفتم اگر اجازه ندي من با شروين عروسي كنم ، با هم فرار ميكنيم،
قابل توجه خانم ها و آقايون مجرد ، اي بي عرضه ها !!!!!! برين از اين بچه ها ياد بگيرين.
...................................................................................................
من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم

سرما خوردم، خيلي ناجور، اين دو روز فقط قرص خوردم و خوابيدم،
سرم هم خيلي درد ميكنه. ويروس بدم خدمتتون؟؟؟؟؟
...................................................................................................
گفتم آهن دلي كنم چندي
ندهم دل به هيچ دلبندي
سعديا دور نيكنامي رفت
نوبت عاشقيست يك چندي


دوستي به من گفت اعتماد به نفس ندارم، ( مگه چيه خوب ميشم، ايدز كه ندارم!!!!!!!!)
بنا به توصيه اين دوست قرار شد كه من به خودم تلقين كنم كه خودمو دوست دارم،
وقتي خودمو دوست داشته باشم ، زشتيها ، زيباييها، بدي ها و خوبي ها و
خلاصه همه اون چيزهايي كه مربوط به خودم ميشه رو دوست خواهم داشت و
اين جوري ديگه به خاطر كوچكترين اشتباه خودمو سرزنش نميكنم،
يا هميشه سعي نميكنم خوب باشم، گاهي هم بد ميشم،
چند روز با خودم راه رفتم و گفتم دوستت دارم!!!!! ، تو خيلي خوبي،
جلوي آينه كلي خودمو نگاه كردم و قربون صدقه خودم رفتم!!!!!،
حتي اون بيني كه هميشه از توي آينه به من دهن كجي ميكرد،
اين چند روز به نظرم خيلي هم قشنگ شده ، كلي كار هاي عجيب غريب كردم،
مهموني خالم نرفتم، زنگ زد كلي دلخور شده بود، ككم هم نگزيد!!!!!!
دارم يواش يواش خوب ميشم، اعتماد به نقسم رفته بالا، جديدا حال هم ميگيرم!!!!
قبلا كي از اين كارا ميكردم، هر كس هر چي ميگفت قبول ميكردم، مبادا كه ناراحت بشه،
اون وقت همه چيزو ميريختم توي خودم، عجب آدم احمقي بودما!!!!
تازه فهميدم همه ارزش احترام رو ندارن، كه گاهي بايد تند برخورد كني،
داد بزني ، اخم كني، گاهي بايد بگي كه حرف مفت ميزنه!!!
يك كم هم براي دل خودت زندگي كني..........
اما تو رو خدا به اين چيزي كه ميخوام بگم نخندين، من عاشق شدم!!!
عاشق كي؟ خودم، عاشق خودم شدم، چي؟ خيلي بي جنبه هستم؟
ظرفيت ندارم؟....هر چي دلتون ميخواد بگين ، من ديگه اعتماد به نفسم رفته بالا،
خيلي هم عشق خوبيه، راستي يه كادوي خوب بگين براي روز والنتين
براي خودم بخرم..............
بر خلاف اسمش اصلا كشكي نمينويسه.
...................................................................................................
دو سه هفته اي كه گذشت ، يك روز به جاي ذرت كوبيده بدبوي هميشگي
قابلمه اي پر از تكه هاي گوشت برايشان آوردند، ميگل و مودستو غذا را يك نفس بلعيدند،
با هر دو دست غذا ميخوردند و وقت نفس كشيدن نداشتند ، كمي بعد زندانباني به
سلولشان آمد و روبروي ميگل ايستاد و گفت: ژنرال ميخواهند بدانند
آيا خوردن گوشت پسرش حالش را به هم نزده است ؟
ميگل كه روي زمين نشسته بود گفت : برو از قول من به آن حرامزاده كثافت
بگو زبان خودش را قورت بدهد و خودش را مسموم كند ، زندانبان زير خنده زد ،
رفت و كمي بعد برگشت ، از دم در سر پسري را كه از موهايش گرقته بود به آنها نشان داد ،
ميگل چند ساعت بعد پس از ديدن سر بريده پسر بزرگ خود در آغوش
مودستو سكته كرد و مرد.

قسمتهايي از كتاب سور بز اثر ماريو بارگاس يوسا ( وارگاس يوسا )
بيوگراقي خاصي از بارگاس يوسا نداشتم كه بنويسم،
داستان زني در آستانه 50 سالگي كه 35 سال قبل از كشورش دومنيكن كه تحت سلطه
ديكتاتوري ترخيو نامي بوده فرار كرده و در طول اين مدت با كابوس دوران
نوجواني خود زندگي كرده است ، و در بازگشت، براي ديدار از پدري
كه 35 سال قبل در سن 14 سالگي او را به بستر مردي 60 ساله فرستاده است، خاطرات خود را مرور ميكند.
نويسنده به خوبي فضاي خفقان و وحشت حاكم بر كشور را توصيف ميكند،
ديكتاتوري كه مردم را به جاسوساني بدل كرده كه همگي براي حفظ زندگي خود و در راه چابلوسي براي
رئيس از مادر و پدر و فرزندان خود ميگذرند ، و شجاعت عده اي كه كه پس از كشتن ترخيو شكنجه ميشوند ،
و لحظه اي تسليم نشده ، مردانه به پيشواز مرگ ميروند.
كتاب جديدي هم از ايزابل آلنده خوندم با نام منهاي عشق و با ترجمه گيسو پارساي
كه به نظرم ترجمه خيلي قوي نبود، اسدالله امرايي ترجمه هاي بهتري از كتاب هاي آلنده داشته ،
اين كتاب به نوعي دنباله اي بر كتاب دختر بخت محسوب ميشه .

از زماني كه بيكار شدم با احتياط پول خرج ميكنم، بايد مراقب پس اندازم باشم،
چون تا پايان دوره كلاسها پولي نميگيرم، بيشترين ولخرجي من خريد كتاب
كه اين روزها خيلي هم گرون شده، البته نه در مقايسه با بقيه چيزها .
...................................................................................................
از صبح سر كلاس حرف زدن، بعد از ظهر با يه آدم زبون نفهم بحث كردن،
شب مهمان داري، 99 بار لبخند ، 120 بار تكان دادن سر در تائيد حرف،
شنيدن 200 تا حرف مفت ، ديدن چشم غره مامان ، پريدن از جا با صداي زنگ تلفن،
چرا پا نميشن برن!!!!! سر درد زياد ، كوفتكي بدن........ به چه روز خوبي بود ....
به چه زندگي خوبي........ابتدال .... ابتذل ... يبتذل ... ابتذال
...................................................................................................
آهاي آقايي كه توي ياهو نشستي !!!!!تو رو خدا اين خانم رو از صفحه ميل بردار
يا يه لباس بهتر تنش كن!!!! سر كلاس همه به من چشم غره ميرن!!!!
اوه عجب جاي باحالي!!!!بدون حجاب !!! چه عجب!!!
...................................................................................................
هرگز از مرگ نهراسيده ام ،
اگر چه دستانش ، از ابتذال شكننده تر بود،
هراس من ـ باري ـ همه از مردن در سرزميني است
كه مزد گوركن
از آزادي آدمي
افزون تر باشد
شاملو
رفتم كميسيون امور بانوان ، ديدم برام كلاس آموزش كامپيوتر گذاشتن،
جلسه اولش امروز برگزار شد، گفتم همه يك برگه بردارن و سن و ميزان تحصيلات
و هدفشون از يادگيري كامپيوترو بنويسن ، برام جالب بود ، كل 15 نفر بالاي 40 سال سن دارن،
7 نفر ليسانس ، 5 نفر ديپلم و 3 نفر سيكل هستن ، همه ازدواج كردن و
بچه دارن و تقريبا همشون نوشتن كه هدفشون از يادگيري كامپيوتر اينه كه بفهمن
بچه هاشون ميشينن پاي كامپيوتر چه غلطي ميكنن!!!!!در ضمن ميخوان از علم روز هم عقب نباشن!!!
كلاس جالبيه ولي ساكت كردنشون خيلي سخته!!!!فوق العاده شيطون هستن و مرتب تيكه ميان و
خودشون غش ميكنن از خنده، بدتر از همه اين من هم زيادي خوش خنده هستم ،
اصلا نميتونم جدي باشم، اول از همه خودم شروع به خنديدن ميكنم،
همين جلسه اول ميخواستن چت كردنو ياد بگيرن!!!!! بين حرف هاي من يه دفعه
انواع دستور هاي آشپزي و نكات خانه داري هم رد و بدل ميكنن!! ميخواستم براي جلسه
آخر امتحان هم بزارم ولي همشون مخالفت كردن،دلم ميخواد بچه هاشون بيان ببينن مادراشون
چه آتيشي ميسوزونن!!!


هميشه فكر ميكردم شروع كردن يه داستان سخته، حالا فهميدم تمام كردنش سخت تره،
كلي داستان نيمه كاره دارم كه نميدونم چه جوري تمومشون بكنم،
يعني هر چي فكر ميكنم پاياني براشون پيدا نميكنم!!! بعضي از وبلاگ ها كه سر ميزنم ،
مطالب جالبي ميبينم، خيلي روان و ساده مينويسن .
...................................................................................................
هر دو خسته بوديم، مثلا كلي هم كار داره!!!!! من نميدونم كسي كه امتحان دكترا داره تا اين وقع شب بيدار ميمونه چي كار؟
...................................................................................................
ابتدای صفحه